خوشبختی چیست ؟
ساعت ۱٢:٠۳ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ٦ آبان ۱۳۸٩ : توسط : مجید

به نام خدا

پنجشنبه ششم آبان ماه 89

یکی از خوانندگان قدیمی و محترمه این وبلاگ من رو به یک بازی وبلاگی دعوت کردن ، با اینکه خیلی از این جور کارها خوشم نمی آد و حال و حوصله این جور مطالب رو ندارم – بخصوص این روزها که بخاطر بیماری دو نفر از اعضای عزیز خانواده یه پام بیمارستانه – اما یه حُسنی که این مطالب داره اینه که خوانندگان با شخصیت و ابعاد نهان نویسنده وبلاگ آشنا می شن و وبلاگ از حالت کلیشه ای و یکنواختی مطالب در می آد ، ضمن اینکه همیشه برای مردم این جور حاشیه ها جذاب تر از متن بوده و برای همین و اینکه روی این خواننده عزیز قدیمی زمین نیافته به سوالات ایشون جواب می دم اما کسی رو برای ادامه بازی دعوت نمی کنم چون خیلی برام اهمیتی نداره دیگران چطور فکر و عمل می کنند .  

اول از وضعیت فعلی روحی خودتون ، از این که از اینی که هستید  راضی هستید یا نه  بنویسید.... این که آیا همش نمی شینید حسرت بخورید که من می تونستم این باشم؛ من می تونستم اون باشم ، مثل فلانی ، مثل بهمانی ،( الیته این بخش یک خورده ! فقط یک خورده  آپشنال هست ! یعنی اختیاریه اما بهتره که ازش بنویسید ( این بخش برای  تجسم کردن وضعیت نویسنده است ، به نظرم بهتره که باشه )

در جواب این سوال باید بگم در مجموع بله ، الحمدالله رب العالمین کثیراً علی کل حال ! خدا رو شکر خیلی راضی هستم ، اگه منظور رضایت از نظر شخصیتی و معنوی هستش خدا رو شکر تو زندگی ام تا این لحظه نه حلالی رو حرام کردم نه حرامی رو حلال ، نه گناه آنچنان بزرگی انجام دادم و نه به کسی ظلم کردم ، تا جایی که تونستم همه رو از خودم راضی نگه داشتم و با کسی شاخ به شاخ نشدم و سرم به کار خودم بوده و ان شالله بعد از این هم باشه .

در زمینه مسائل عبادی هم سعی کردم واجبات رو بموقع انجام بدم ، محرمات رو تا جایی که زور داشتم ترک کردم و مستحبات رو هم تا جایی که توانم کشیده انجام دادم ، هیچ وقت نه به عنوان یک آدم لاابالی و نه به عنوان یک آدم خشکه مقدس در بین دیگران مطرح نبودم و همیشه در این زمینه تعادل خوب و رضایت بخشی وجود داشته ، هیچ وقت تو این زمینه به خودم سخت نگرفتم و همیشه هم به رحمت خدا امیدوار بودم .

در زمینه وضعیت روحی هم من همین آروم بودن و درون گرایی رو ترجیح می دم ، هیچ وقت دوست نداشتم جای این جوونهای پرشر و شور باشم که آنچنانی لباس می پوشن و مدل موی اونجوری دارن و هزارتا چیز بی معنی به خودشون می بندن و آویزون می کنند !!

همین تیریپ کلاسیک ( موی کوتاه و ساده ، پیرهن آستین بلند یقیه مردونه ، شلوار پارچه ای و کفش ساده ) رو خیلی دوست دارم و حتی تو خونه هم جلف نمی پوشم ، همین که فامیل و آشنا ، دور و نزدیک همیشه از من یک شخصیت علمی از بچگی سراغ دارند و اول و آخر تو کارها و سوالات و درموندگی ها صاف می آن سراغ من برام خیلی لذت بخشه و این رو با هیچ چیز عوضش نمی کنم ، هرچند همیشه به مسائل سیاسی و بحث های سیاسی خیلی علاقه داشتم با اینکه ذاتاً آرامش طلب هستم و از بچگی به عنوان یک بچه آروم شناخته می شدم ! خدا بخیر کنه !

این رو هم انکار نمی کنم که از رسیدن به پست های بالای کشوری هیچ وقت بدم نمی اومده و یه جور حس جاه طلبی تو من وجود داره و دوست دارم همیشه به عنوان یک آدم مطرح و انگشت نما عوام و خواص من رو بشناسند .

با اینکه اینم شدیداً با اون آرامش مد نظر تداخل داره و اصلاً باعث می شه زندگی آدم دگرگون بشه و حتی مجال یه ایستگاه متروسواری یا یه رستوران رفتن با خانواده هم به حالت معمول مثل حالا برای آدم فراهم نباشه اما بازم ته دلم خیلی دوست دارم یک پست مدیریتی بالا داشته باشم ! البته در حال حاضر  از راه معمولی اش متاسفانه برای امثال ما که رعایت خیلی مسائل اخلاقی و شرعی رو می کنیم این آرزو خیلی میسر نیست !

به هر حال یه قاعده ای تو مملکت ما بخصوص از سال 68 به این ور هست و اون اینه که از نظر دنیوی ( نه اخروی که اون ورای این برو بیاها و ایام عزت  امروز بعضی هاست ! ) هرچقدر پست کسی بالاتر می ره به همون نسبت مصونیتش هم بالاتر می ره و وظیفه پاسخگویی اش کمتر می شه !!

به عنوان مثال اگه بیان به من بگن بیا بشو مسئول فلان قسمت شبکه بهداشت و درمان مثلا یک منطقه کوچیک تهران یا کرج یا .. یا نمی پذیرم یا با اکراه می پذیرم چون با کوچکترین قصور باید به شونصد نفر ! جوابگو باشم اما اگه بیان بهم بگن بشو رئیس جمهور کشور فی الفور قبول می کنم !!

چون حتی با بزرگترین اشتباهات و سوء مدیریت ها و خرابکاری ها هم کسانی هستند که تحت عناوینی چون " وحدت " ، " مصلحت " ، " ناکام گذاشتن دشمن  " ، " وسط کار بودن دولت " و این چیزها که کاملاً غیر منطقی و مغایر اصول ابتدایی مدیریت هستش جلوی هرگونه برخورد قانونی و نظارتی رو خواهند گرفت و به نوعی آب هم از آب تکون نخواهد خورد و همه چیز لاپوشونی خواهد شد رفت پی کارش !!

البته در این راه من یه مشکل دارم و اون اینه که بلد نیستم شعاری صحبت کنم و راست و دروغ رو بهم ببافم تا خودم رو مطرح کنم و برای جلب نظر عوام از هر شیوه ناپاک و مذمومی استفاده کنم و بلد هم نیستم صحبت های مورد دلخواه بعضی کسانی که به اندازه دانشجوی سال اول مدیریت هم از اصول مدیریت اطلاع ندارند و مدیریت رو در حرف و شعار و گفتمان خلاصه می بینند بکنم تا مورد خوشایندشون قرار بگیره و عزیز بشیم و حاضر باشن ما رو تحت هر شرایطی نگه دارن !!

با این شیوه مدیریت و این طرز فکرهای منسوخ و اشتباه حاکم باید هم وضع مردم و اداره کشور به این حال و روز در بیاد و هیچ چیز سرجای خودش قرار نگیره و موارد مهمی مثل اصل نظام جمهوری اسلامی ، اصل انقلاب اسلامی ، اصل ولایت فقیه از حالت طبیعی و عادی و تعاریف و هدف گذاری های اولیه منحرف و بدعت ها ایجاد و در باورهای اعتقادی و ایمانی مردم تزلزل و خلل بوجود بیاد و اول و آخر این مردم عادی باشند که چوب همه این افکار و شیوه های نادرست مدیریتی و سیاسی رو بخورند و فشارهای اقتصادی و غیر اقتصادی ناشی از این بدعت گذاری ها و مصلحت اندیشی های نابهنگام و بی دلیل رو تحمل کنند .

البته من به شما اطمینان می دم که وضع همیشه به همین شکل نخواهد بود و چرخ روزگار خواهد چرخید و بعد از هر سختی گشایشی خواهد بود و خداوند با صابران خواهد بود که وعده الهی همیشه حق بوده و باید به قول و وعده خدا اعتماد کنیم ، اون دنیا هم اونهایی که مسئولیت های بالاتری داشتند حساب کتابشون هم بیشتر طول خواهد کشید و باید پاسخگوی خیلی موارد و مسائلی باشند که امروز خودشون رو بری از اون می دونند و قربون خدا برم که اونجا دیگه کسی نمی تونه با استفاده از ضرب و زور و بگیر و ببند و بستن و زدن و تکذیب واضحات و این چیزها شونه از بار مسئولیت خالی کنه .

پس در مجموع در جواب سوال اول باید بگم که بله خیلی راضی ام و هرگز دوست نداشتم از نظر روحی جای کسی باشم یا طور دیگه ای باشم ولی خیلی دوست داشتم خیلی ها جای من بودن ! و در روابط اجتماعی و غیر اجتماعی کمی متشخصانه ! عمل می کردند و این قدر شاهد رفتارهای چاله میدونی و این لباس پوشیدن های جلف ( که طرف شلوار فاق کوتاه می پوشه شورتش از پشت می زنه بیرون !! ) و شبه شیطان پرستی ، این وحشی بازیها و قانون شکنی ها ( بخصوص موقع رانندگی که الحمدالله ازش راحتم ! ) نبودیم !! تو پزشکی به خودشیفتگی می گن گراندیوزیتی و امیدوارم با خوندن این مطالب دوستان چنین تشخیصی رو ما نذارن چون نحوه سوال جوریه که باید این جوری جواب داد !!!

دوم:آیا تا بحال تو زندگیتون موقعیتی بوده که بی نهایت حس افسردگی، حس نا امیدی ، بی انگیزگی و   خمودگی  گرده باشید؟ چطور با اون شرایط کنار اومدید ؟ چطور اون احساسات بد رو از خودتون دور کردید؟ چطوری  تونستید شرایط رو  عوض کنید؟ آیا کسی وارد زندگی تون شد؟ آیا  خودتون شرایط رو طوری ساختید که همه چیز عوض شه من جمله حال روحی و روانی شما؟ آیا فکر میکنید که اصلا  امکان پذیر هست که آدم خودش تنهایی  با یک چنین  شرایط کنار بیاد؟

بستگی به خود آدم ، اعتقاداتش و روحیاتش داره ، بله تو زندگی من هم چنین لحظاتی بوده بخصوص زمانی که مشکل سربازی داشتم و معاف شدن یا نشدنم رو هوا بود ، خیلی دوران سختی بود و اعتراف می کنم براحتی نتونستم ازش عبور کنم و اگه معاف نمی شدم شاید معلوم نبود به لحاظ روحی روانی چه شرایطی پیدا کنم اما لطف خدا شامل حال من شد و معاف شدم ، البته با شیش سال تاخیر !!! باید همون سال 80 معاف می شدم که در یک قدمی معافیت دانشگاه قبول شدم و پرونده بسته شد !!

 

در دوران دانشگاه هم سربازی رو مانعی جدی برای بعضی کارهام می دونستم و چندتا کار خوب هم پیدا شد که بخاطر همین سربازی نتونستم برم و برنامه زندگی آیندم هم حسابی بهم ریخت ، البته در اون روزگار بحرانی همیشه ته دلم امید داشتم که بعد دانشگاه معاف می شم و هیچ وقت خودم رو در لباس سربازی و پادگان و .. تصور نمی کردم و همیشه مثبت فکر می کردم و نقشه می کشیدم بعد تموم شدن مراحل و قطعی شدن معافیت از در حوزه نظام وظیفه که بیرون اومدم به همه با پیامک خبر می دم و همه هم زنگ می زنند یا پیامک می زنند با شادی تبریک می گن و حتی دو سه روز قبل اینکه برای آخرین مرحله و قبل تشکیل شورای عالی پزشکی برم نظام وظیفه متن پیام رو نوشتم و ذخیره کردم تا اگه معاف شدم و اومدم بیرون گوشی رو تحویل گرفتم و روشن کردم به همه با متن آماده شده خبر بدم که دقیقاً همه اون چه که درذهن تصور می کردم جز ء به جزء اتفاق افتاد و تو مطالب اسفند 86 می تونین پیداش کنین و بخونین .

 

این موارد متافیزیکی واقعاً حقیقت داره و شما هرجور که تو ذهن تصور کنین واقعآ ممکنه پیش بیاد ، همون طور که من در مورد پدرم هیچ تصور ذهنی از دوران پیری اش نداشتم و همیشه احساس می کردم عمرش دراز نیست و چند بار هم خواب دیده بودم و همیشه منتظر شنیدن خبر بدی ازش بودم و بدجور نگرانش بودم تا اینکه دقیقاً همون اتفاقات رخ داد .

 

از شما چه پنهون چند وقتیه برخلاف چند سال گذشته و برخلاف آرزوی همه اطرافیان و فک و فامیل و آشنا هیچ تصوری از خودم در لباس دامادی و مراسم عروسی ندارم و مثل سابق دیگه اون جوری بهش با انگیزه فکر نمی کنم و احساس می کنم این وسط یه پرده ای اومده و مانع دید من داره می شه و تا می آم تصورش کنم یه ترس خیلی بدی بهم دست می ده که سریع تصویر تار رو از بین می بره .. البته این رو هم بگم که دیگه اون حس خوش بینی سابق رو نسبت به اصل مراسم و سنت ها ، خود دخترها ، خانواده ها و زندگی ندارم و یه ترس مزمنی در وجودم نهادینه شده ، چون با این روحیاتی که من دارم و اون زندگی که دوست دارم در آینده داشته باشم و افکار کمابیش سنتی ام در مقابل روحیه تجدد دیگران کارم خیلی سخته و به خانواده هم گفتم تا از بعضی چیزها مطمئن نشم امکان نداره یه قدم هم جلو برم و تعریفی هم من از " دختر خوب " دارم با تعریف اونها زمین تا آسمون تفاوت داره .

 

برای من که تو اون دوران سخت امکان پذیر بود که بتونم خودم رو جمع کنم و یه جورایی کنار بیام چون از بچگی روحیه درون گرایی داشتم و همیشه تو خودم بودم و سرم به کتاب و مطالعه و این چیزها بوده و از تنهایی هم هیچ وقت احساس ملالت نکردم اما شاید برای بقیه این طور نباشه و لازم باشه مشکل رو با دیگران حل کنند .. اون موقع هرچی بهم می گفتند صبر کن ، زمان حلش می کنه و از این چیزها فایده ای برام نداشت و بدتر استرسم رو بیشتر می کرد و دلم می خواست بزنم تو دهن شخص ناصح !  و مونده بودم چطور ممکنه یه کاری مثل معاف شدن یا نشدن سربازی رو زمان و صبر و نصیحت و .. حل کنه اما به هر حال شد اما من کلاً خیلی با نصیحت و حرف حال نمی کنم و خیلی مطالعات روانشناسی ندارم چون معتقدم گاهی وقتها و تو بعضی افراد حرف و نصیحت اوضاع رو بدتر می کنه و رک بگم اعتقاد چندانی به حرفهای روانشناسانه و ناصحانه ندارم و راهکارهای عملی و میون برها رو که بتونه کاری کنه و تکونی به وضعیت کسی بده بیشتر می پسندم .

 

اینکه بیان با آدم احساس همدردی کنند و بگن درک می کنند که مثلا مشکل شما چیه و چطور داره عذابتون می ده - ولو اینکه کاری هم از دستشون برنیاد  - برای آدم قابل پذیرش تره تا اینکه بیان بی مقدمه با حرف بی اون که خودشون رو جای طرف مقابل بذارن از سر شکم سیری سعی کنند طرف رو دلداری بدن ! این اولین اصل یک مصاحبه روانشناسی با یک فرد مشکل دار هستش که بعضی ها ازش غافل هستند .

 

سوال سوم و مهمترین سوال:

 

 خوشبختی رو در چی می بینید؟ در چی تعریفش میکنید؟ چه پارامتر هایی رو مهم میدونید برای اینکه یک نفر حس کنه خوشبخته و این خوشبختی خوشبختی مادام العمر هست؟ چه فعالیت فیزیک رو منتالی (  روانی ) رو مفید ، مهم و ضروری میدونید برای رسیدن به خوشبختی و احساس رضایت؟ احساس واقعی در قلب !

 

به نظر من و البته متخصصین سلامت می شه همون تعریف احساس رضایت ذهنی و کیفی در زندگی رو که بخشی از تعریف سلامتی رو تشکیل می ده به عنوان یک تعریف و پارامتر مهم خوشبختی حساب کرد .

 

ممکنه یه آدم پولدار شمال شهری که خونه آنچنانی ، ماشین آنچنانی و درآمد چندصد میلیونی داره و همه خودش و زندگی اش رو که نگاه می کنند حسرت می خورن کاش یک لحظه جای اون بودن تو زندگی اش مشکلی ، بیماری ، چیزی داشته باشه که لحظه لحظه زندگی بهش زهر بشه و هیچ لذتی از اون چیزی که داره نبره یا اصلا هیچ مشکلی نداشته باشه اما فقط و فقط جمع کنه و جمع کنه و نم از لای انگشتش نچکه !

 

 اما در عوض یه خانواده اجاره نشین تو جنوب شهر که وضع مالی خوبی هم ندارند با همون امکانات کم و وضع مالی نه چندان خوب جوری زندگی کنند که چهارستون بدنشون سالم باشه و یه لقمه نون خالی بخورن و شکر خدا بگن و  در عوضش مشکلاتی رو که اون پولدار شمال شهرنشین داره نداشته باشن ( بیماری سخت ، فرزند ناباب ، زن طماع و ولخرج ، بدهکاری ها و چک های موعد دار رقم بالا و .. ) و بیشتر بتونند از زندگی شون یه لذت ولو نسبی ببرند و اون احساس رضایت ذهنی و کیفی از زندگی شون بیشتر باشه ، هرکه بامش بیش .. برفش بیشتر !!  

 

منم به این موضوع اعتقاد دارم و اصل خوشبختی رو نه فقط در مسائل مادی بلکه در همین احساس رضایت ولو نسبی ذهنی و کیفی از زندگی می دونم و معتقدم خوشبختی رو ما با حداقل شرایط  هم می تونیم برای خودمون رقم بزنیم و نیازی نیست حتما برای خوشبخت شدن وضع مادی خوبی داشته باشیم .

 

مهم ترین قدم اینه که ما نگاه کنیم ببینیم چه روحیاتی داریم و از زندگی چی می خوایم و چطور باید زندگی کنیم تا اونچه که از زندگی می خوایم رو بتونیم با روحیات خودمون تطبیق بدیم و اون احساس رضایت عینی و ذهنی و کیفی ولو نسبی رو از زندگی که اساس حس خوشبخت بودن ما رو تشکیل می ده بوجود بیاریم .

 

 این کار سختی نیست ولی باید تو این زمینه دقت کرد و نه خیلی سفت و سخت بود نه خیلی وا داد و براساس روحیات و خواسته هایی که از زندگی داریم طیفی واسه خودمون مشخص کنیم و انتخابهامون رو در راستای اون طیف و نه یک تعریف ثابت و پافشاری متعصبانه که فقط همون باید باشه ! انجام بدیم و بموقعش اگه جایی لازم بود انعطاف پذیر هم باشیم ولی اصول رو برهم نزنیم .

 

 

 

 

حضرت علی ( ع ) : خوشبخت ترین مردم کسی است که بسوی نیکیها بشتابد .