یادباد آن روزگاران یاد باد !
ساعت ۱٢:٠٤ ‎ب.ظ روز شنبه ٧ بهمن ۱۳٩۱ : توسط : مجید

به نام خدا

 

سریال ها ، فیلم ها و نواها فقط برای من یه آهنگ یا سریال معمولی نیستند بلکه هر کدوم یادآور خاطراتی تلخ و شیرین از یه سال بخصوص هستند ، به نظرم ماشین زمان فقط مخصوص فیلم های تخیلی غربی نیست بلکه همه ما می تونیم برای خودمون صدها ماشین زمان – اونم سفارشی و هر کدوم مختص یه سال خاص ! – داشته باشیم و هر وقت هم خواستیم خیلی راحت بهش دسترسی داشته باشیم .

من همیشه خیلی فکر کردم که چرا ما متولدین دهه شصت این قدر نوستالژی داریم ؟ نه اینکه دیگران نداشته باشند اما احساس می کنم نوستالژی متولدین دهه شصت خیلی قویتر و احساسی تره .

شاید علتش موقعیت خاص زمانی بوده که توش متولد شدیم ، مدرسه رفتیم ، کنکور دادیم و دانشگاه رفتیم و خلاصه بزرگ شدیم ، همیشه چیزی بنام کمبود و مشکلات رو بخوبی حس کردیم و تو وضعیت عادی بزرگ نشدیم و همین بزرگ نشدن تو وضعیت عادی و اوج مشکلات و جنگ و کمبود و محدودیت ها باعث شده چیزی که اسمش رو نوستالژی دهه شصتی ها می ذاریم شکل بگیره یعنی یه جورایی از مشکلات و سختی ها واسه خودمون خاطره ساختیم و هر بار بهش فکر می کنیم و باهاش مواجه می شیم احساس بدی بهمون دست نمی ده و خلاصه از مکانیسم تبدیل روانشناسی بخوبی استفاده کردیم !

نکته بعد هم برمی گرده به اینکه اون موقع یعنی دهه شصت و هفتاد که اوج خاطرات ما رو شکل می ده مثل حالا شونصدتا کانال تلویزیونی و البته ماهواره ای و اینترنت و ADSL و وایمکس و تبلت و این چیزا نبوده و کل دلخوشی ما دوتا کانال تلویزیون بود و بس ! همین باعث می شد وقتی سریالی مثل سالهای دور از خانه پخش می شد کوچیک و بزرگ و پیر و جوون بشینن پای تلویزیون و خیابونها خلوت بشه یا برنامه هایی از این قبیل .

نکته بعد هم برمی گرده به اینکه الان مصداق سال به سال دریغ از پارسال شدیم ! هرچقدر جلوتر می ریم کیفیت زندگی ها از اون سادگی و صفای گذشته داره فاصله می گیره و همین رو ذائقه مردم و بالطبع کیفیت تولیدات اثر گذاشته ، اگه الان سریالی مثل روزی روزگاری با همون کیفیت تولید بشه و شنبه شب ها ساعت ده از شبکه اول پخش بشه بعید می دونم با استقبالی مثل گذشته مواجه بشه ، الان مردم ذائقه شون به سمت سریال های ماهواره ای و فیلم های خارجی که چندان با فرهنگ و اعتقادات ما هم جور نیستند عادت کرده و دیگه به همین راحتی نمی رن سینما فیلم هایی مثل ترن ، افق ، پرواز در شب و کشتی آنجلیکا نگاه کنند ، معمولاً الان فیلم های دخترپسری و عشقولانه و فیلم هایی که بازیگر زیبا دارن بیشتر خریدار دارن تا فیلم های ارزشی و مفهمومی و اعتقادی و تازه سریال های تلویزیونی مون هم داره به اون سمت حرکت می کنه .

نکته بعد هم اینه که واقعا کیفیت خود تولیدات هم پایین اومده ! من الان تو خونه از بعضی سریال های نوستالژیک دهه شصت و هفتاد و کم و بیش هشتاد آرشیوی دارم که هر وقت دلم واسه اون موقع یا اون سال بخصوص تنگ می شه نگاه شون می کنم و خیلی علاقه ای به تماشای سریال های امروزی ندارم و اگه نگاه هم بکنم یا برای وقت پر کردنه و کار دیگه ای نمی تونم بکنم یا یه جور علامت گذاری اون سریال برای  حداقل هفت هشت سال دیگه و شاید در آینده دورتر- به شرط حیات -  که مسلماً دلم واسه امروز تنگ خواهد شد و می تونم اون موقع چیزی تو دست داشته باشم که یادی از امروز کنم .

اگه به من بگن صدبار هم سریال در پناه تو یا خانه سبز رو نگاه کن حتما این کار رو می کنم چون علاوه بر زنده کردن خاطراتی از سال 75 یه پیام های اخلاقی و اجتماعی هم دارن که هنوز هم برای من تازگی داره و هر بار می شه ازش استفاده کرد و جنبه آموزشی این سریال ها هنوزهم تازگی داره ولی شاید با قاطعیت بگم هشتاد درصد سریال های امروزی فقط جنبه وقت پرکنی دارند و هیچ بار اخلاقی و آموزشی ندارن و این خیلی خوب نیست .

خدا پدر باعث و بانی های شبکه IFILM و تماشا و البته شرکت سروش رو بیامرزه که باعث شدن ما خیلی راحت تر به نوستالژی مون دسترسی داشته باشیم ! البته این طوری هم نیست که 24 ساعته بتونیم پای این برنامه بشینیم اما می شه یکی دو سریال رو انتخاب کرد و با تماشای اونها یادی از گذشته کرد ، مثلاً همین سریال فروشگاه که اونم تولید سال 75 هستش و ساعت پنج و نیم عصر پخش می شه و فردا هم تموم می شه تو بدترین ساعتی که من می تونم سریال نگاه کنم پخش می شه اما هر طوری هست سعی کردم از دستش ندم و تماشا کنم ، اونم سریالیه که توش این نکته احترام به بزرگترها و پیران حرف اول رو می زنه و یه جورایی مثل مثل بعضی سریال های دهه هفتاد آرامش بخشی و توجه به خانواده نکته مهمی در دل این سریال جلب توجه می کنه ، واقعاً ما خلاء سریال هایی از این قبیل رو حس می کنیم .. همه سریال های الان ما شده کلاهبرداری و قتل و جنایت و شاید ازدواج ! نکات آموزشی تولیدات خیلی کمرنگ شده که جا داره بهشون توجه جدی بشه .

باور کنید اون قدر که تماشای بعضی سریال های قدیمی یا شنیدن بعضی نواها اشک من رو در می آره سوزناکترین مداحی ها هم نمی تونه چنین اثری رو داشته باشه ! هر کی گفته مرد متولد تیر علاقه مند به گذشته ست خداوکیلی درست گفته ! البته علاقه مندی به گذشته نباید باعث بی توجهی به حال یا آینده بشه اما واقعیتش اینه که هر چقدر جلوتر می ریم داره یه جورایی بدتر می شه ، من هیچ وقت در گذشته آینده رو این جوری تصور نمی کردم اما متاسفانه باید بگم که بعضی وقتها حسرت همون دهه هفتاد رو می خورم .. اون موقع همه چی یه نظم و روال مشخصی داشت و به نظرم راحت تر زندگی می کردیم اما حالا که همه بزرگ تر شدیم نگاه که می کنم می بینم بچه های دور و بری هم بزرگ شدن و یکی ماشین می خواد یکی جو گیرشده زن می خواد یکی مغازه می خواد یکی خونه می خواد یکی جهازآنچنانی می خواد و پدرو مادرهاشون هم که از اول چیزی براشون کم نذاشتن حاضرن از گلوی خودشون بزنند و خودشون رو زیر بار قرض و قسط و فشار ببرن اما واسه بچه هاشون چیزی کم نذارن .. من منکر این نیستم که پدر و مادر اگه می تونند نباید چیزی برای بچه کم بذارن اما هر چیزی هم حدی داره و یه جاهایی که بچه ها احساسی می خوان عمل کنند و کله شون باد داره این پدر و مادر هستند که نباید پا به پا همراهی کنند و تسلیم خواست بچه بشن .

یا مثلاً در مورد خود من قبلاً هم یه بار نوشتم که بنا به دلایلی فعلا نمی تونم ازدواج کنم اما چون سی سالمون شده از این ور واون ور هی سوال می کنندو هرجا ما می ریم از این قضیه صحبت می شه و همه دوست دارند قبل مرگشون عروسی ما رو ببینند حالا نکته انحرافی اینجاست که اصلاً خود من با این وضعیت داغون تا پنج دقیقه دیگه زنده هستم یا نه ؟!!!! توچهار پنج ماه اخیر چندین بار تا مرز سکته رفتم و برگشتم ... شرایط چندان جالبی به لحاظ روحی روانی ندارم اما سعی می کنم خودم رو سرپانشون بدم .. باور کنید بعضی صبح ها که از خواب پا می شم از اینکه زنده ام احساس ناراحتی می کنم ! امیدوارم چون اسفندماه و نوروز رو در پیش داریم خونه تکونی و خرید کادوها و دیدن سریال های خاطره انگیز بتونه بطور موقت نجات بخش باشه .

خب منم قبلاً گفتم که شرایط فعلی من جوریه که شاید همین فردا از این رو به اون رو بشه ! یعنی اگه از نظر مادی بخواین حساب کنین واقعاً لحظه ایه !! و متاسفانه وابسته به مسائلی که شاید تلخ هم باشه و گریزی ازش نیست ، فعلاً رسالت مهمتری بر عهده منه و اونم حفظ آرامش و ثبات خانواده ست که می تونه با یه تصمیم احساسی من از هم بپاشه و بالاخره یک نفر این وسط باید کوتاه بیاد و فداکاری کنه و به نوعی شاید خودش رو قربانی کنه و خب با این شرایط ترجیح می دم اون یک نفر من باشم تا اینکه بخوام زندگی آینده ام رو رو ویرانه های زندگی دیگران که شاید سی چهل ساله وجود داشته باشه بنا کنم و این کاررو اخلاقی نمی دونم .

ضمن اینکه جایی که آب هست تیمم جایز نیست ، زمانی که می شه آدم اول زندگیش صاف پاشه بره توخونه خودش معنی نداره از اون اول بره مستاجری ! فقط اگه آدم تا اون موقع بتونه زنده باشه ! چون زمانش اصلاً مشخص نیست ، به نظر من آدم یا کاری رو اصلاً نباید شروع کنه یا اگه شروع کرد باید تا آخرش درست و حسابی باشه .

ضمن اینکه از مسائل مادی هم بگذریم و همین الان هم حل بشه مسائل دیگه ای هست که آزار دهنده تر از اونهاست و بیشتر مشکل من رو اوناست .. من با شناختی که که از خودم دارم می دونم که از برآوردن خواسته های شاید بیشتر دخترهای امروزی معذورم و نمی تونم درک درستی با توجه به علائق و سلائق خودم ازشون داشته باشم و از طرفی شرایط زندگی منم اون جوری نیست که نیاز فوری و اورژانسی به ازدواج داشته باشم و خیلی اون انگیزه لازم رو ندارم ، یعنی خیلی حوصله دردسر ندارم و اون نگرش محرکه لازم وجود نداره مگر مواردی که خیلی حس ماجراجویی نداشته باشند و سرشون رو بندازن پایین زندگی شون رو بکنند و بساز باشند .

این نهایت خودخواهیه که آدم در چنین شرایطی ولو اینکه مشکلات مادی نباشه بیاد با زندگی یه نفر دیگه هم بازی کنه مگر اینکه خود طرف شرایط رو پذیرفته باشه وگرنه من هیچ وقت دوست ندارم تعهدی بدم که نتونم بهش عمل کنم یا این قضیه اون قدر برام ارزش نداره هر شرایطی رو بپذیرم و ترکمانچای 2 رو رقم بزنم !! هیچ وقت هم بنا به دلایل گوناگون نمی تونم اصل این قضیه رو نفی کنم چون نفی ازدواج یعنی نفی سنت پیامبر و پیشنهاد می کنم اگه کسی اصلا دوست هم نداره یا نمی تونه ازدواج کنه لسانی ازدواج رو نفی نکنه ولی محدود به شرایط و موقعیت خاصی کنه ، امیدوارم در آینده اگه با این وضعیت همچنان زنده باشم شرایط جوری رقم بخوره که این قضیه بخوبی و خوشی تموم بشه ، مستقل شدن از جهاتی برای من بدنیست ولی لزومی هم نداره حتما توام با ازدواج باشه .

خلاصه اینم حکایت ماست که بیشترش رو داریم تو خودمون می ریزیم و اطرافیان هم که می گن زیر سبیلی رد می کنیم و یه جورایی می پیچونیم می ره پی کارش اما خداییش خیلی بده تو این قضیه که یه قضیه کاملاً شخصی محسوب می شه اطرافیان هی سوال کنند و هی آرزو کنند ولو اینکه از سر دلسوزی باشه ، از من به شما نصیحت اگه دختر یا پسر مجردی تو فامیل و دوستان سراغ دارین خیلی دنبال این قضیه رو نگیرید و به دیگران هم بگین هی سوال نکنند و راجع بهش حرف نزنند .

البته واقعا فامیل ما نیت بدی نداره و از سر دوست داشتن و علاقه و نگرانی نسبت به آینده ما این صحبتها رو مطرح می کنه اما هیچ وقت علائق و شرایط ظاهری و باطنی طرف رو در نظر نمی گیره و یه جورایی احساسی با قضیه برخورد می کنه که درست نیست ، بخصوص خانواده مادری ما که با سنگ محک و شرایط خودش همه چی رو در نظر می گیره و فکر می کنه همه مثل خودشون باید با سختی و عسر و شاید زجر زندگی رو بسازه بره جلو و تحت هر شرایطی باید تن به هر کاری و پذیرش هر خواسته ای بده و خیلی براشون شرایطی غیر از این قابل درک نیست فقط نمی دونم اسم این رو سطحی نگری بذارم یا افکار سادیسمی مازوخیستی ! یا شایدم حسادت ؟! فقط می دونم که اونا هم بد ما رو نمی خوان و دلسوزی دارند اما راهش رو بلد نیستند .

با این وضعیت به همون دهه هفتاد که نگاه می کنم می بینم اون موقع دو سه تا مشکل بیشتر نداشتم اول رفت و آمد اجباری با یکی از اعضای خانواده مادری دوم نگرانی از سربازی وسوم هم با اینکه هیچ وقت از درس خوندن بدم نمی اومد خیلی از مدرسه رفتن خوشم نمی اومد و معتقدم بیشتر اون چه رو که کسب کردم با تلاش خودم بوده وگرنه مدرسه و حتی دانشگاه تو این سیستم غلط آموزشی چیزی رو به اون شکل به ما اضافه نکرده ، این فشارها و حرفها و توقعاتی که الان هست یه جورایی داره غیر قابل تحمل می شه .

الان دوتا سررسید دارم که مربوط به سالهای 78 و 79 هستش و هرروز هرچی می شد توش می نوشتم ، اینکه کی رفت کی اومد چه ساعتی رفت چه ساعتی اومد و چه اتفاقاتی رخ نمود رو همه رو می نوشتم الان هم هر وقت به اون دوتا علی الخصوص سال 78 نگاه می کنم به اصطلاح خیلی روحم تازه می شه و از این شرایط فشار و استرس برای لحظاتی خلاص می شم ، سال 78 و سال 83 جزو سالهای خوب و خاطره انگیز زندگی من محسوب می شن .

راستی جا داره از وبلاگ صدای کودکی من ( که ظاهرا فعلا در دسترس نیست ! )  که خاطرات دهه هفتاد رو برای ما زنده می کنه هم تشکر کنم ، علی الخصوص بخش صبح جمعه با شما که من رو یاد مادربزرگم فقیدم که هفته پیش دوازدهمین سالگردش رو پشت سر گذاشتیم می ندازه ......یاد باد آن روزگاران یاد باد .