پنجمین سالگرد بابا
ساعت ۱۱:٠۳ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ۳٠ آذر ۱۳٩٠ : توسط : مجید

به نام خدا

 

جمعه پنجمین سالروز درگذشت باباست ، دوم دی ماه هر سال برای خانواده ما روزی سخت و فراموش نشدنی هستش که تو پیامکی هم که برای دعوت اهل فامیل تنظیم کردم و براشون فرستادم به همین نکته اشاره کردم و ازشون خواستم با حضور در کنار ما و سفره احسان ما برامون مایه آرامش باشند .

در زمینه وقایع اون روز تلخ اینجا بطور کامل توضیح دادم که اگه تازه خواننده این وبلاگ شدین می تونین مطالعه اش کنین ، هنوزم که هنوزه - بخصوص به این ایام که می رسیم – همه چیز حالت تازگی داره و انگار تازه اتفاق افتاده یا قراره اتفاق بیافته ، من خودم به شخصه از آبان ماه می رم تو اون حال و هوا ، بخصوص روزهایی که صبح زود از خواب پاشی می بینی هوا گرفته ست و یه بارونی هم داره می آد ( امسال سالروز قمری بابا یعنی دوم ذی الحجه که یکشنبه هشتم آبان ماه بود و اتفاقاً چهلم شوهر عمه ام هم بود ) دقیقاً همون حال و هوا رو داشت و همه چیز شبیه شنبه دوم دی 85 بود .

تو این جورموقع ها تنها چیزی که مایه آرامش ماست همینه که فامیل رو دورهم جمع کنیم و یادبود کوچیکی برگزار کنیم و این روز سخت و فراموش نشدنی رو تنهایی رد نکنیم ، این جوری خیلی بهتره ، حداقل من یکی این جوری آرامش بیشتری پیدا می کنم تا زمانی که دور و برمون تو این روز خلوت باشه .

خود بابام هم از این دور هم جمع کردن ها خیلی استقبال می کرد و تا جایی که یادمه همیشه دوست داشت صلح و صفا باشه و همه هر از چند گاهی دور هم جمع بشن ، این جوری به اون چه که می پسندید هم عمل می شه .

ضمن اینکه به هر حال حق طبیعیشه تو خونه خودش از مال خودش ( به هر حال مال ما هم باشه اول و آخر برمی گرده به اون ) تو روز خودش براش یادبودی برگزار بشه ، حالا می خواد پنج سال گذشته باشه یا پنجاه سال .. امیدوارم در آینده هم چنین توفیقی داشته باشیم همون طور که به خواست و کمک خدا تو این پنج ساله داشتیم .

ضمن اینکه این کار حس نوستالژیک قشنگی هم داره ، درسته که اصل واقعه تلخ بوده اما همین که بعد گذشت چند سال دقیقا تو سالروز همون واقعه همه اونهایی رو که تو چنین روز یا روزهایی مستقیم یا غیر مستقیم درگیر این درگذشت بودن و البته چشمشون هم به این بود که بعد بابام سرنوشت ما چی می شه و به نوعی نگرانی بی خودی داشتند رو فرا می خونیم و می آن می بینند که الحمدالله نگرانی هاشون بی مورد بوده و وضع ما هیچ وقت بد نشد و محتاج کسی هم نشدیم خیلی خوبه .

این کار یه خوبی دیگه ای هم که داره اینه که نشون می ده ما در اون شرایط احساسی و خرافی عمل نکردیم ولی هیچ گاه هم پدرم رو از یاد نبردیم و جدای از خیرات ها و نمازها و دعاها و قرآن های همیشگی اهدایی در سالروز رفتنش هم به یادش بودیم اما هیچ وقت خود من اسیر خرافه نشدم ، همون طور که تو روایت امام صادق ( ع ) اومده بیشتر از سه روز عزا نگه نداشتم ( یعنی مشکی همون سه روز پوشیدم .. کلاً روال من همیشه همین طور بوده ) از همون صبح تشییع جنازه قبل اینکه عازم پزشکی قانونی کهریزک بشیم صورتم رو اصلاح کردم و عید نوروز خودم رو هم بطور کامل و باشکوه تر از همیشه در نوروز 86 برگزار کردم ، خود بابام هم دقیقاً اعتقاداتش این طوری بود و من حتی یک روز هم ندیدم مشکی بپوشه یا ریشی بذاره ، من کلاً از افراط تو این کارها خیلی بدم می آد.

البته بجز فامیل که جمعه در کنار ما هستند ما فقرا و نیازمندان رو هم هیچ وقت از یاد نمی بریم ، اونها هم فردا شب  شام مهمان ما هستند منتها تو خونه های خودشون ! این جدای از اون کمک هاییه که تو طول سال می کنیم .. این رو گفتم تا جوابی باشه برای اونهایی که ممکنه بگن همه خرج رو بدین فقرا .. به نظر من بحث سالگرد و سالگردها که یکبار چندماه پیش اینجا گفتم کاملاً متفاوته و فقط موضوع خرج و خرج کردن و خرج دادن نیست ، سالگردها از نظر من جنبه های مختلف مادی ، معنوی ، نوستالژیک ، مذهبی و ... دارند که توشون به نظر من یه کار سمبلیک و نمادین هم لازمه .

من فکر می کردم اگه بعد بابام مرگ دیگه ای تو خانواده اتفاق بیافته سالگرد بابام دیگه مثل سابق نشه و کمرنگ تر بشه ( همون حکایت نو و کهنه ) اما واقعا این طور نشد ، پنج سال طول کشید تا عزیز دیگه ای رو از دست بدیم ولی بعد از دست دادن شوهر عمه ام هم اوضاع هیچ فرقی نکرده چه برای ما و مادربزرگم چه  حتی برای عمه و بچه های عمه ام !!

فکر کنم علتش این باشه که مرحوم شوهرعمه ام یه ده پونزده سالی از بابام بزرگتر بود و موقع مرگش 74 سال داشت ولی بابام 57 ساله از دنیا رفت ، مرحوم شوهر عمه ام عروسی بسیاری از بچه هاش رو دید و همین طور چندتا نوه و البته مرگ مرحوم شوهر عمه ام هم ناگهانی نبود ، چند سال بود وضع قلب و ریه اش خراب بود و حتی پارسال سالگرد بابام که اومده بود یا حتی خردادامسال  سالگرد عموم  حالش چندان تعریفی نداشت ، قبل مرگش هم هیجده روز تو آی سی یو تو حالت شبه کما بود و خلاصه همه از مدتها قبل یه جورایی آماده شده بودن ولی در مورد بابام قضیه خیلی فرق می کنه .

دو شب قبل مرگ بابام شب جمعه اش شب یلدا بود و همه دور هم بودیم ، آخرین فیلم موجود از بابام هم مال همون شبه و خیلی از اعضای خانواده آخرین دیدارشون با بابام همون شب بود ، الان عمه کوچیک من که به بابام وابستگی زیادی داشت و خودش رو خیلی مدیون بابام می دونه چند شب مونده به شب یلدا حالت ناراحتی و افسردگی اش شدیدتر می شه و دیروز عصری هم دوباره داشت گریه می کرد .. دیگران هم از اون موقع تاحالا نسبت به شب یلدا حس خوبی ندارند .

به طور ظاهری هم بابام بیماری خاصی نداشت و سالم به نظر می رسید هرچند بهش از یکی دوماه قبلش هشدار داده بود بخاطر اینکه قلبش کمی مشکل داشت داروهاش رو که سرخود بخاطر گرفتن روزه ماه رمضون کم و زیاد کرده بود بموقع بخوره و دوباره نوار قلبی و اکو انجام بده اما نمی دونم چرا نرفت .

روز جمعه هم یعنی روز قبل مرگ ناهار همه دور هم بودیم و حتی شبش نشست اخبار رو مثل همیشه نگاه کرد و باهامون شام خورد و همه چیز خیلی عادی بود ، صبح شنبه یعنی اون روز کذایی چون من یک ساعت دیرتر می رفتم دانشگاه هوا گرفته بود و بارونی می اومد ، بلند شد چایی هم دم کرد و صدای ماشین ریش تراشیش رو هم حتی می شنیدم و تو خواب و بیداری بودم که دیدم اومد اتاق حاضربشه ، لحظه ای که نشست جورابهاش رو بپوشه چون تاریک بود چهره اش رو ندیدم اما یه نگاهی از همون رختخواب بهش کردم و رفت و دیگه هم برنگشت .

خلاصه اون روزهای پنج سال پیش که بعد دوم دی شروع شد ایام راحتی نبود و خیلی سخت گذشت ، تمام کارهای اداری و غیر اداری هم افتاده بود رو دوش من که بخاطرش تا مدتها درست و حسابی درس هم نتونستم بخونم و ترکش هاش تا همین الان هم ادامه داره هرچند الحمدالله اون دوره سخت رو خیلی خوب تونستیم پشت سر بذاریم ولی اول و آخر هیچ وقت اون روز و اون روزها رو نمی تونیم فراموش کنیم ، حالا بازم من چون در این زمینه ها کم مطالعه نداشتم و ندارم بجز جنبه نوستالژیک و عاطفی اش خیلی اذیت نمی شم اما اینجا خیلی بحث ایمان و اعتقاد و صبر و این حرفها مطرح نیست چون اون قضیه اش جداست فراموش کردن اون روز و روزها و بی خیالی و بی تفاوت رد شدن از کنارش واقعاً امکان پذیر نیست .