ویژه نامه نوروزی
ساعت ۱٢:۱۳ ‎ق.ظ روز جمعه ٩ اسفند ۱۳۸٧ : توسط : مجید

به نام خدا

 

ویژه نامه نوروزی

 

مطلب بعدی وبلاگ : پنجشنبه بیستم فروردین ماه 88 13

 

اگه می خواین بخونین ، بی زحمت همین الان  این صفحه رو تو کامپیوتر ذخیره کنین و چون زیاده یک جا نخونین ،  هر بار که کامپیوتر رو روشن می کنین یکی دو بخشش رو بخونین . این مطالب هم همین طوری نوشته می شه .

 

توضیح ابتدایی : درسته ! قرار بود پونزدهم اسفند ویژه نامه نوروزی منتشر بشه ولی راستش رو بخواین دیدم مطلب که آماده ست ، ماه صفر هم که تموم شده و منم که از همه بابت تو اسفند ماه خیلی این روزها – بخصوص از فردا -  گرفتارم و هم کارهای عید دارم و داریم و هم باید دنبال عمل چشم مادربزرگم باشم .  هول عید هم که دارم !! گفتم امروز مطلب رو بذارم و خلاص !!!

یک توضیح دیگه : از همه دوستان خواهش می کنم مطلب سوم اسفند وبلاگ Crescendo رو بخونند چون حرف دل من رو که خیلی بابتش ناراحتم و خودم  ، هم حرفش رو شنیدم هم کشیدم  و هم دیدم زده و ان شالله اگه عمری باقی بود بعد عید خودم مفصل راجع بهش صحبت می کنم ولی واقعا ازش خیلی ممنونم که بدون تعصب و احساسات واقعیت رو گفت ، واقعا آدم خوشحال می شه که بعضی ها  تو این دوره زمونه و با وجود  این اَداهای روشنفکری و مدرنیزم و این چیزها که بدجور تو بعضی ها هست چقدر هنوز عاقل و با انصاف هستند ، ممنون خانم دکتر .   

توضیح سوم : با توجه به برقرار شدن امکان پاسخ به نظرات ، اگه جوابی به نظری لازم بود می دم و می تونین بیایین ببینین  .  قسمت نظرات تا بیست و چهارساعت قبل مطلب جدید فعاله .

 

 

سال 87 هم تموم شد، واقعا چقدر زود گذشت ( هر سال باید همین رو بگم !!) انگار همین دیروز بود که شروع کردم ویژه نامه نوروزی 87 رو نوشتم ، همین طور روزها و ماهها و سالها دارن می آن و می رن و ماهنوز اندرخم یه کوچه اییم !

همیشه موقع خوندن دعا هیچ وقت قسمت " طولا ً فی العمر " رو نمی خونم چون عمر طولانی اما بی خاصیت رو دوست ندارم و ترجیح می دم بیست و هفت سال زندگی کنم اما با کیفیت و مفید ( هم برای خودم هم دیگران ) تا اینکه صد و بیست و هفت سال زنده باشم اما سربار جامعه و اطرافیان باشم و به هیچ دردی نخورم .

 همیشه هم موقع تبریک سال نو و تولدها به همه این نکته رو متذکر می شم  ولی به هر حال واقعیت اینه که  عمرمون داره خیلی زود می گذره و همین طور سال جدید و عید پشت سرهم داره می آد و می ره و ما فقط به تبریک و خوشحالی مشغولیم و از اصل قضیه غافلیم !  

امسال هم ویژه نامه نوروزی داریم اما برای اینکه کلیشه نشه ویژه نامه امسال به گزارش اجمالی از من در سال گذشته و ذکر بعضی نکات و همین طور دیدگاهها و احساسات و خاطرات من از عید نوروز مربوط می شه ، اینکه تکراری یا طولانی باشه هم مهم نیست و جز به خودم هم به کسی مربوط نیست ، اگه کسی ناراحته هیچ وقت اجباری برای خوندن نداشته و نداره .    

 

 اون قدر این حرفها برام مهم هستند که  اگه صدهزار بار هم بنویسم بازم کمه .  اگه می خواین یه وِیژه نامه شاد و مفرح بخونین همون ویژه نامه پارسال رو بخونین .   دقت هم کنین که مطلب این دفعه به این خاطر زیادی طولانیه که اولا ویژه نامه ست و قرار نیست همه اش رو کسی یه جا بخونه .  بعدش هم اینکه به فاصله زمانی تا مطلب بعدی دقت بفرمایین و این حجم مطلب رو من تا اون موقع زیاد نمی دونم .   

 

 

 

تو ویژه نامه پارسال گفتم سال 87 برای من  " سال سرنوشت "  خواهد بود اما حالا می گم سال 87 برای من  " سال تجربه "  بود ، البته زندگی انسان سراسر تجربه ست و محدود به سال وماه خاصی نمی شه اما یه زمانهایی هست که خیلی  این کسب تجربه ها بیشتره . و بخصوص آدم رو با مسائلی روبرو می کنه که به اوج پختگی می رسونه وپی به افکار و استراتژی ها و کارهای غلط گذشته مون می بریم و از اونها برای ساختن آینده ای بهتر و رفتاری مناسب تر ( اگه عمری درکار باشه ) استفاده می کنیم .

منم آدمی – بخصوص از نوع تازه به دوران رسیده اش -  نیستم که خودم رو عقل کل و همه چیز دان بدونم و فکر کنم هر کاری می کنم درسته و از اعتراف به اشتباهات خودم هراسی داشته باشم .

اگه کسی نتونه اشتباهاتش رو بپذیره حتما درآینده مرتکب اشتباهات بزرگتر و شاید جبران ناپذیرتری  می شه ، ولی اگه تا دیر نشده به اشتباهاتش اعتراف کنه و استراتژی و افکار و رفتارهاش رو اصلاح کنه و اشتباه رو با اشتباه نپوشونه حتما موفق خواهد شد و به روح و روانش هم یه آرامش و آسودگی خاصی دست خواهد داد ، همون طور که الان به من دست داده .  

 

 

من تو سال 87 اهدافی داشتم که امروز در پایان سال  اعلام می کنم  موفق نشدم به هیچ کدومش دست پیدا کنم اما  جالبه که با لطف خدا به چیزیهایی مهمتر و بزرگتر از اونها رسیدم که تا آخر عمر از یادم نمی ره و همیشه به کارم هم خواهد اومد .

 بعد از اینکه تو اردیبهشت ماه امسال کارت معافیت بدستم رسید و همزمان برای ارشد داشتم می خوندم  یک مرتبه سرد شدم و افتادم دنبال کار و همین باعث شد نتونم تو امتحان موفق باشم ، در زمینه کارچند جا صحبت کردم و شرایط جامعه رو از این بابت سنجیدم و تجربیاتی بدست آوردم که مطمئنا تو آینده و تصمیم گیری ام و طرز  رفتار و گفتارم خیلی کمک حالم خواهد بود.

 دوجا هم به شکل جدی تا پای مشغول به کار شدن هم رفتم که به دلیل جو مسموم و غیر اخلاقی که توشون وجود داشت قیدشون رو زدم ( و البته برام تبعاتی داشت که مهمترین شون نرسیدن به اهداف از پیش تعیین شده و از دست دادن یه سری چیزها بود ) ، به هر حال اینکه شما کجا و با چه کسانی و چطور شاید برای یه عمر قرار باشه کار کنی خیلی مهمه ، حداقل تا زمانی که آدم مجبور نشده باشه . 

ولی تجربیاتی به مراتب ارزنده تر و مهم تر  برام به شکل مستقیم و غیر مستقیم شکل گرفتن که باعث شد هیچ وقت فکر نکنم ضرر کردم و شاید خواست خدا بود که باعث شد با درست نشدن کارم  از اشتباهی بزرگتر هم جلوگیری بشه و همه چیز همون طوری که می خواد پیش بره . علامتهایی هم  که دیدم این مطلب رو ثابت می کنه، خداروشکر .

بطور کلی در زمینه کار و مشغول شدن با اینکه در ظاهر موفق نشدم اما درعوضش راه درست و واقعیت هایی رو دیدم و فهمیدم که در سال آینده وسالهای آینده ازشون حتما بهره مفیدی در تصمیم گیری ها و روابطم خواهم گرفت ،  دیگه فهمیدم چطور تو این جامعه باید برخورد کرد و جلو رفت . خلاصه که خیلی هم ضرر نکردم .

 

 

 

در زمینه معنوی و علمی موفق ترین سال رو پشت سرگذاشتم ، تونستم جهتی به مطالعاتم بدم و علائق و اون چیزی که دنبالش هستم و خواهم بود رو مشخص کنم و مطالعاتم نسبت به گذشته بیشتر و جدی تر شد .  تو این زمینه خیلی پیشرفت کردم ، رابطه ام رو با خداوند ( و حتی با مردم از نظر نوع و چگونگی رابطه و اخلاقی تر کردنش )  قویتر کردم و سعی کردم خویشتن داری و گذشت بیشتری داشته باشم ، البته بیشتر پیشزفت مربوط به اواخر سال می شه !

با تجربه شرایط من درآوردی و ناعادلانه طرح پزشکی از لیسانس هم امسال دیگه هیچ کار پژوهشی نکردم و جایی مقاله ندادم و تو هیچ کنگره ای شرکت نکردم چون ظاهرا این چیزها حتی از معدل دبیرستان و سن و جنسیت  یه نفر هم ارزش کمتری - حتی پیش یه آدم معتقد به پژوهشی مثل دکتر لاریجانی رئیس دانشگاه علوم پزشکی تهران  - دارند و  فکر کنم تا الان هم فقط وقت و پولم رو تلف کردم ، ولی بخاطر علاقه مندی خودم و نیازهای اطرافیان به مطالعات بالینی ام همچنان ادامه دادم و خواهم داد ، ان شالله خدا  نگذاره حق ضایع شده من پایمال بشه و بموقعش هم این آقایون باید اون دنیا جواب پس بدن .

  

 

در زمینه زندگی آینده هم درسهای خیلی خوبی گرفتم و برحسب تجربیات گذشته و اون چیزی که تو سال 87 ادامه پیدا کرد و به اوج رسید و کاملش کرد استراتژی ونحوه انتخاب زندگی آینده ام ( البته اگه عمری در کار باشه ) مشخص شد و از این بابت خیلی خوشحالم  و دیگه می دونم باید چی کار کنم و چه جور انتخابی با چه شرایطی و چه موقع  داشته باشم .

 البته این تجربه صرفاً مربوط به سال 87 نمی شه و روندی بوده که از شش سال پیش شروع شده ولی در سال 87 به اوج خودش رسید و کاملا دستخوش بلوغ و پختگی و به نتیجه رسیدن شد ، البته از نقش وبلاگ و اینترنت و ارتباطات و مذاکراتی که تو این مدت هم داشتم  و باعث شناختم از شرایط و تفکرات و رفتارهای جنس مخالف شد  که در شرایط عادی برام خیلی امکانش نیست هم نباید غافل شد .

پر واضحه یه پسری که تو این جامعه از شش سال پیش وبلاگ داره  اونم با این سیستم خاص که می دونید  ، بطور حتم هر از چند گاهی ایمیل ها یا پیام های خصوصی از جانب دخترها مبنی بر درخواست آشنایی و ازدواج و این حرفها حتما خواهد داشت و منم از این قاعده مستثنی نبودم و مورد همین جوری که همیشه برام درجریان بوده هیچ ، از این طریق هم کم پیش نمی اومد.

اصولا خودم هم قبول دارم نوع نوشتن هام یه جوریه که بخصوص برای خانم ها - اونم دخترهای مجرد - مطالب مربوط به ازدواج و زندگی و این حرفها خیلی بیشتر از بقیه مطالب به چشم می آد ! بالاخره هر کسی از ظن خود شد یار من !!

تا اینجا مشکلی نیست ، خیلی هم خوبه ، کی بدش می آد ؟ من همیشه از این کار چه اینجا و چه دنیای واقعی استقبال کردم و این کار رو نشون دهنده روح بزرگ و جلوتر بودن یک دختر و یکی بودن حرف و عملش در روشنفکری و امروزی شدن از بقیه می دونم و معتقدم اگه این حرکت حمایت بشه و سرکوب نشه و همون اول کاری تو ذوق طرف زده نشه و درجهت صحیح هدایت بشه و البته با اهلش هم مطرح بشه دستاوردهای خوبی خواهد داشت ، به هر حال همیشه نادر یه بارم ناصر !!!

اما اشتباه منم همین جا بود، که نخواستم تو ذوق کسی بخوره و هر پیشنهادی رسید بررسی و مذاکره کردم و بیش از اون حدی که باید به طرف اعتماد کردم و ایده آل گرایی رو کنار گذاشتم ( چیزی که متقابلاً رعایت نشد ) و  در مقابل بعضی درخواست ها و مسائل که قلباً باب میل من نبود و آرامش زندگی آیندم رو بهم می زد و حتی از بعضی عیب و ایرادهای نه چندان کوچیک طرف مقابل چشم پوشی کردم که در نهایت هم چیزی جز پررو شدن و دور ورداشتن بیش از حد طرف نبود ، نمی دونستم همه جنبه و ظرفیت بالایی از بابت احترام و اعتماد ندارند.

 اون موارد هم ( جز یک مورد که از همه بابت خوب و مناسب بود و تنها کلمه ای که راجع بهش می تونم بگم بدشانسی بود نه چیز دیگه  و بهتر بگم کامل نبودن شرایط من که بخش های بعد توضیح کامل دادم)  اصلا  از اول  هم متناسب با روحیات و اهداف و شرایط من نبودند و متاسفانه عیب و ایرادات مشهودی ( فیزیکی ، جسمی ، پزشکی ، اخلاقی و معنوی )  هم داشتند که خود قبول کردنشون  هم جای تامل و تعمق بود و خودم هم موندم آخه برای چی اصلا همون اول قبول کردم !! باور کنید حالا حالاها هر کسی این چیزا رو قبول نمی کنه .

جالب اینجاست این مواردی که این جوری عیب و ابراد داشتند خیلی با اعتماد به نفس تر هم عمل می کردند و جوری رفتار می کردند که با اینکه خود اونها  هم پیشقدم بودند ولی هنوز به تصمیم نهایی نرسیدند!!در صورتی که کسی که خودش می آد جلو حتما با آگاهی کامل از شرایط مکانی و زمانی این کاررو می کنه و کسی مجبورش نکرده .  

  ولی یه کم که مذاکرات جلو رفت دیدم خیلی دارند دور ورمی دارند و کلاس می ذارند و علی رغم همه مشکلات پیش رو یه چیزی هم دارم بدهکار می شم ! و بدتر شخصیتم هم ممکنه زیر سوال بره نذاشتم دیگه قضیه جلوتر بره و همون کاری که اول باید می کردم و نکردم رو آخر کردم ، هر چند برام هزینه های های مقطعی از همه بابت ها هم داشت ولی خداروشکر الان دیگه مشکلی نیست و فقط شدند یه تجربه خوب . 

از اونها چندتا چیز رو یادگرفتم اول اینکه آدم همیشه باید اعتماد به نفس داشته باشه و حتی در بدترین شرایط هم ازخودش ضعف نشون نده ، زمانی که اونها با اون شرایط که هر کسی قبولشون نمی کنه می تونند پس من نوعی که خیلی هم اوضاعم خراب نیست و نیازی هم به جواب یا پذیرش  کسی ندارم  هم حتما می تونم ، تازه به اذعان همه اطرافیان و اونهایی که من رو می شناسن  هر کسی هم که درنهایت با من زندگی کنه مطمئنا ضرر نخواهد کرد و چیزی رو از دست نخواهد داد و  بقول همه خوش بحالش هم خواهد شد !!  

 دوم اینکه متوجه شدم خیلی به خانم ها احترام گذاشتن و اعتماد کردن و شل گرفتن در موردشون  و آزادی بیش از حد دادن شاید – حداقل در مورد بعضی ها نه همه – جواب نده و بعضی ها واقعا جنبه و ظرفیت ندارند ، یه مقدار سخت گیری و قاطعیت در رابطه با خانم ها و زندگی آینده همیشه و همه جا لازمه و این البته با مورد بالا هم هیچ منافاتی نداره ، به هر حال تا یه حدی این چیزا لازمه حالا برای یه نفر پنج درصد برای یکی  دیگه پنجاه درصد !!

سوم هم اینکه کلا من از خانم ها تو دنیای اینترنت و وبلاگ توجیه کردن رو خیلی خوب یاد گرفتم ! علی الخصوص سر مسائل اعتقادی و مذهبی که ظاهرا بعضی ها خیلی دوست دارند یه جورایی بدیهی ترین مسائلش رو هم که خیلی علاقه مند به عمل کردنش نیستند یا زیر سوال ببرند یا به نفع خودشون تفسیر کنند و یه جورایی دررو پیدا کنند ! یا مواردی روکه اصلا در طبیعیت یه نفر نیست ولی بر طبق همین افه ها و ژست های روشنفکری امروزی علاقه منده عقب نمونه و انجام بده چنان اینجا یا حتی جاهای دیگه دیدم توجیه کردند که ... !! اینها مصداق آیه یازده سوره حج هستند .

این ژست های " حق به جانبی " و " ماییم که درست می گیم و همه چیز رو می دونیم " و مثل اینها برام خیلی همیشه جالب بوده ، به هر حال اینکه شما بیایی مثلا حدیث پیامبر ( ص ) رو از بیخ زیر سوال ببری هم خودش یه هنر و توانایی می خواد که از هر کسی بر نمی آد !!

 

 

من نمی گم آدم فوق العاده ای از همه بابت ها هستم و هیچ وقت چنین ادعایی ندارم اما دیگه خیلی هم وضعم خراب نیست و هنوز اون قدر بدبخت نشدم که محتاج جواب کسی باشم – اونم تازه کسی که خودش اومده جلو !! – و ببینم کسی داره واسم کلاس می ذاره و دارم یه چیزی هم بدهکار می شم !!

و بیام التماس کنم و ناز کسی رو بکشم ، خداروشکر نه شرایط خیلی بدی دارم نه مورد – اونم درست و حسابی و نه مثل خیلی از اینها ! – برام قحطه و دلیلی نداره بیام هر چیزی رو که باعث می شه آرامش زندگیم بهم بخوره قبول کنم یا دنبال کسی باشم .  حالا تا هر موقع هم باشه مهم نیست .  

خدا می دونه اگه تو این موارد من پیشقدم بودم دیگه چی می شد !!  من آدمی هستم که اگه چیزی رو واقعا بخوام حتما بدستش می آرم - یعنی از بچگی همین طوری بوده و به هر چیزی که اراده کردم حتی یه کتاب یا اسباب بازی و ...  رسیدم-  ولی تو این مواردی که برام پیش اومد خودم هم خیلی تمایل قلبی نداشتم پی اش رو بگیرم و دیدم طرف یا یه جای کارش می لنگه یا داره کلاس می ذاره و یا باید ترکمانچایی رفتار می کردم یا هیچ جوره برام صرف نداره قیدش رو زدم و از خدا خواسته اصلا دیگه دنبال قضیه رو نگرفتم . مطمئن باشین  اگه طرف واقعا همه جوره می ارزید و بدرد بخور بود حتما تا آخر می رفتم .  

یادمه یکی از همین دختر خانم های عزیز بهم گفت :  " شما هیچ تلاشی برای اینکه کاری کنی و مثلا همدیگه رو ببینیم و این صحبتها انجام نمی دی "  دلیلش هم مشخصه چون هیچ وقت  هیچ کسی تو این شش ساله نبود که حداقل اون سه چهار تا معیار مهمی رو که دارم و باعث آرامش من خواهند بود داشته باشه و هر کی یه کدومش رو نداشت ! پس دلم رو به چی خوش می کردم ؟ و برای همین هم خیلی رغبتی به پافشاری و جلو رفتن یا پی قضیه رو به شکل جدی گرفتن نداشتم و َسر قضیه رو کلا گذاشتم .  

مواردی هم بودند که قصد سوءاستفاده داشتند مثلا یکی بود شهرستان درس می خوند برای اینکه بیاد تهران باید حتما ازدواج می کرد و اسم یکی می اومد تو شناسنامه اش و خیلی تخیلی و رویایی هم فکر می کرد ( در حد شاهزاده سوار براسب که حتی تو وبلاگش قسمت پروفایلش هم نوشته بود )

  یا موردی بود که اون طوری که شنیدم خانواده خیلی خوبی داشت  و پدره برخلاف خیلی پدرهای بی فکر و باز  امروزی  ( کلا از خانواده ها خیلی پُرم و گله دارم ) اجازه هر کاری رو به دخترش نمی داد ،  خودش هم خیلی بد نبود اما تحصیلات ( لیسانس مامایی داشت ) خیلی مغرورش کرده بود و از اونهایی بود که به قول خودش  "همه چیز رو باهم می خواست " و معیارهای خیلی منطقی و عمیقی نداشت ، از اونهایی بود که اگه مثلا تحصیل کرده نبود مطمئنا خیلی با الانش فرق می کرد .    

خلاصه اینکه هیچ کدوم رو باید همون اول قبول نمی کردم و خودم رو الکی - حتی برای یه مدت کوتاه - درگیر نمی کردم و وقتم رو تلف نمی کردم . باید از یه سری چیزها مطمئن می شدم و با احتیاط و دست به عصاتر و قاطع تر جلو می رفتم اما اشتباه کردم و کاری رو که اول باید انجام می دادم  آخر انجام دادم .

 هر چند هرکسی جای من بود نمی تونست بی تفاوت باشه چون حداقل همه اون اول بخصوص اون مورد آخر که شهریور هم بهتون گفتم با وجهه خوب و متفاوتی از اون چیزی که بعدا نشون دادند اومدن جلو و بعداً یکی یکی درخواست ها و توقعات غیر منطقی شون و همین طور عیب و ایرادهای جسمی و روحی و اخلاقی شون رو نشون دادند .

 البته همه اینها رو تو مذاکرات و روندی که داشتند فهمیدم  . والا فکر نکنید روابط خاص و تنگاتنگی مثل همین ها که تو خیابون و کافی شاپ ها و ... می بینید !! بوده .  اون جوری جدی نبوده ، فقط مذاکره بود همین ، من تا الان خیلی با جنس مخالف تو زندگیم نشست و برخاست و رابطه جدی نداشتم .

البته بودند کسانی که یکی دو باری هم خودم جلو رفتم و پیشنهاد دادم اما دیدم دارند تاقچه بالا می ذارند و تو یه دنیای دیگه متفاوت تر از دنیای من به سر می برند دیگه برحسب  سیاست های بالا  پی اش رو نگرفتم تا شخصیتم بیشتر پایین نیاد و از اول هم نبایست جلو می رفتم چون به من نمی خوردند  .

 یکی دونفر هم همیشه تو دنیای اینترنت و وبلاگ مدنظرم بودند اما بخاطر تجربیاتی که کسب کرده بودم هیچ وقت نتونستم حرفی بهشون بزنم و فکر هم نکنم هیچ وقت بتونم یا اصلا بشه .

موارد شهرستانی هم که برام پیش می اومد متاسفانه به طور کلی از موارد تهرانی هم خیلی بهتر بودن ، علی الخصوص یه مورد که از ملایر بود ولی خب بخاطر مسائل و موانعی که شاید خودتون هم اگه یه خورده فکر کنین متوجه بشین نشد جلوتر برم.

حتی یکی دو مورد بالای سی سال هم بودند که جلو اومدند و اتفاقا خیلی عاقل ترهم بودند و اون جوری باد تو کله شون نبود  ولی خب مشخصه اون دیگه نیازی حتی به بررسی هم نداشت ، پس می بینید که تو این شش ساله همچین مواردی بوده و چنین پیشنهاداتی هم شده و منم برای خودم داستانهایی داشتم .  

ولی اعتراف می کنم من تو این زمینه خیلی اشتباه کردم و مواردی رو که بررسی کردم ،  امروز که نگاه می کنم می بینم حتی ارزش وقت گذاشتن و جواب دادن هم نداشتند و همیشه خدارو بابت اینکه باعث شد هیچ وقت قضیه شون جلوتر نره  شکر می کنم که اگه موضوع جلوترمی رفت و جدی تر می شد خدا می دونه چی می شد  و چقدر باید ضرر پشت ضرر از همه نوعش  می دادم ، ولی الان از این بابت آرامش خوبی دارم و همه چیز خوبه .  دیگه می دونم چی می خوام و چطور و چه موقع باید رفتار کنم و قرار هم نیست هر چیزی رو که مطابق میل باطنی ام نیست بپذیرم یا از هر عیب و ایرادی چشم پوشی کنم یا زیادی شل بگیرم .  

ممکنه بعضی ها از سر تعصب قشری این چیزها رو نپذیرند و احساسشون بر عقلشون غلبه کنه و یه طرفه شروع به فرافکنی و دفاع غیر واقع بینانه کنند  ولی باور کنید همه این چیزها بوده و خالی بندی یا برداشت من نیست . خیلی دوست داشتم  اگه می شد تک تک قضیه هر کدوم رو باز کنم و خودتون متوجه همه چیز  می شدین  ، ولی برای اینکه آبرو و شخصیت افراد هم محفوظ بمونه به همین کلی گویی اکتفا می کنم .  والا حرف برای گفتن خیلی زیاده .

 

 

اون چیزی که امروز می تونم بگم اینه که دیدگاهها و اهداف من در زمینه ازدواج  و آشنایی با دخترها  و ...در گذشته همه و همه اشتباه بوده و حداقل این که متناسب با شرایط شخص من نبوده و اون چیزی که من مد نظر داشتم برای من هیچ وقت جواب نداد و نخواهد داد .

باید واقعیت ها رو پذیرفت ، واقعیت اینکه که  برای تشکیل زندگی آینده و ازدواج در جامعه ما ( و شاید در همه دنیا ) و حتی آشنایی به قصد ازدواج ( که هدف من بود ) نیاز به یه چرخه ای هستش که اگه هر کدوم از اجزای این چرخه لنگ بزنند یا بر مبنای احتمال بنا گذاشته بشن هر تلاش ، کوشش ، مذاکره و رابطه ای جز ضرر و خسران و بن بست چیزی نخواهد داشت ، بقولی آدم اول باید برادری اش رو ثابت کنه بعد ادعای ارث بکنه .

اجزای این چرخه  ( من آقایون رو می گم ) هم عبارتند از شرایط حداقلی موجود و قابل اتکا ( نه احتمال ) مثل  مشخص شدن وضعیت سربازی ،  مسکن چه خونه داشتن چه پول کافی موجود برای رهن و اجاره  ،  داشتن هزینه حداقلی ازدواج ، مسائل روحی روانی ، داشتن روحیه مسئولیت و تعهدپذیری و کار مناسب و درآمد مکفی که این آخری تا امروز برای من فراهم نبود و به همین خاطر تمام تلاشهایی که تو این زمینه داشتم  به بن بست رسید و اگه مورد خوبی هم پیش اومد جلوتر نرفت .  شاید هم حکمت خدا بود چون بیشترموارد به درد من نمی خوردند و اگه اون آخری هم درست می شد شاید قضیه شون جلوتر می رفت و بدتر از بد  می شد و اصلا صلاح من نبود  ، هر چند به هر حال مورد خوب هم  حتما بود و هست که نمی شد و نمی شه کاری کرد .  

تعارف که نداریم ، تو این زمینه آدم حتی اگه آدم مورد مناسبی به شکل سنتی یا غیراون براش پیش اومد نباید احساسی عمل کنه و باید واقع بین باشه و چرخه رو ببینه نه طرف رو !! به مادرم گفتم به شماها هم می گم .

حتی اینکه کسی بیاد و خودش پیش قدم بشه و پیشنهاد بده  و خودش رو خیلی هم علاقه مند نشون بده ( که بالاخره مطمئن باشین یه جا صداش در می آد !!)  هم باز تا زمانی که این چرخه حداقلی کامل نشده بهتره اقدامی نشه و زمانی هم که چرخه کامل شد رابطه خارج از محدوده خانواده ها خیلی نباشه (  خیلی باشه در حد سه چهار جلسه ) و در صورت توافق همه چیز رسمی بشه و خانوادگی جلو بره  .

 اینکه فاصله بعد رسمی شدن و شرعی شدن رابطه تا رفتن زیر یه سقف مثلا یه سال طول بکشه خیلی اهمیت نداره ولی قبل از اون احتمال درخواست های نابجا و توقعات نامعقول و این چیزها هست و دخترها اون موقع چشم خانواده ها رو دور می بینند و حتی بعضا درخواست هاشون از دایره منطق و واقعیت هم خارج می شه و البته برای برآوردن بعضی معقول  و منطقی ها هم نیاز به یه رابطه محکم و رسمی و شرعی هست و اگه برآورده نشه ممکنه بدتر باعث سوء تفاهم بشه .

اما پای خانواده ها که بیاد وسط اوضاع خیلی فرق می کنه ، چون اینجا ایرانه ! خانواده ها بشدت رو دخترهاشون تاثیر می گذارند و مثل سابق نمی تونند خیلی کارها بکنند و خیلی متفاوت حرف بزنند و فکر کنند .

تا جایی که من متوجه شدم بخاطر بافت سنتی که تو کشورما وجود داره و همین طور طرز تلقی غلطی که خیلی از خانواده از دین و اخلاق و این چیزا دارند ، کلا تو نسل فعلی خانواده ها یه جور عقب موندگی مشاهده می شه ( تو نسل آینده پدر و مادرها بخاطر اینکه با تکنولوژی بطور کامل آشنا هستند خیلی امیدواری هست که این طور نشه ) و این اجازه رو به خودشون می دن که بیشتر از اون حدی که باید ،  تو زمینه ازدواج دخترشون – حتی تو جزئی ترین موارد – دخالت از نوع بی جاش  کنند و معمولا دخترها هم خیلی نمی تونند اون جوری که مثلا تو اینترنت می بینیم که تو وبلاگشون مطلب می نویسند یا این ور و اون ور نظر می ذارند و ابراز عقیده می کنند و حرفهای قلمبه سلمبه می زنند و ادای روشنفکرها رو در می آرن مانور بدن و زبونشون از ترس یا ملاحظه قفل می شه !

من خودم به شخصه خیلی به دخالت بیش از حد خانواده ها معتقد نیستم و اصلا از این کار که قراره با یکی دیگه زندگی کنم اما جلوی حداقل دونفر دیگه بازجویی و محاکمه !! بشم هم راضی نیستم و خیلی ناراحتم .

 برام فقط اون خود طرفه که مهمه و طرف حسابمه اما سعی می کنم از الان تمرین کنم برای مصلحت هم که شده خودم رو تا جایی که می شه کنترل کنم  ، به هر حال اینم شانس ماست هم باید زیر بار مسئولیت و تعهد و فشار زندگی بریم هم اولش کلی باید حرف بشنویم و برامون تعیین تکلیف بشه  !!

 

 

در زمینه انتخاب مورد و طرف مناسب هم من به نتایج خیلی خوبی  رسیدم ، اول اینکه حتی اگه یه روزی این قدم باقی مونده برای تکمیل شرایط حداقلی هم برداشته بشه ( که هر لحظه هم امکانش هست ) و همه چیز کامل و حجت تموم و بهانه ای دیگه نباشه بازهم از سر احساسات مذهبی و اخلاقی و اینکه  " باید " این کار رو کنیم نباید حرکتی بشه ، چون ممکنه  تصمیمی عجولانه گرفته بشه که یه عمر پشیمونی به همراه داشته باشه .

اگه ما اعتقاد کامل به خداوند داریم و اینکه آگاه به احوال بندگان هستش پس حتما خداوند هم اون چیزی رو که امروز داره در جامعه ما می گذره می بینه و به اون آگاهه  و می دونه که  " دختر  " زیاده اما " زن زندگی " خیلی نیست و  اینکه خانواده ها چطور بچه هاشون رو تربیت کردن ، برای سوسول بازی و ماجراجویی یا زندگی !

ما باید تحت هر شرایطی خودمون رو به خدا بسپاریم تا از هر نگاه نامربوط و هر عمل نامناسب بدور باشیم اما اگه تو این وادی آگاهانه یا ناآگاهانه بخاطر تجرد کاری کنیم که البته خیلی هم ناپسند  و قبیح نباشه ( مثل یه نگاه نه چندان کوتاه و عادی تو دانشگاه یا خیابون ) من فکر می کنم خداوند هم درک خواهد کرد  .  هرچند نباید همون هم باشه و دعا کنیم خدا خودش تو این زمینه کمکی کنه و موانع رو از سر راه برداره و ما رو نجات بده و یه آدم درست حسابی و اهل زندگی رو سر راهمون قرار بده  ولی از چاله نباید به چاه بیافتیم .  

مرد می خوام یه روز بیاد دانشکده پزشکی دانشگاه ، بتونه یه ساعت تو ساعتهای شلوغ بشینه و هیچ احساس خاصی هم بهش دست نده ، اون قدر دختر هستند اونم رنگ و وارنگ از همه رنگ !! که آدم قاطی می کنه !  من اسم اونجا رو گذاشتم محیط متنوع !! بعضی هاشون هم خداوکیلی خیلی نازن ولی تجربه اینترنت و وبلاگ به من می گه هیچ بعید نیست پشت همون ظاهر ناز - یه تازه به دوران رسیدگی توام با بی اعتقادی یا سست اعتقادی و  یه تیریپ روشنفکری و امروزی بودن  ولی دراصل با علاقه مندی به برهم زدن حریم ها و شکستش حدودها و تربیت غلط و لی لی به لالا گذاشتن زیاد توسط پدر محترم ! و راحت طلبی به اسم  "رفاه  "  باشه و برای همین قاطی کردنم خیلی طول نمی کشه و خودمون رو یه جورایی قانع می کنیم ! این قضیه هر جای دیگه هم می تونه اتفاق بیافته .

هیچ کس  نمی تونه فشارهایی که به یه آدم مجرد – علی الخصوص آقایون – می آد رو اونم در این جامعه  انکار کنه و واقعا هم سخته (  یکی از دایی ها هر موقع من رو می بینه یا زنگ می زنه می پرسه اسلامت در چه حاله ؟!!! ) اما سخت تر از اون که – قطعا خداوند هم درک خواهد کرد – این خواهد بود که آدم مجبور بشه از سر ناچاری و سطحی نگری و تعصب دینی و  صرف فقط ازدواج کردن و احساسات تن به زندگی با کسی بده که خیلی همدیگه  رو درک نمی کنند و بخاطر شرایط فعلی جامعه یکسری حریم ها و حدودها بین شون از بین رفته و تشابه هایی بین شون بوجود اومده که خلاف قانون طبیعته و باعث می شه همدیگه رو خنثی کنند و آخرش هم هیچی به هیچی ، مطمئناً هیچ عقل سالم و دینی چنین چیزی رو نمی پذیره و توصیه نمی کنه .

 

 

 

من الان - جز در یه مواردی که گفتم یا نگفتم – خیلی هم بهم بد نمی گذره و یه آرامش نسبی تو زندگی ام وجود داره و قطعا عقل حکم می کنه که اگه قراره تغییری در وضعیت من داده بشه این آرامش ارتقا پیدا کنه و کامل تر بشه ( منظورم مشکلات معمول زندگی تو جامعه فعلی ما نیست  ) و حتی به طرف مقابل هم منتقل بشه و اونم از این آرامش تاثیر بپذیره نه اینکه برای خودم دستی دستی جنگ اعصاب درست کنم و چیزهایی رو قبول کنم که آرامشم رو بهم می زنه .  

درسته که دیگه مثل سابق اون شور و شوق و انگیزه لازم رو ندارم و خیلی از این وضع و این طرز تربیت ها و رفتارها و طرز فکرها ناراحتم اما با توجه به همه تجربیاتی که گفتم  برخلاف میل باطنی ام فقط زمانی برای تشکیل زندگی آینده یا ارتباط جدی با یه دختر  اقدام خواهم کرد که اولا اون چرخه ای که بالا گفتم کامل بشه ( که فقط هم یکی اش مونده ) و بعدش هم مورد مناسبی به قول شماها Confirm بشه (قطعی )  و کسی سر راهم قرار بگیره یا گرفته باشه که درک متقابلی از من داشته باشه و به شرایط من بخوره و زورچپونی در کار نباشه ، یعنی صرف اینکه طرف فقط دختره و مجرده کافی نیست .

زمانی که اون چرخه کامل شد همون طور که دارم با خیال راحت زندگی ام رو می کنم بدون هیچ عجله ای به شکل موازی  از طریق سنتی ( مادرم  که تا دلتون بخواد مورد داره  !! ) و خودم ( اگه اون زمان موردی مد نظر یا در جریان باشه ) پیش بریم و بعد از اینکه حداقل از سه چهارتا موردی که برام مهمه  مستقیم یا غیر مستقیم  مطمئن شدم خب آدم قدمهای بعدی رو برمی داره ولی تا قبل از اون و زمانی که اون چرخه کامل نشده هر اقدامی بشه در بهترین شرایط هم بی ثمر یا عقیم خواهد موند و دیگه تا زمانی که از اون سه چهارتا مورد مهم مدنظرم هم مطمئن نشدم کاری نمی کنم .

 

 

من خیلی از طرف مقابلم انتظارهای بالا و  فوق العاده ای – بخصوص مادی ، چه شخصی چه خانوادگی -  ندارم و دوست دارم همون چیزی باشه که باید باشه وطبیعت براش معین کرده  و این خیلی هم سخت نیست و عقب موندگی هم نیست ،  یه واقعیته  ، حاضر نیستم همه ثروت دنیا مال من باشه اما زن من از صبح تا عصر یا غروب بره کار کنه و بایه روحیه خسته و خشن بیاد خونه ،  همین که بتونه برای زندگی اش مفید باشه کافیه ! هرکسی هم بگه این خواسته عقب موندگی و خشکه فکریه حرف مفت زده ، این حق طبیعی یه مرده و هیچ کسی هم اجباری برای پذیرشش نداره .

خداروصدهزار مرتبه شکر هیچ نیاز اولیه مادی هم وجود نداره و مثلا قرار هم نیست دویست سیصد تومان اجاره بدیم یا تا خرخره تو قسط باشیم که هر دونفر هم مجبور باشن کار کنند ، اینهایی که من دارم می گم همش حاصل همون تجربیاتیه که به شکل فردی یا اجتماعی دیدم ، من " زن زندگی  " می خوام نه چیز دیگه و این ادا اطفارهای امروزی شدن هم خیلی به کارم نمی آن .

منتها بعضی ها فکر می کنند به اسم امروزی شدن و روشنفکری می تونند هرکاری رو انجام بدن – هرچند مغایر با طبیعت شون باشه – و اگه غیر این باشه چیزی جز خشکه مذهبی و عقب موندگی نیست و من این جوری فکر نمی کنم  و دوست ندارم .

 واقعا هم متاسفم که از نظر اخلاقی به جایی رسیدیم که  آدم برای  داشتن یه زندگی معمولی  و آروم و حق طبیعی خودش باید این قدر توضیح بده و حرف بشنوه  !! برخلاف اون چیزی هم که بعضی عزیزان گفتند نه توقعات من بالاست و  نه شرایط من غیر منطقی و سخته ،  این خود اون دوستان هستند که مشکل دارند و نمی تونند هویت خودشون و حد و حدودشون و جایگاه واقعی شون   رو درست حسابی بپذیرند و دارند از واقعیت ها فرار می کنند .

اون دوستان هم ابداً نگران من نباشند ، خودشون رو هم نبینند که به اسم امروزی شدن و روشنفکری همه چیز رو دوست دارند  زیرپا بگذارند و بهم بزنند ، تو یه مملکت هفتاد میلیونی و یه پایتخت بیست میلیونی همه جور آدم با سلیقه ها و تفکرات مختلف پیدا می شه و هیچ قحطی تو این زمینه – بخصوص برای من -  همین الان هم وجود نداره !  . احتمال اینکه اون موقع – بخصوص از راه سنتی – همه چیز به خوبی جلو بره زیاده چون گفتم شرایط من خیلی هم خراب یا سخت  نیست !

 اگر برفرض محال هم همچین چیزی نشد خیالتون راحت باشه که سالهای سال با همین آرامش نسبی فعلی زندگی خواهم کرد و آب هم از آب تکون نخواهد خورد و اصلا تنها زندگی کردن برام مشکلی نداره .

  فوقش اگه زیادی بهم فشار بیاد درکنار تجرد برای دوسه تا مشکل همراهش هم یه فکری می کنیم تا مشکل شرعی و اخلاقی هم برامون پیش نیاد و اونهاهم تامین بشن ولی زیربار زندگی که دوست ندارم با یه آدم تازه به دوران رسیده سرشار از عقده و تظاهر و ماجراجویی که کله اش پر باده  نخواهم رفت  .  اگر هم قسمت نشد تو این دنیا باشم ان شالله اون دنیا  با آرامشی بهتر و بالاتر زندگی خواهم کرد .

به هر حال سعی می کنم از این تجربیاتی که بدست آوردم در سال آینده و سالهای آینده نهایت استفاده رو ببرم و استراتژی و برنامه و حتی طرز برخوردهام رو بر پایه اون تنظیم کنم ، خودم که فکر می کنم ارزشش رو داشت چون من هنوز در شرایطی نیستم که خیلی چیزی رو از دست داده باشم یا از لحاظ مالی درمونده باشم خدارو هم صدهزار مرتبه شکر می کنم .

امیدوارم سال جدید برای همگی شما و خانواده های محترمتون هم  سالی پر از شادی و خبرهای خوب ، موفقیت و پیشرفت های مادی و معنوی باشه ، همیشه شاد و موفق باشید .

 

 

 

" عید "

 

اینکه می گم عید ، منظورم همون روز و شب تحویل سال و دوسه روز بعدشه ، چون بعد از اون دیگه خیلی خوش نمی گذره و آدم همش لحظه شماری می کنه زودتر تعطیلات تموم بشه و از چهاردیواری خونه نجات پیدا کنه  . من خیلی عادت ندارم چندروز متوالی تو خونه بمونم و دیگه روزهای آخر ، کارم به لحظه شماری می کشه که چند روز و چند ساعت و چند دقیقه دیگه مونده همه چیز به روال عادی برگرده !! دیگه به مرز کلافگی می رسم !  پس امیدوارم متوجه شده باشین عید از نظر من یعنی چی ! لازم بود اول توضیح بدم .

*************************************************************************************

من با سفر تو عید خیلی موافق نیستم ، به نظر من این سنت قشنگی اش به همین دید و بازدیدها و رفت و آمدهاست و اینکه مثل آدم بدورها از اول تا آخر عید قفل کنیم بریم سفر ( اونم شمال !!! ) خیلی کار جالبی نیست . می دونم که بعضی چیزها تو عید خیلی کلیشه ست مثل  اینکه شما کسانی رو که سال به سال هم نمی بینید ممکنه در عرض چند روز یا چند ساعت چندبار ببینید !! خرج و مخارج عید هم برای خیلی ها همچین آسون نیست و بعضی مشکلات دیگه اما با همه این حرفها بازم از نظر من عیدنوروز یکی از قشنگترین عیدهاست ، من که خیلی دوستش دارم و دوست دارم باهمه وجود درکش کنم .

 

*************************************************************************************

اسفندماه و چند روز اول عید نوروز که می شه من خیلی لارژ می شم !! هرروز اسفندماه برای من مثل یه شب جمعه ست و خیلی خیلی تو این ماه احساس خوبی دارم . هرچند مخارج من تو این ماه چند برابر می شه !! ولی شیرین ترین خرجهاییه که می کنم .

 همین که شب عید و زمانی که چند ساعت و چنددقیقه بیشتر به تحویل سال نمونده  می بینم همه کادوها و عیدی هایی که برای بچه ها خریدم ، کادو کرده با کاغذ کادوهای رنگی و شیک و جذاب رو میزه ( یه چیزی شبیه درخت کریسمس !! ) خیلی حال می کنم و احساس خیلی خوبی بهم دست می ده ، هرکسی هم می آد می گه خونه شما واقعا عیده !! همه تو خونه ماست که عید رو حس می کنند چون همه چی داریم !

************************************************************************************

با اینکه محل ما چون مرکز خریده از بهمن به این طرف بخصوص غروبها خیلی شلوغ می شه و دیگه آخرهای اسفند که می رسه ( بخصوص شب تحویل سال)  همه بدجور آتیش به مالشون می زنند !! و هرچی دارند و ندارند می آرن می ریزن دقیقا وسط خیابون !! و خب دخترها و خانم های به قول خودشون امروزی هم به خودشون این حق رو می دن که هر جور خواستند بیان تو خیابون ( حتی اگه قصد خرید ندارند !! ) ولی با همه این حرفها دوست دارم هر شب به یه بهانه ای برم بیرون ، حتی اگه مجبور بشم اگه پیاده رو شلوغ باشه از تو خیابون برم ! که اونم باز خیلی حال داره!

  خریدهام رو هم جوری تقسیم می کنم که تا آخر اسفند برای هربار رفتن ببرون یه بهانه داشته باشم ، حتی اگه فقط یه بار بیرون رفتن برای خرید یه مسواک یا خمیر دندون باشه !!  چون من تو اسفند ماه خزید های جزئی هم  خیلی دارم و برای همین همه خریدهام رو یه جا انجام نمی دم . 

از نظر من هیچ چیزی نباید مانع برگزاری عید نوروز به طور کامل بشه ، اینکه کسی می میره هیچ ربطی به برگزاری عید نداشته و نداره و هیچ وقت اجازه ندادم سنت مسخره ای به اسم نوعید تو خونه ما باشه . تو این سالها پدربزرگم و مادربزرگم و عمو و پدرم فوت کردند اما از این کارها که عید اون سال آجیل نذاریم و نمی دونم کاکائو نداشته باشیم نداشتیم و من نذاشتم همچین کاری کنند و در زندگی آینده هم نخواهم گذاشت همچین رسم مسخره ای وارد خونه من بشه ( همه می گن خواستی ازدواج کنی با دختره که صحبت کردی اینم بهش بگو !!! به هر حال تو طول زندگی هم خیر هست هم شر )   چون این کار با هیچ عقل و منطقی سازگار نیست و اصلا این دو قضیه ربطی بهم ندارند .

فقط عید سال 76 بود که چون پدربزرگم بیست و هشت بهمن قبلش فوت کرده بود خانواده نذاشتند که اونم من باهاشون تا یه مدت خوب نبودم و شب عید کارم گریه بود و دعوا !! خودمون هم چون طبقه بالا زندگی  می کنیم به درخواست مادربزرگم عیدمون رو طبقه پایین که اونها ساکن بودند گرفتیم و خب اون چیزی که همیشه اجرا می کردیم نشد چون یه مقدار جو رو با هوچی گری خراب کرده بودن، انگار که پیامبر اسلام (ص ) از دنیا رفته باشه !! ( دایی مرحوم بابابزرگم  که سالها قبل فوت کرده بود به خواب یکی از عمه ها اومده بود گفته بود )

 اما عید 86 که بابام دی ماه  و عموم خرداد قبلش فوت کرده بودند به هیچ کس اجازه ندادم خلاف سنت معمول و قشنگ همیشگی عید عمل کنه و تو عید وردارند خرما بذارند و از این حرفها !! همه رو هم تهدید کردم اگه غیر از این عمل کنند قید همه شون رو می زنم !! گفتم عید داریم خوبشم داریم !! به جرات می تونم بگم عید 86 باشکوه ترین عید چندین سال اخیر ما بود !!

*************************************************************************************

الان که دارم این مطلب رو می نویسم  اشک تو چشمهام جمع شده و همین جوری داره می آد و نمی تونم خودم رو کنترل کنم ، یادش بخیر چه عیدهای خوبی داشتیم ، موقع تحویل سال مامانم سفره هفت سین درست می کرد و ما تخم مرغ هاش رو رنگ می کردیم و همه می اومدند بالا پیش ما و یه جمع خیلی صمیمی رو تشکیل می دادیم ، اول که پدربزرگم فوت کرد بعدش یکی از عموهام ازدواج کرد ( یادش بخیر ، تحویل سال 77 یازده شب بود پنج روز بعد عروسی اش بود ، چقدر بعد تحویل سال جلوی همه گریه کرد ) بعدش یکی دیگه از عموهام فوت کرد و درنهایت پدرم هم رفت و از اون جمع الان چندنفری بیشتر نموندیم و خب معلوم نیست تو آینده هم چی زیرسرمونه و تا چند وقت دبگه همین جمع و همین خونه خواهد بود و از اینی هم که الان هستیم متلاشی تر می شیم یا نه .

تحویل سال که می شد و عیدی ها رو که می گرفتیم و پنیر که مامانم می آورد می خوردیم ( شما هم حتما بخورین ) تلفن ها شروع می شد وتا چند ساعت ادامه داشت ( البته بخاطر مادربزرگم هنوزم هست )  ، مثلا یادش بخیر یکی از همکارهای بابام که یک سال قبل بابام فوت کرد و عیدها بندرلنگه می رفت حتما از اونجا زنگ می زد .

چندساعت بعدش ( و بیشتر فرداش که خود روز عید و اول فروردین بود ) صبح بلند می شدیم لباسهای نومون رو می پوشیدیم ، اول به احترام پدربزرگ و مادربزرگم می رفتیم پایین یه سر می نشستیم و بعدش می رفتیم خونه پدربزرگ مادربزرگ ام ( از طرف مادری ) .

 به جرات می تونم اون روز و اون چند ساعت  که تقریبا چندین سال عین همون سیستم هم پیاده می شد قشنگ ترین و بهترین روز و ساعتهای زندگی ام بود . روزی که حاضرم هرچی دارم بدم منتها یه بار دیگه – فقط یه بار دیگه – تکرار بشه  .

 اونجا دایی ها و خانواده هاشون هم بودند و خلاصه خیلی اون چند ساعت خوش می گذشت و اصلا همه چیز خیلی قشنگ و ساده بود ، یه سفره پهن می کردند و توش همه چیز می ذاشتند از آجیل گرفته تا گل و شیرینی و نقل و خلاصه هر چی که بود و هر کی می اومد باید می رفت می نشست دور اون سفره ازش پذیرایی می شد.

ناهار رو که می خوردیم ( معمولا هم باقالی پلو با گوشت بود )  حدود ساعت 2 ، به اصرار من راه می افتادیم می اومدیم سمت خونه خودمون ، اول خونه خاله بابام که نزدیک خونه مون بود ( سه هفته قبل بابام فوت کرد ) می رفتیم و بعدش می اومدیم خونه خودمون ، سریع آماده می شدیم تا مهمون ها بیان ، چون به همه می گفتیم ( و می دونستند )  ما تا ظهر نیستیم و عصر بیان !! من اون قدر عجله داشتم و دوست داشتم اون موقع اگه کسی بود دیده نشم ! که اصلا در پایین رو باز نمی کردم رویت بشم ! می دویدم بالا !! دوست داشتم بالا همه رو برای اولین بار ببینم  ( همین الانم روز عید زمانی که همه هستند نمی رم پایین !!) .  از این بخش به بعد خدارو شکرهنوز هم اجرا می شه .

مهمون ها اول همه می اومدن طبقه پایین خونه مون دیدن پدربزرگ و حالا مادربزرگم و بعدش بدون رعایت سن و سال برای اینکه دوباره کاری نشه می اومدن بالا ، نمی دونین بالا نشستن و منتظر موندن  و تو راهرو رفتن برای سرک کشیدن و هی عطر زدن و آدامس جویدن !! ( یکی از خریدهای ثابت شب عیدمه !! ) و  اینکه کی چه وقت می آد و جوری بیان که باهم یهو نیان ! چه کیفی داشت و داره  !!

 این می اومد اون بلند می شد !!  اون روز تا غروب و شب علی رغم اینکه وظیفه پذیرایی و کارها تو عید با منه اما نمی دونین چه کیف و لذتی داره و خستگی آخر شبش و تیکه تیکه و دونه دونه موقع جابجا کردن خوراکیها بعد رفتن هر سری مهمون ها ناخنک زدن ها !! شام نخوردن ها و آشغال خالی کردن ها !! ( اصلا آشغال ها بوش فرق می کنه  !! )  و اگه حالی باشه  بعضا دیدن فیلم و سریال های آخر شب چه حالییییییی داره ، اصلا از صبحش خونه پدربزرگم تا آخر شب همه چیز یه جور دیگه بوده !! حتی هوا !! بعضی وقتها که فکر می کنم اینم شاید بزودی تموم بشه بغض راه گلوم رو می گیره و بی اختیار اشکم سرازیر می شه .

الان که بخوایم اون سیستم رو  کاملا تکرار کنیم باید بریم بهشت زهرا ، اول قطعه 224 پیش بابام و با اون بریم قطعه 230 پیش خاله ش که فقط چند قدم باهاش فاصله داره  و بعدش 226 پیش پدربزرگم و 210 پیش مادربزرگم ، قطعه 80 پیش پدربزرگ و عموم و قطعه 20 پیش خاله م ( که از سالها پیش دیگه نبود ) هم حتما می ریم تا بهشون تبریک بگیم .       

پی نوشت : بعد نوشتن این مطلب حالم بد شد ، تا یک ساعت گریه می کردم و دیگه به هق هق افتادم .  ( پنجشنبه هفدهم بهمن 87 ساعت 3 بعد از ظهر )

 

من خیلی آدم تلفن بازی نیستم ، معمولا اگه کسی خاطرش عزیز باشه و دوست داشته باشم باهاش باشم و حرف بزنم معمولا رودر رو و حضوری این کار رو انجام می دم یا تو رستورانی ، کافی شاپی یا همچین جایی قرار می ذارم ولی از این اخلاق ها که تلفن رو بردارم نیم ساعت یه ساعت یا بیشتر باهاش حرف بزنم ندارم ! هم به لحاظ اینکه کلا ازاین کار خوشم نمی آد و هم بخاطر پولش !! پول موبایلم هم معمولا بین چهار تا هفت تومان بیشتر نمی آد .

ولی عید وبعد تحویل سال ( و در موارد عادی مناسبتها یا تولدها )  برای من یک استثناست و دوست دارم به همه تبریک بگم حالا هرکی می خواد باشه . برای همین بلافاصله بعد تحویل سال می رم تو فاز مانیا !! ( سرخوشی بیشتر از حد طبیعی ) و گوشی رو چه تلفن خونه چه موبایل  !!! برمی دارم و همین طور زنگ می زنم و زنگ می زنم !! اصلا هم فکر پولش رو نمی کنم و برام مهم نیست . اون لحظه احساس خاصی بهم دست می ده که قابل وصف نیست . انگار که یه اتفاق باورنکردنی و تکون دهنده افتاده باشه و خریدهای اسفندماهم هم جوریه که انگار احساس می کنم تو عید هیچی پیدا نمی شه !

************************************************************************************

 

بچه که بودم تو عید عادت داشتم یه دونه از این دفترچه تلفن آکاردئونی ها بذارم تو جیبم و هرجا که عید دیدنی رفتیم هرچیزی داشتند یادداشت کنم و موارد منفی رو هم می نوشتم و آخر سر بهشون نمره می دادم !!! یه بار دیوار خونه پدربزرگم یه ترک کوچیک داشت ازشون چهار نمره کم کردم !! و یه بار هم خونه عمه کوچیکم رفته بودیم شوهرش داشت تلویزیون نگاه می کرد و رو پیرهن بچه اش یه ذره شکلات صبحانه ریخته بود ، ازشون شیش نمره کم کردم !!! هنوزم تو عید دیدنی ها از اون کار یاد می شه و همه می خوان بدونند نمره شون چند می شه ؟!!!!!!

 

*************************************************************************************

@چند روز قبل از اینکه سال 71 تحویل بشه ، تو اسباب بازی فروشی  سر کوچه مون ( که الان مدتهاست بسته و صاحباش رفتند کویت ) یه کلت ترقه ای خیلی باحال دیده بودم ، منتها قیمتش جوری بود که نمی تونستم بخرم . اون سال ، تحویل سال ظهر بود بعد اینکه سال تحویل شد و عیدی ها رو از پدربزرگ و مادربزرگ و پدر و عمو و ... گرفتم بلافاصله پریدم سرکوچه خریدمش !! فروشنده هاش هم هی می پرسیدن کدوممون خوش تیپ تریم !! بعدها بازیهایی مثل راز جنگل ، روپولی ، خانه کوچک و جنگ ستارگان رو هم با همین شیوه خریداری کردم !!!

@چهارشنبه سوری ها قبلش چند بسته ترقه می خریدم غروب می رفتم پشت بوم ،  کلتم رو هم با خودم می بردم ( به اسلحه خیلی علاقه داشتم ، همیشه همراهم بود ) و اون جوری چهارشنبه سوری رو اجرا می کردم ، به سالم ترین شیوه !!

@ روزی که شبش سال 77 تحویل می شد عصرش با عمو و پدر و داداشم رفتیم خیابون ظفر کیک عروسی عموم رو سفارش بدیم ، موقع برگشتن تو خیابون بارون نم نم می زد و خیلی منظره جالبی بوجود آورده بود ، موقع برگشتن شنیدم عمه کوچیکه نمی تونه شیشه های خونه اش رو پاک کنه رفتم براش انجام دادم ! من تو خونه تکونی ها عاشق شیشه پاک کردن و چهارچوب پاک کردن بودم !!

@ تحویل سال 78 صبح زود بود ( فکر کنم ساعت پنج و پنج دقیقه صبح ) اون سال بنا نبود پاشیم اما من لحظه شماری می کردم زودتر تحویل سال بشه و حتی تا نزدیک صبح هم بیدار بودم و وِیژه برنامه نگاه می کردم ، نزدیک تحویل سال که شد رفتم پایین عموی مرحومم و عمه ام و مادربزرگم رو بیدار کردم به زور کشیدم بالا !! قیافه هاشون موقع تحویل سال خیلی دیدنی بود !

@ شب تحویل سال 78 داشت نم نم ، بارون می اومد و با مامانم برای آخرین بار ده و نیم یازده شب رفتیم بیرون حراجی ها رو ببینیم ( همیشه اون موقع می ریم )  و موقع برگشتن تا صبح نشستم ویژه برنامه شبکه 3 رو که بازیگران جنگ 77 اجرا می کردند دیدم ، خیلی جالب بود بخصوص اینکه حسابی فوتبالیست ها و بازیگرها رو دست می نداختند !! ( علی الخصوص استقلالی ها رو ! ) فرداش هم که فیلم جومانجی معرکه بود چون برای اولین بار می دیدم  برام جذاب بود ،  کلا هر موقع فیلم هایی که تلویزیون تو عید پخش کرده وسط سال پخش می کنه دلم می گبره و هوای عید می کنم .

@ شب تحویل سال 79 خیلی خاطره انگیز بود ، من و مامانم و بابام و داداشم با عمه و پسر عمه ام شب ساعت یازده و نبم دنبال میوه بودیم !! خونه که رسیدیم کانال 2 یه فیلم سینمایی خیلی قشنگ داشت که دختری که باباش خلبان بود و سقوط کرده بود تو یه مرداب با روح دوتا خلبان که هواپیماشون سالها پیش سقوط کرده بود آشنا می شه ، پای تلویزیون میخکوب شده بودم بس که قشنگ بود و اون شب هم قشنگ تر ، خیلی قشنگ .

@ شب عید 73 بود ، اون سال ، تحویل سال شب بود . شب شام سبزی پلو با ماهی داشتیم . بهم عصری ماموریت دادند برم نارنج بگیرم . منم رفتم دو کیلو نارنج گرفتم . موقعی که خونه اومدم پدر بزرگ مرحومم که قیافه نارنج ها رو دیده بود – همین طور بقیه – باهام دعوا کردند که این چیه رفتی خریدی ؟!! شب که شام رو کشیدن و سفره رو انداختند نارنج ها رو قاچ زدند و موقعی که رو غذا می ریختند مثل دوش آبش می اومد !!! هنوزم ازش یاد می شه ، اون شب کانال 3 یه فیلم خیلی قشنگ داشت که دیگه هیچ موقع ندیدم پخش بشه ، یه سری بچه یتیم که رفته بودند تو کارهای گانگستری .

@ شب عید 74 ( البته عصر روز قبل تحویل سال ) تلویزیون یه فیلم هندی نشون می داد که متفاوت از بقیه فیلم های هندی بود ، یه دزدی که وارد یه برج مسکونی شده بود و دو سه ساعت فیلم طول کشید تا آخر سر گرفتنش!! دوبلور بازیگر نقش اون دزده هم مرحوم نوذری بود ، اون فیلم رو هم دیگه هیچ موقع ندیدم .

@ تحویل سال 75 ظهر بود ، یکی دوساعت قبلش تو برنامه کودک کانال دو یه برنامه داشت به اسم " فرزندان ایران " یا  " بچه های ایران " که ریتم آهنگ و آنونس خیلی قشنگی داشت و هنوزم تو خاطرم مونده ، مثل ظهرش با کارتون " میو میو عوض می شه " !!!

@ شب تحویل سال 82 ، آنتن سرخود تلویزیون کوچیکی که تو اتاقمه خراب بود و منم غصه ام گرفته بود که فیلم های سینمایی رو چطور نگاه کنم !! ( فیلم های عید برام یه جور خاصی هستند بخصوص فیلم های آخر شب کانال 2 )  برای همین رفتم یه آنتن هوایی بزرگ خریدم !! عموی مرحومم کلی باهام دعوا کرد و گفت برای چی الکی رفتی ده تومان پول دادی ؟!!اومد با یه سری فوت و فن الکتریکی !! آنتنه رو درست کرد و ده تومان پولم همین جور تا یکی دوسال موند گوشه انباری !!

@ تحویل سال 82 هم صبح زود بود ، داداشم تا نزدیک صبح نشسته بود داشت ماهواره برنامه شب خیز رو می دید و منم نمی دونم چرا اون شب ناخودآگاه رفتم کتاب داخلی واشنگتن رو برداشتم بخونم !! چون من تو عیدها خیلی نمی تونم کتاب بخونم !!!

@ تحویل سال 85 آخر شب بود ، اون روز از عصرش دل دردهای عموم ( که آخرش تشخیص سرطان شد ) شروع شده بود و با اینکه حال خوشی نداشت و تازه از بیمارستان اومده بود با عمه و مادربزرگم اومدن بالا ، بعد تحویل سال هم سریع روبوسی کرد و رفت پایین . مامانم و داداشم  همون آخر شبی به گفته بابام رفتن خونه عمه کوچیکه که اون ور خیابونه و گلدون بردند تا بلکه یه کم بیماری هاش بر طرف بشه ، کانال 2 فیلم روح رو گذاشته بود ( فرداش اربعین بود ) و اصلا خیلی برام بد شگون اومد ، بخصوص که یه لحظه به بابام که اون اتاق داشت می خوابید نگاهم رفت . 

@ تحویل سال 86 هم صبح زود بود ، چون اولین سالی بود که عمو و بابام نبودند خیلی حال و حوصله نداشتیم بلند شیم و خوابیده بودم ، فقط لحظه ای که تحویل سال شد یه لحظه چشم باز کردم دیدم مامانم که آماده نماز شده داره گریه می کنه .

@ نوروز 87 تصمیم داشتم یه روز صبح زود بلندشم برم حلیم و نون بربری بگیرم ، هنوز که هنوزه اون صبح زود نیومده !! تو نوروز 87 هم از فرط تعطیلات زیادی و تو خونه زیاد موندن یه کاری کردم که نبایست می کردم ، خدا من رو ببخشه .

@  بچه که بودم شبهای عید ، حموم که می خواستم برم یه حموم خاصی بود !! اسمش رو گذاشته بودم حموم زنجیری ! رسمم هم این طوری بود که  غروب  شب عید حموم می رفتم  و از فرط شادی تو حموم زیر دوش بالا و پایین می پریدم و اسم تک تک اعضای خانواده پدری و مادری رو می گفتم و براشون آرزوی سلامتی می کردم !! خیلی خیلی خیلی کیف می داد !! شاید در درجه اول به حساب خل بازی بذارین اما باور کنید از عشق فراوون من به عید بود ( امیدوارم حالا که این چیزها رو صادقانه می گم کسی سوء استفاده نکنه )  

@ بیست و نه اسفند 73 بود ، یکی رو ظهر آورده بودیم برای آشپزخونه و اتاق مهتابی بزنه و هوا هم حسابی گرفته بود ، مامانم هم نمی دونم از کجا یه قالب کتلت آورده بود یه کتلت های قالبی و متفاوتی درست کرده بود واسه ناهار . من خیلی بهم حال داد و از اون موقع رسم رو بر این گذاشتم که 29 اسفندها باید با همین قالب کتلت داشته باشیم !! اینم یه رسم دیگه !!

@بین سالهای 77 تا 80 من به بچه ها عیدی نمی دادم ، به بزرگترها عیدی می دادم !! یه پول نوی بیست تومانی یا ده تومانی ( یادش بخیر می رفتم اسفندماه از چهارراه استانبول می خریدم ) و یه تقویم جیبی کوچیک و یه کارت پستال که همه شون بنام و تاریخ امضا شده بودند این عیدی رو شامل می شدند ، خیلی ها هنورم دارن شون !! یادش بخیر سال 77 بعد گذشت یک سال از نوعید بابابزرگم  هنوزم با یکی از عمه هام خوب نبودم براش عیدی کنار نذاشتم !!

@یکی دوروز اول عید (که اوج مهمون ما همین دو سه روز اوله  ) در زمینه مصرف کاکائو و آجیل و میوه تو خونه خیلی جنتلمن رفتار می کنیم !! ولی همین که عید از دو سه روز اول رد می شه کم کم محتویات بشقاب مون موقع فیلم سینمایی آخر شب کانال 2  پر ملاط تر می شه !!! سنم پایین تر که بود بابا و مامان از ترس اینکه مبادا من آجیل و کاکائو زیاد بخورم همه رو وقتی مهمون نبود می بردند تو کمد قایم می کردند و قفل و کلید می کردند ولی من با هر کلکی بود کلید رو پیدا می کردم و.... !!! بقول مامان همه جا می شد پوست پسته ها و جلد کاکائو ها رو دید !!!

 

 

بازم سال نو به همگی شما و خانواده های محترم تون مبارک باشه ، ان شالله  عید خوبی داشته باشین  و سال خوب تری .