اولین سالگرد بابا
ساعت ۱٢:٠٩ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ٢٩ آذر ۱۳۸٦ : توسط : مجید

 

 

 

 

 

به نام خدا

 

 

 

پنجشنبه29آذرماه 1386

 

 

 

یکشنبه هفته آینده دوم دی ماه اولین سال باباست ، البته قبلا توضیح دادم که برای چی مراسم رو فردا می گیریم (کارها رو هماهنگ کردم و به همه هم زنگ زدم ، به شخصیتشون احترام گذاشتم ازشون رسما دعوت کردم ،چون به این چیزها خیلیاهمیت می دم )ولی به هر حال یکی از تلخ ترین روزهای زندگی من که تا آخر عمرم هم یادم نمی ره همین دوم دی ماه بوده و خواهد بود . پارسال تو این زمینه مطالبی نوشتم که دیگه نمی خوام تکرارش کنم و اگه تو این فاصله خواننده این وبلاگ شدین می تونین از آرشیو وبلاگ ، دی ماه 1385که کنار صفحه ست بخونین ، ولی می خوام راجع به اون روز کذایی بگم ، روزی که از صبحش هوا گرفته بود و بارون می اومد ، هرروز صبح زود که بابام حاضر می شد بره شرکت تو خواب و بیداری چهره اش رو می دیدم اما اون روز بس که هوا گرفته و تاریک بود اصلا نتونستم چهره اش رو ببینم و فقط دیدمکه داشت جوراب هاش رو می پوشید . نیم ساعتبعد رفتن بابا طبق همیشه بلند شدم حاضر شدم و راهی دانشگاه شدم و چون تو مرخصی تحصیلی بودم راهی کتابخونه دانشکده بهداشت شدم تا درس بخونم ( من خیلی کم اونجا رفتم و بیشتر تو دانشکده پزشکی و کتابخونه اونجا می ِپلِکَم و یه جورایی از کتابخونه دانشکده بهداشت و آدمهاش اصلا از اول هم خوشم نمی اومد و بعد دوم دی هم فقط برای تسویه حساب اونم چند لحظه کوتاه اونجا رفتم ) ، حدود ساعت نه صبح بود موبایلم که رو Silent بود زنگ زد ، پشت خط پسر عمه ام بود . فکر کردم مطابق همیشه راجع به کامپیوتر و اینترنت و این چیزها سوال داره امافقط شنیدم گفت : الو ... مجید ...... سلام ...... خوبی ... بابات ُمرد!!!!!!!!!!!قطعا اگه مثل خانم ها بزرگترین فاجعه زندگیم همین مسائل بود یا سکته و غش می کردم یا کولی بازی در می آوردم اما چون در زمینه مرگ هم اطلاعات و هم ایمانم رو از چندین سال پیش تقویت کردم و بزرگترین فاجعه زندگیم همچیز دیگه ای هستش که همه هم می دونند برای چند لحظه بهت زده بودم و فقط یه فریاد کوتاه زدم که همه حاضرینکتابخونه و متصدی هاش برگشتند به من نگاه کردند !!

 

 

 

برای چند لحظه گیج بودم و نمی دونستم باید چی کار کنم و اصلا چی شده و شاید همخوابه ! با هر زحمتی بود جمع کردم و مطابق معمولپیاده راهی خونه شدم ، اولش فکر کردم همش خوابه و تخیل اما موبایل بابا رو که می گرفتم می گفت خاموش است ،خونه رو گرفتم و از صدای جیغ و فریاد خانم ها و گریه عموم متوجه شدم که همه چی راست راسته ، سعی می کردم به خودم مسلط باشم و تو خیابون گریه نکنم ولی خب فقط حالت تهوع داشتم ( موقعی که اعصابم می خوره بهم و دچار هیجان شدید می شم فقط این حالت بهم دست می ده از امتحان هایریاضی سوم دبستان تا الان ) اونم البته بخاطر دیگران و اینکه چه مصیبتی داریم با اینها !نه خودم ، خونه که رسیدم دختر عمه هام تا من رو دیدن صدای جیغ و دادشون به آسمون رفت( الان که دارم می نویسم و یاد اون روز کذایی افتادم حالم بد شده ) و مامان و مادربزرگم و عمه هام هم که از حال رفته بودن ! و همسایه ها و چند تا از فامیل هم جمع شده بودند و همه با دقت به من خیره شده بودند که من الان چی کار می کنم ؟!!اتفاقا همیشه تو خلوت خودم زیاد گریه می کنم هم برایمشکلات خودم و حق هایی که ازم دارن ضایع می کنند (آخریش هم همین پزشکی از لیسانس معروفه !)هم برای ملت ایران که دارند تو این وضع، مظلومانه زندگی می کنند . ولی جلوی جمع علی الخصوص خانم ها چندان دوست ندارم کولی بازی دربیارمو همیشه هم غرورم رو حفظمی کنم و جنتلمنانه برخورد می کنم. خیلی خونسرد رفتم پیش عموم تا ببینم الان تکلیف چیه که گفت جنازه هنوز تو پیاده رو هستش و اون یکی عموم و کارمندهای شرکت ومامورهای کلانتری هم بالاسرش هستند تا آمبولانس پزشکی قانونی بیاد . بابای من از دوسال پیش بطن چپش بزرگ شده بود و چربی بالایی هم داشت و علی رغم اصرارهای من چندان پرهیز نمی کرد و داروهاش رو هم مرتب نمی خورد و آخر ماه رمضون پارسال هم کاشف به عمل اومد قرصهاش رو سرخود نصف کرده بود !!! و استرس هم که تا دلتون بخواد داشت ، بعد از اینکه از سربازی اومده بود تا روز مرگش ( 57 سالش بود ، نزدیک37سال ) یک تنه بار زندگی یه خانواده پرجمعیت از پدر و مادر گرفته تا خواهر و برادر و خواهرزاده و حتی غیره رو بدوش کشیده بود ( ما خودمون چهار نفر مشکل چندانی از هیچ لحاظی نداشتیم ) ، بعد از ازدواجشبا مامان یعنی سال 60 با اینکه کل خونه برای خودش بوده اما با مامانزندگیشونرو از یه اتاق نه متری کنار پشت بوم شروع کرده بودند ( یادمه ، خیلی سخت بود )و طبقات پایین هم یه جمعیتی متشکل از پدر بزرگ و مادربزرگ و عمه ها و عموها و عمه زاده ها بودند و خرج همه هم با بابای من بود. مامان می گه اگه دخترهای حالا بودند نمی تونستند دوروز هم تحمل کنند اما ده سال باهمین وضع زندگی کردند تا صاحب یه خونه بزرگ دوطبقه تقریبا مستقل شدند ، تو اون خونه سفره که برای ناهار و شام پهن می شد بیشتر شبیه مهمونی بود یه چیزی مثل سریال پدرسالار ! که البته امروز کنار اون سفره طبقه پایین خونه ما فقط دونفر می نشینند و بقیه یا ازدنیا رفتند یا رفتند سر خونه زندگی هاشون .  از این دست مسائل که خیلی زیاده وگفتنش حوصله می خواد و هرچقدر بهش اصرار می کردم که بیا بریم اکوی قلب کن و زیر نظر متخصص قلب داروهات رو تنظیم کن می گفت کار شرکت زیاده و باید چک ها رو امضاء کنم ( 28 اسفند 83بعد سی و چند سال بازنشسته شده بود اما کل بازنشستگیش 4 ماه هم نکشید و چون مثل من اهل خونه موندن نبود و شرکت هم خصوصی بود و عضو هیات مدیره شرکت هم بود تیر 84 دوبارهبرگشت سرجای اولش !! ) ، تازه راضی شده بود اون پنجشنبه ای که شنبه اش فوت کرد بریم که خب قسمت نشد .

 

 

 

اون روز هم تهران یکی از آلوده ترین روزهای خودش رو سپری می کرد و بابا هم عادت داشت صبح های زود از تقاطع سپهبد قرنی – طالقانی که از اتوبوس پیاده می شد تا خود شرکت که حول و حوش شریعتی – طالقانی قرار داره رو پیاده بره و اون روز تا نزدیکیهای شرکت رفته بود و چهار قدم مونده به شرکت دم یه تعمیرگاه ایران خودرو تو همون خیابون شریعتی زیر پرچم سه رنگ ایران دستش رو ،رو قلبش گذاشته بود و زمین افتاده بود و فقط به اونهایی که دویده بودن سمتش شرکت رو نشون داده بود و بیهوش شده بود( بعدها که تو خواب یکی از عمه هام اومده بود گفته بود یک مرتبه همه جا به شکل کریستال دراومده بود ). اون بنده خداها هم درست یا غلط احیای قلبی تنفسی رو انجام داده بودندو اورژانس رو همخبر کرده بودند ( بعداز مراسم ها برای تشکر پیششون رفتیم ) و به کارمندهای شرکت هم اطلاع داده بودند و اونها هم ریخته بودند دور و برش اما قسمت و خواست خدا چیز دیگه ای بود . کارمندهای شرکت هم به خونه زنگ زده بودند و به مامان گفته بودند حالش بد شده و به پسر یا برادرش اطلاع بدین و مامان چون عموی کوچکترم دم دست بودهبه اونزنگ زده بود واونم سریع خودش رو رسونده بود و تا زمانی هم که بابام رو سوار آمبولانس می کردند همه می گفتند کنارش توپیاده رو دراز کشیده بود و گریه می کرد ( خیلی بابام رو دوست داشت و بابام براش مثل بقیه حکم پدر رو داشت و باعث شده بود 22 سال پیش بعد از سربازیسرکار بره و صاحب خونه و زندگی درست و حسابی بشه و برخلاف رفقاش که الان همه معتاد شدند به راه خلاف نره ) ، تو خونه که بودم بهم از اونجا زنگ زد گفت خودم رو با شناسنامه برسونم کلانتری 107 فلسطین تو خیابون طالقانی ، چون مامور کلانتری بالا سر بابام اموالش مثل پول و موبایل و شناسنامه و دسته چک و این چیزها رو ضبط کرده بود و برای آزاد کردن شناسنامه ( فردا تو بهشت زهرا لازم داشتیم ) باید من رضایت می دادم و می نوشتم که شکایتی از کسی ندارم و تو اون بارون سوار ماشین یکی از فامیل ها شدیم و راه افتادیم و اونجا جلوی افسر نشستم و بعد کلی فرم پرکردن ( تو اون حال !!! ) و سوال و جواب و دستور قاضی شناسنامه رو تحویل گرفتم و رفتیم خونه ( بعد هشت روزکه چند جلسه مارو بردند و آوردند اموال رو تحویل دادند )، عمو کوچیکه که وارد خونه شد غیر قابل مهار بود و دختر عمه ها و عمه ها و غیره هم که اون رو دیدن شروع کردن به جیغ و داد و خونه شد محشر کبری وضعیتی پیش اومد که غیر قابل وصفه !!! من به شخصه صاحب عزا بودم اما فقط کارم مثل 6 ماه قبل که اون یکی عموم فوت کرده بود شده بود لیوان آب و آرام بخش بدست دنبال این واون رفتن ! این غش می کرد باید می رفتم اون یکی رو می گرفتم !!!!!!! دایی وپسر خاله ام داداشم رو که از پادگان آوردند ( که هفته پیش کارت پایان خدمتش رو گرفت ) اون دیگه بدتر !! از سر کوچه داشت داد و بیداد می کرد و وقتی وارد خونه شد می خواست بره تو شیشه و خودش رو بکشه و مرتب می گفت امروز ازش خداحافظی نکردم ( عادت داشت هرروز صبح خیلی زود که پادگان می رفت ازش خداحافظی می کرد ) من و فرمانده شون و دایی ها و عموم و پسرخاله ام ( دوهفته قبل مرگ بابام ویزای اوکراینش تموم شد اومد ایران اردیبهشت امسال رفت و چون با باباش خوب نبودبعد مرگ بابام با ما زندگی می کرد ، بعضی وقتها به خودم می گم کار خدا بود که چه موقعی اومد و چه موقعی رفت ! ) به زور می تونستیم بگیریمش !! تا شب همین وضعیت ادامه داشت و برای تسلیتمی رفتند و می اومدند ، خیلی خونسرد همنشستم اعلامیه رو نوشتم و مسجد روز ختمو رستوران فردا رو هماهنگ کردیم و این جورکارها رو انجام دادیم تا شب .

 

 

 

شب یه ذره وضع بهتر شد و آخرشب با مامان و عموم بالا ( طبقه خودمون ) اومدیم تا تصمیم بگیریم فردا چی کار کنیم ، مامان معتقد بود یه جای خوب و آبرومند براش بگیریم و من می گفتم عمومی با خصوصی فرقی نداره ولی مامان می گفت چون رئیس کارخونه و شرکت داره از لندن برای فردا می آد و این چیزا نمی شه ببریمشون تو گِل و حق بابات یه جای خوبه و این چیزا که درنهایت تصمیم گرفتیم خصوصی دوطبقه ( مامان می گه چون من از سهم الارث پدرم پولش رو دادم اون بالا برای منه و راضی نیستم کس دیگه ای رو توش بگذارند اما فعلا بنام عمومه !! )بگیریم و اتفاقاچون عمو کوچیکه کارش جوریه که با پیمانکارهای بهشت زهرا هم سر و کار داره تخفیف هم گرفتیم ( حدود یک میلیون و سیصد تومان پول قبر شد که الان چند برابر شده !! )

 

 

 

فرداش بادوتا از شوهرهایدختر عمه هام و شوهر عمه ام رفتیم پزشکی قانونی ،تا کارهاش انجام بشه طول کشید ، اونجا بیشترین گریه رو برای بابام تا الان کردم ، یکسری فرم هم اونجا پر کردیم و از اونجا برای بهشت زهرا آمبولانس گرفتیم ، در مورد تشییع جنازه هیچ صحبتی نمی کنم چون تا نباشید باور نمی کنید که خانواده ما چه کردند و همه ملتاموات خودشون رو ول کرده بودند داشتند مارو نگاه می کردند !!!!! تو تشییع پدربزرگم ( بهمن 75 ) و عموم ( خرداد 85 ) هم همچین صحنه هایی تکرار شده بود و غوغایی بود که آدم تا نبینه باور نمی کنه ! دیگه محرم و نامحرم رو فراموش کرده بودند و مردهای غریبه رو که می خواستند تابوت رو بلند کنند یا دور قبر جمع شده بودند هل می دادند و می زدند !!! نماز میت رو هم فرمانده داداشم ( داداشم تو واحد روحانیون خدمت کرد و تمام فرماندهانش که روحانی بودند اومده بودند ) خوند . بابای من اگه می خواست می تونست از راه نادرست بهترین زندگی رو ( حداقل صد برابر زندگی فعلی مون ) برامون فراهم کنه و ما اگه می خواست از اون کارها بکنه که دستش هم باز بود حداقل الان صاحب یه مغازه نزدیک به میلیارد تو لاله زار بودیم اما خب به خاطر پول و مادیات هیچ وقت دین و ایمان خودش رو فنا نکرد و دو سه هفته قبل مرگش هم چکی دستش اومده بود که راحت می تونست پنج تا هماز روش برداره و کسی هم نفهمه و همه همکارانش هم گفته بودند بدکاری کردی گفتی !! اما گفته بود من از این پولها هیچ وقت نخوردم و نمی خورم .خلاصه پارسال این روزها و روزهایی که داره می آد برای خانواده ما روزهای تاریک و سختیبود و دردسر هایدارایی و انحصار وراثت و این مسائل شروع شد . خیلی وقته رنگ شادی رو به خودمون ندیدیم ولی همچنان به آینده امیدواریم ، خدا هیچ موقع برای کسی بد نمی خواد و این چیزها هم در طول زندگی پیش می آد و باید ایمانمون و اطلاعاتمون راجع به مرگ رو قوی کنیم تا بتونیم آسون تر تحملشون کنیم ، خدا ان شالله همه اسیران خاک و گذشتگان ما و شما رو بیامرزه و روح اونها را در راحتی و شادی قرار بده و همه ما زنده ها رو هم اول بیامرزه بعد ببره .

 

 

 

 

 

 

 

 

 

@ چند هفته پیش پیش دکتر چشمم رفتم تا فرم معاینه و درخواست معافیت پزشکی سربازی رو پر کنه تا پست کنم ، طبق دفعات قبل که پیشش رفته بودم گفتش باید معاف بشی ولی برای رانندگی اگه چندتا آینه مخصوصو اضافی علاوه بر آینه های معمولتو ماشین بگذاریمی تونند بهت گواهینامه بدن اما اونهایی که طرف قرارداد شرکت راهور راهنمایی رانندگی هستند یه مقدار سخت گیرتر از بیرونی ها هستند و بخاطر همین هم فرودین ماه( رجوع به مطالب اردیبهشت 86 وبلاگ ) ردتکردن . که البته به نظر من به ریسکشنمی ارزه ،برای اطمینان پیش یکی از پزشکان معتمد نیروی انتظامی و نظام وظیفه همرفتم اونم بعد اینکه چشمم رو دید و گزارش دکتر چشم رو خوند گفتش معافی ، اگه معاف بشم اون دکتری رو که تو شورای پزشکی نظام وظیفه شهریور سال80 نظر بیمارستان یک ناجا رو مبنی بر معافیت من نپذیرفت و دوباره برای بیمارستان 504 ارتش نامه نوشت تا اونجا هم معاینه کنند و همون روز همدانشگاه قبول شدم و پرونده رو بستند!!!! هیچ وقت نمی بخشم .

 

 

 

@ دوتا نامه جداگانه برای دکتر لاریجانی و دکتر کشاورز رئیس و معاون آموزشی دانشگاه علوم پزشکی تهران نوشتم و شرح حال خودم و سوابق پژوهشیم و این مسائل رو دررابطه با طرح پزشکی از لیسانس و اینکه شرط معدلاونم دیپلم با هیچ عقل و منطقی جایی که آزمون وجود داره انصاف نیست روبراشون توضیح دادم و تو پاکت نامه گذاشتم و بعد رد شدن از یکسری تشریفات امنیتی ! که متاسفانه تو سازمان مرکزی دانشگاه بی جهت ایجاد شده به منشی هاشون تحویل دادم به امید اینکه اونها یا زیر دستانشون بخونند ، امیدوارماونها یا هرکسی از مسئولین دانشگاه علوم پزشکی تهران کهگذرش به اینجا می افته مطالب 19 مهر و 15 آذر وبلاگ رو که بطور کامل در ارتباط با طرح پذیرش دانشجوی پزشکی از مقطع لیسانس توضیح داده شده بخونه ولی اون طوری که از شواهد برمی آد معدل دیپلم رو هم شورای گسترش وزارت بهداشت لحاظ و تصویب کردند و با این حساب چون برای من خیلی خیلیپایینه امکان شرکت رو ندارم هرچند حد نصاب معدل لیسانس رو دارم ، امتحان تعیین سطح زبان هم به شرایطشون اضافه شده . البته بعدا بازم بیشتر صحبت می کنم ،نمی دونم الان چیبگم ولی مسئولین دانشگاه علوم پزشکی تهران از سرکم دانشی و شناخت و نگرش غلط نسبت به پزشکی یا مطرح کردن خودشون برای اجرای یک طرح نوین به تاسی از اروپا و آمریکا ! خواستند در عرض یک ماه هم امتحان کتبی برگزار کنند هم شفاهی !! و به هر قیمتی شده طرح رو اجرا کنند و شرط معدل رو برای همین گذاشتند و نگذاشتند حالا که بابی باز شدهبا سر صبر یه امتحان سراسری در زمینه علوم پزشکی بگیرند و مستعدها بدون در نظر گرفتن معدل و رتبه واردپزشکی بشن و به حق خودشون برسند و نخواستند شرایط حال و حداقل دوره لیسانس بچه ها رو ملاک قرار بدند نه گذشته دور رو و ظاهرا برخلاف ادعاهاشون خیلی وحشت دارند یه امتحان سراسری بدون قید و شرط و با شرایط برابر از همه بگیرند چون شاید افراد خاصی رو می خوان واردش کنند یا حداقل توانش رو ندارند ، آقایون بویژه دکتر باقر لاریجانی و دکتر کشاورزمتوجه باشند که تو اروپا و آمریکا که این طرح رو اجرا می کنند و این عزیزان دارند به اونها استناد می کنند دیگه شرط مسخره معدل دیپلم و لیسانس و این چیزها رو جایی که آزمون سراسری ویژه دارند می گیرن ندارند و به همه مدعیان اجازه شرکت داده می شه و زمان کافی هم برای مدعیان و داوطلبان هم برای برگزار کنندگان وجود داره نه اینکه برای مطرح کردن خودشون سر و تههمه چیز رو ظرف یک ماه هَم بیارن ! و حق یکسری مستعدین و کسانی که بخصوص تو دوره لیسانسشون زحمت کشیدن کار پژوهشی و علمی در زمینه علوم پزشکی کردند ضایع بشه اونم بخاطر مثلا معدل دیپلم !!. حقم رو پایمال کردند رفت پی کارش . حداقل معدل دیپلم 18!!!!!!!!!! و حداقل معدل لیسانس 16 و سن کمتر از 25 سال !! اعلام شده !! برای مشاهده و خوندن آخرین خبر پذیرش دانشجوی پزشکی از مقطع لیسانس اینجا رو کلیک کنید .

 

 

 

 

 

 

 

 

 

نکته بهداشتی پزشکی :

 

 

 

 

 

@ دیدین هوای کوهستانها چقدر مطبوع و خوشاینده ؟ یا صبح های زود که از خونه بیرون می رین هوا چقدر با مثلا ساعت ده صبح متفاوته و اون روز سرحال تر و با نشاط تر به نظر می رسین ؟ علت کاملا علمی هم داره چون معمولا ما دوجور یون تو هوا داریم یه جور یون های رادیکال مثبت و یک جور هم یون های رادیکال منفی ، تو هوای کوهستان ها و این جور جاها وحتی صبح های زود تو شهرهامقدار یون های رادیکال منفی ( اکسیژن با دوبار منفی ) تو هوا بیشتره و باعث شادابی و نشاط و خلق و خوی مثبت و اثر مفید روی اعصاب و روان می شن ولی همین یون های رادیکال منفی تو جاهایی که شلوغ باشه یا فلزات بیشتر باشند ( مثل تهران که پراز ماشینه که جذب فلزات می شند) یا آلودگی هوا بیشتره درصدشون خیلی پایین می آد و درصد یون های رادیکال مثبت بالا می ره که اثر منفی رو خلق و اعصاب دارند و باعثرفتارهای پرخاشگرانهو اعصاب های داغون و این مسائل می شن و به همین خاطر هم هست که ائمه از وضو گرفتن با آبی که گرم شده نهی کردند چون تو اون آب گرم شده بخصوص با تابش آفتاب ( مثل آب حوض مسجد ها )یون های رادیکال مثبت زیادی وجود داره ، پس حالا که داریم تو شهرهای بزرگ مثل تهران زندگی می کنیم جداقل بیاییم بجز جمعه ها بقیه روزها رو صبح زود بلند شیم !!! تو روایات دینی از ائمه همخواب بعد از نماز صبح و خواب موقع غروب آفتاب نهی شده و یکی از دلایلش همین مسئله ست و دلیل دیگه اینه که تو اون دو موقع که گفتم مقدار هورمون کورتیزول که یه جور حکم گاز ماشین !! رو تو بدن داره بالاتر از حد طبیعیه و ممکنه باعث سکته بشه .

 

 

 

 

 

@ اغلب آدامسهای خارجی که وارد می کنند توشون الکل ( از نوع الکل متیلیک ) می زنند که می دونین از نظر شرعی و حتی پزشکی ایراد داره وکاراضافی کشیدن از فک و دندون ها هم هستش . بخصوص در موردبچه های کوچیک و دبستانی که حتی ممکنه سلامت بینایی شون هم به خطر بیافته ، پس تا جایی که می تونین بخصوص بچه ها رو از آدامس اونم خارجی نهی کنین و بجاشبه میان وعده های غذایی سالم مثل خشکبار ، میوه ها و آب میوه های طبیعی ، ژله های میوه و این جور چیزها عادتشون بدین ، اون آدامسی که شما به اون بچه می دین وللهنشونه محبت شما نیست .

 

 

 

 

 

 

 

نکته تغذیه ای :

 

 

 

@ مس یکی از مواد معدنی هستش که تو خون سازی و معالجه کم خونی نقش خیلی موثری داره ، جوری که اگه حتی آهن شما کافی هم باشه و هزارتا قرص و شربت آهن بخورین اما مس بدنتون کافی نباشه بازم ممکنه کم خونی شما ( بخصوص خانم ها ) کاملا برطرف نشه چون مس یکی از موادی هستش که نقش مهمی تو ساختن هموگلوبین داره و تو ترکیبات جدیدداروهای ضد کم خونی مثل فروگلوبین که تو مطلب چند هفته پیش توضیح کاملی راجع بهش دادم به تازگی مس هم اضافه کردند ، غذاهایی مثل فسنجون و کله جوش سرشار از مس هستند و سمنو هم یکی از منابع غنی و خوب مس محسوب می شه ، یکی از دلایل ازدیاد شیوع کم خونی ها و انواع بیماریها و سرطان هاتو دوره ما اینه که از ظروف آلومینیومی و سربی و تفلون و این چیزها برای پخت غذا استفاده می شه ولی تو زمان قدیم غذا رو تو ظرف مسی یا آهنی می پختند و ظروف مورد استفاده امروزینه تنها مس و آهنی به غذا اضافه نمی کنند که هیچ بلکه کلی هم ضرر دارند !! تنها گوشت و غذای گوشتی نباید تو ظرف مسی پخته بشه ( مثل آبگوشت که تو ظرف سنگی یا لعابی مثل دیزیمی پختند ) و ظرف مسی اگه تمیز باشه ( ظرف مسی کثیف غذا رو فاسد می کنه ) و غذا توش پخته بشه خواص زیادی بخصوص معالجه کم خونی داره، ولی افسوس که زندگی های ما دیگه بیش از حد مدرن و ماشینی شده .

 

 

 

@ جان هرکی دوست دارین وسط غذا آب نخورین ! وسط غذا آب خوردن باعث می شه شیرهمعده که کارش هضم غذاست رقیق بشهو نتونهکارش رو خوب انجام بدن و اون عزیزی که ور می داره وسط غذا آب یا مایعات دیگه می خوره سوء هاضمه می گیره ، البته فرهنگ سازی اول از همه باید از سریال های تلویزیونی ! شروع بشه که باهر غذایی سر سفره یا میز آب و نوشابه !!!پای ثابته !!!!!!!

 

 

 

 

 

 

 

نکته دارویی :

 

 

 

@ زکریای رازی اولین کسی بود که در مورد تب یونجه یا رینیت آلرژیک ( همون آلرژی و حساسیت فصلی خودمون ) یه درمان کامل و قطعی پیشنهاد کرد ، اگه مدفوع الاغ ماده ( پشکل ماچه الاغ ) رو بسوزونیم و مقداری از دودش رو به کسی که دچار آلرژی هستش بدیم تا استنشاق کنه آلرژیش برطرف می شه ، بعدها که دانشمندان رو این ماده کار کردند دیدند تو دود مدفوع الاغ ماده یه ماده ای به نام سیکلوپنتانوفنان ترناز ترکیبات استرونی وجود داره که با آزاد سازی هیستامین ( همون ماده فلان فلان شده ای که باعث آلرژی می شه ! ) مقابله می کنه ! پس تا پشکل الاغ ماده هستگور بابای کتوتیفن و سیتریزین و لوراتادین و کورتون های مختلف !!! اگه پیدا کردین تا شب عید به ما برسونید کهبدجور التماس دعا دارم !!!!!!

 

 

 

@ در ادامه توصیه ها راجع به یدوکینول باید بگم این که عزیزان برمی دارند برای هر اسهال و عفونت گوارشی تجویزش می کنند کار کاملا اشتباهیه و فقط تو اسهال هایی باید تجویزبشه که عامل آمیبی دارند ( مثل آنتامباهیستولیتیکا ) و بوسیله آزمایش هم ثابت شده باشه نه اینکه به شکل Emprical یا تجربی برای هرکسی بردارند تجویز کنند ( تو خانم های باردار و بیماران تیروئیدی و بچه های زیر دوسال که اصلا ممنوعه ) و یه نکته دیگه اینکه یدوکینول یا مترونیدازول نباید همزمان تجویز بشه و باید گذاشت مترونیدازول تموم بشه بعد یدوکینول تجویز بشه، خلاصه این یدوکینول نقل و نبات نیست ها !!!

 

 

 

 

 

 

 

 

 

پاسخ به سوالات شما :

 

 

 

@ تینا خانم عزیز ، اینکه چشم چپ شما از چشم راستتون بزرگ تر به نظر می آد تشخیص شماست ولی سوال اینجاست که آیا شما تا بحال به چشم پزشک برای معاینه مراجعه کردین و ایشون هم تایید کردند ؟ چون لازمه حتما یه ارزیابی توسط متخصص چشم بشین و فشار چشم شما هم اندازه گیری بشه و اگه علت پاتولوژیک رد شد می شه فتوای ارثی بودن داد .

 

 

 

 

 

 

 

مورد – بالین :

 

 

 

دختر خانم عزیزبیست ساله اییک روز که با دوست پسرشون هستند بنا به دعوت ایشون و اینکه اهل منزل کل یوم ! در مسافرت تشریف دارند به منزل آقا پسر تشریف می برند تا راحت تر از خیابون و گشت فلان ! باشند ، توخونه اول که کنار هم می شینند و باهم صحبت می کنند حرفها عادی عادیه اما کم کمحرفها عاشقانه تر می شه و تماس فیزیکی شون هم باهم بیشتر !! و درنهایتاونی که نباید بشه می شه !! و اتفاقا تا آخر قضیه هم تمام و کمال انجام می شه !بعد یکی دوساعت که به حال طبیعی برمی گردند تازه می فهمند چه غلطی کردند!!! و اگه دیر بجنبند تا چند وقت دیگه جمع گرم دونفری شون با حضور یه نی نی !! گرم تر می شه ! حالا آبروریزی و پرده فلان و ازدواج و این حرفها که جهنم !!!!! این دختر خانم الان چه خاکی باید تو سرش بریزه ؟!!

 

 

 

 

 

تو چنین شرایطی باید زمان رو از دست نداد ، متداول ترین و معمول ترین شیوه اینه که با درمان با دوز بالای هورمون های استروژن – پروژسترون از تخمک گذاری جلوگیری کرد و با غلیظ کردن و نامساعدترشحات ورودی رحم مانع رسیدن تخمک بارور شده و لانه گزینیش تو رحم شد . چون همین جوری هم این درمان های هورمونی تهوع می آره اول باید از یه قرص ضد تهوع ( متوکلوپرامید یا پلازیل ، ویتامین ب 6 ؛ دیمن هیدرینات ) یا آمپول اونها استفاده کرد و نیم ساعت بعد چهارتا قرص LD یا بجاش دوتا قرص HDباهم با یک لیوان پر از شیر یا آببالا رفت و دوازده ساعت بعد هم همون کارها روتکرارکرد . زمان طلایی یا Golden time برای این کار تا 72 ساعت بعد از اون غلطی !! که کردن ذکر شده اما تو بعضی منابع تا 120 ساعت هم ذکر شده که البته هرچقدر بگذره درصد موفقیت می آد پایین ( خداییش 12 ساعت بعد با 120 ساعت بعد تاثیرشون می تونه یکی باشه ؟! ) بعضی جاها ذکر کردند بهتره اگه 4 هفته از قا!!! و عدگی !!!!!!!آخری گذشته و هنوز خبری نشده یه تست حاملگی انجام داد بعد این قرصها رو بالا انداخت و اگه بعد مصرف این قرصها تو زمان موعد یا چند روز این ور و اون ور تر خبری نشد بازم یه تست دیگه کرد ولی خیلی ها همچین کاری رو انجام نمی دن !چون تو بعضی منابع ذکر شده این کار با خطر سقط یا اثر تراتوژنیک ( اثر سوء روی نی نی ! ) همراه نیست یا حداقل چیزی تا امروز تایید نشده . یه کار دیگه هم استفاده از IUD های مس دار تا هفت روز بعد از اون غلطه ! از داروهای هورمونی دیگه هم اسم برده می شه که با دوز بالا به شکل تک دوز یا تا چندروز مصرف بشن ولی خب متداول ترین کارها همین دوتاست که گفتم . چون دوز بالای هورمون خیلی ضرر داره این کار نباید تبدیل به یه عادت بشه و یه کار 100 درصد اورژانسی و خاص محسوب می شه ، بخصوص کسایی که مشکلات قلبی عروقی ، کلیوی ، دیابت و این چیزها دارند که دیگه بدتر ، همچین کسانی یا هر کسی که براش هورمون ( مخصوصا استروژن ) خوب نیستحتما باید قبلش با پزشک مشورت کنه ، در ضمن تمام خرج و مخارج هم پای اون آقا پسره و باید قِرون آخر رو ازش بگیرن !! تا دفعه دیگه اگه می خواد کاری کنه با اطلاعات و البته مهارت ! کافی باشه .

 

 

 

 

 

 

 

 

 

انسانی به کعبه می گهتو از خاکی من هم از خاکم چرا من به دور تو بگردم ؟ کعبه می گه چون تو با پا اومدی من پیاده و تو با دل بیا من دور تو می گردم .