و هشتمین سالگرد ...
ساعت ٦:۱٢ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٢۳ آذر ۱۳٩۳ : توسط : مجید

به نام خدا 

سه شنبه آینده دوم دی که شهادت امام رضا ( ع ) هم هست هشتمین سالگرد پدرمه .. حتی اگه صد سال دیگه هم عمر کنم اون روز و روزهای بعدش هرگز از خاطرم نمی ره .. روزهای سختی بود اصلاً تاچند روز گیج بودم ! ... تو تمام این سالها خدا کمک کرده و فامیل بامعرفت ( بی معرفت هم داریم چشمک ) هم همراهی تا سالی یکبار تو اون روز یا روزهای تلخ یادی از پدر کنیم و سفره احسانی پهن ... پدرم خیلی این دور هم جمع شدن ها رو دوست داشت ... ان شالله امسال هم مثل هر سال در تدارک هستیم .

 اما برما در اون روز تلخ ( دوم دی هشتاد و پنج ) چی گذشت : ( بازنشر مطلب 29 آذر 86 وبلاگ که تو آرشیو هم هست

می خوام راجع به اون روز کذایی بگم ، روزی که از صبحش هوا گرفته بود و بارون می اومد ، هرروز صبح زود که بابام حاضر می شد بره شرکت تو خواب و بیداری چهره اش رو می دیدم اما اون روز بس که هوا گرفته و تاریک بود اصلا نتونستم چهره اش رو ببینم و فقط دیدم که داشت جوراب هاش رو می پوشید .

نیم ساعت بعد رفتن بابا طبق همیشه بلند شدم حاضر شدم و راهی دانشگاه شدم و چون تو مرخصی تحصیلی بودم راهی کتابخونه دانشکده بهداشت شدم تا درس بخونم ( من خیلی کم اونجا رفتم و بیشتر تو دانشکده پزشکی و کتابخونه اونجا می ِپلِکَم و یه جورایی از کتابخونه دانشکده بهداشت و آدمهاش اصلا از اول هم خوشم نمی اومد و بعد دوم دی هم فقط برای تسویه حساب اونم چند لحظه کوتاه اونجا رفتم ) ، حدود ساعت نه صبح بود موبایلم که رو Silent بود زنگ زد ، پشت خط پسر عمه ام بود . فکر کردم مطابق همیشه راجع به کامپیوتر و اینترنت و این چیزها سوال داره اما فقط شنیدم گفت : الو ... مجید ...... سلام ...... خوبی ... بابات ُمرد!!!!!!!!!!!قطعا اگه مثل خانم ها بزرگترین فاجعه زندگیم همین مسائل بود یا سکته و غش می کردم یا کولی بازی در می آوردم اما چون در زمینه مرگ هم اطلاعات و هم ایمانم رو از چندین سال پیش تقویت کردم و بزرگترین فاجعه زندگیم هم چیز دیگه ای هستش که همه هم می دونند برای چند لحظه بهت زده بودم و فقط یه فریاد کوتاه زدم که همه حاضرین کتابخونه و متصدی هاش برگشتند به من نگاه کردند !!

 

 

برای چند لحظه گیج بودم و نمی دونستم باید چی کار کنم و اصلا چی شده و شاید هم خوابه ! با هر زحمتی بود جمع کردم و مطابق معمول پیاده راهی خونه شدم ، اولش فکر کردم همش خوابه و تخیل اما موبایل بابا رو که می گرفتم می گفت خاموش است ،خونه رو گرفتم و از صدای جیغ و فریاد خانم ها و گریه عموم متوجه شدم که همه چی راست راسته ، سعی می کردم به خودم مسلطباشم و تو خیابون گریه نکنم ولی خب فقط حالت تهوع داشتم ( موقعی که اعصابم می خوره بهم و دچار هیجان شدید می شم فقط این حالت بهم دست می ده از امتحان های ریاضی سوم دبستان تا الان ) اونم البته بخاطر دیگران و اینکه چه مصیبتی داریم با اینها ! نه خودم ، خونه که رسیدم دختر عمه هام تا من رو دیدن صدای جیغ و دادشون به آسمون رفت ( الان که دارم می نویسم و یاد اون روز کذایی افتادم حالم بد شده ) و مامان و مادربزرگم و عمه هام هم که از حال رفته بودن ! و همسایه ها و چند تا از فامیل هم جمع شده بودند و همه با دقت به من خیره شده بودند که من الان چی کار می کنم ؟!! اتفاقا همیشه تو خلوت خودم زیاد گریه می کنم هم برای مشکلات خودم و حق هایی که ازم دارن ضایع می کنند (آخریش هم همین پزشکی از لیسانس معروفه !) هم برای ملت ایران که دارند تو این وضع ، مظلومانه زندگی می کنند . ولی جلوی جمع علی الخصوص خانم ها چندان دوست ندارم کولی بازی دربیارم و همیشه هم غرورم رو حفظ می کنم و جنتلمنانه برخورد می کنم. 

خیلی خونسرد رفتم پیش عموم تا ببینم الان تکلیف چیه که گفت جنازه هنوز تو پیاده رو هستش و اون یکی عموم و کارمندهای شرکت و مامورهای کلانتری هم بالاسرش هستند تا آمبولانس پزشکی قانونی بیاد . بابای من از دوسال پیش بطن چپش بزرگ شده بود و چربی بالایی هم داشت و علی رغماصرارهای من چندان پرهیز نمی کرد و داروهاش رو هم مرتب نمی خورد و آخر ماه رمضون پارسال هم کاشف به عمل اومد قرصهاش رو سرخود نصف کرده بود !!! و استرس هم که تا دلتون بخوادداشت ، بعد از اینکه از سربازی اومده بود تا روز مرگش ( 57 سالش بود ، نزدیک 37سال ) یک تنه بار زندگی یه خانواده پرجمعیت از پدر و مادر گرفته تا خواهر و برادر و خواهرزاده و حتی غیره رو بدوشکشیده بود ( ما خودمون چهار نفر مشکل چندانی از هیچ لحاظی نداشتیم ) ، بعد از ازدواجش با مامان یعنی سال 60 با اینکه کل خونه برای خودش بوده اما با مامان زندگیشون رو از یه اتاق نه متری کنار پشت بوم شروع کرده بودند ( یادمه ، خیلی سخت بود ) و طبقات پایین هم یه جمعیتی متشکل از پدر بزرگ و مادربزرگ و عمه ها و عموها و عمه زاده ها بودند و خرج همه هم با بابای من بود . مامان می گه اگه دخترهای حالا بودند نمی تونستند دوروز هم تحمل کنند اما ده سال باهمین وضع زندگی کردند تا صاحب یه خونه بزرگ دوطبقه تقریبا مستقل شدند ، تو اون خونه سفره که برای ناهار و شام پهن می شد بیشتر شبیه مهمونی بود یه چیزی مثل سریال پدرسالار ! که البته امروز کنار اون سفره طبقه پایین خونه ما فقط دونفر می نشینند و بقیه یا ازدنیا رفتند یا رفتند سر خونه زندگی هاشون . از این دست مسائل که خیلی زیاده و گفتنش حوصله می خواد و هرچقدر بهش اصرار می کردم که بیا بریم اکوی قلب کن و زیر نظر متخصص قلب داروهات رو تنظیم کن می گفت کار شرکت زیاده و باید چک ها رو امضاء کنم ( 28 اسفند 83 بعد سی و چند سال بازنشسته شده بود اما کل بازنشستگیش 4 ماه هم نکشید و چون مثل من اهل خونه موندن نبود و شرکت هم خصوصی بود و عضو هیات مدیره شرکت هم بود تیر 84دوباره برگشت سرجای اولش !! ) ، تازه راضی شده بود اون پنجشنبه ای که شنبه اش فوت کرد بریم که خب قسمت نشد .

 

 

اون روز هم تهران یکی از آلوده ترین روزهای خودش رو سپری می کرد و بابا هم عادت داشت صبح های زود از تقاطع سپهبد قرنی – طالقانی که از اتوبوس پیاده می شد تا خود شرکت که حول و حوش شریعتی – طالقانی قرار داره رو پیاده بره و اون روز تا نزدیکیهای شرکت رفته بود و چهار قدم مونده به شرکت دم یه تعمیرگاه ایران خودرو تو همون خیابون شریعتی زیر پرچم سه رنگ ایران دستش رو ،رو قلبش گذاشته بود و زمین افتاده بود و فقط به اونهایی که دویده بودن سمتش شرکت رو نشونداده بود و بیهوش شده بود( بعدها که تو خواب یکی از عمه هام اومده بود گفته بود یک مرتبه همه جا به شکل کریستال دراومده بود ) . اون بنده خداها هم درست یا غلط احیای قلبی تنفسی رو انجام داده بودند و اورژانس رو هم خبر کرده بودند ( بعداز مراسم ها برای تشکر پیششون رفتیم ) و به کارمندهای شرکت هم اطلاع داده بودند و اونها هم ریخته بودند دور و برش اما قسمت و خواست خدا چیز دیگه ای بود . کارمندهای شرکت هم به خونه زنگ زده بودند و به مامان گفته بودند حالش بد شده و به پسر یا برادرش اطلاع بدین و مامان چون عموی کوچکترم دم دست بوده به اون زنگ زده بود واونم سریع خودش رو رسونده بود و تا زمانی هم که بابام رو سوار آمبولانس می کردند همه می گفتند کنارش تو پیاده رو دراز کشیده بود و گریه می کرد ( خیلی بابام رو دوست داشت و بابام براشمثل بقیه حکم پدر رو داشت و باعث شده بود 22 سال پیش بعد از سربازی سرکار بره و صاحب خونه و زندگی درست و حسابی بشه و برخلاف رفقاش که الان همه معتاد شدند به راه خلاف نره ) ، تو خونه که بودم بهم از اونجا زنگ زد گفت خودم رو با شناسنامه برسونم کلانتری 107 فلسطین تو خیابون طالقانی ، چون مامور کلانتری بالا سر بابام اموالش مثل پول و موبایل و شناسنامه و دسته چک و این چیزها رو ضبط کرده بود و برای آزاد کردن شناسنامه ( فردا تو بهشت زهرا لازم داشتیم ) باید من رضایت می دادم و می نوشتم که شکایتی از کسی ندارم و تو اون بارون سوار ماشین یکی از فامیل ها شدیم و راه افتادیم و اونجا جلوی افسر نشستم و بعد کلی فرم پرکردن ( تو اون حال !!! ) و سوال و جواب و دستور قاضی شناسنامه رو تحویل گرفتم و رفتیم خونه ( بعد هشت روز که چند جلسه مارو بردند و آوردند اموال رو تحویل دادند ) ، عمو کوچیکه که وارد خونه شد غیر قابل مهار بود و دختر عمه ها و عمه ها و غیره هم که اون رو دیدن شروع کردن به جیغ و داد و خونه شد محشر کبری وضعیتی پیش اومد که غیر قابل وصفه !!! من به شخصه صاحب عزا بودم اما فقط کارم مثل 6 ماه قبل که اون یکی عموم فوت کرده بود شده بود لیوان آب و آرام بخش بدست دنبال این و اون رفتن ! این غش می کرد باید می رفتم اون یکی رو می گرفتم !!!!!!! دایی وپسر خاله ام داداشم رو که از پادگان آوردند ( که هفته پیش کارت پایان خدمتش رو گرفت ) اون دیگه بدتر !! از سر کوچه داشت داد و بیداد می کرد و وقتی وارد خونه شد می خواست بره تو شیشه و خودش رو بکشه و مرتب می گفت امروز ازش خداحافظی نکردم ( عادت داشت هرروز صبح خیلی زود که پادگان می رفت ازش خداحافظی می کرد ) من و فرمانده شون و دایی ها و عموم و پسرخاله ام ( دوهفته قبل مرگ بابام ویزای اوکراینش تموم شد اومد ایران اردیبهشت امسال رفت و چون با باباش خوب نبود بعد مرگ بابام با ما زندگی می کرد ، بعضی وقتها به خودم می گم کار خدا بود که چه موقعی اومد و چه موقعی رفت ! ) به زور می تونستیم بگیریمش !! تا شب همین وضعیت ادامه داشت و برای تسلیت می رفتند و می اومدند ، خیلی خونسرد هم نشستم اعلامیه رو نوشتم و مسجد روز ختم و رستوران فردا رو هماهنگ کردیم و این جورکارها رو انجام دادیم تا شب .

 شب یه ذره وضع بهتر شد و آخرشب با مامان و عموم بالا ( طبقه خودمون ) اومدیم تا تصمیم بگیریم فردا چی کار کنیم ، مامان معتقد بود یه جای خوب و آبرومند براش بگیریم و من می گفتم عمومی با خصوصی فرقی نداره ولی مامان می گفت چون رئیس کارخونه و شرکت داره از لندن برای فردا می آد و این چیزا نمی شه ببریمشون تو گِل و حق بابات یه جای خوبه و این چیزا که درنهایت تصمیم گرفتیم خصوصی دوطبقه ( مامان می گه چون من از سهم الارث پدرم پولش رو دادم اون بالا برای منه و راضی نیستم کس دیگه ای رو توش بگذارند اما فعلا بنام عمومه !! ) بگیریم و اتفاقا چون عمو کوچیکه کارش جوریه که با پیمانکارهای بهشت زهرا هم سر و کار داره تخفیف هم گرفتیم ( حدود یک میلیون و سیصد تومان پول قبر شد که الان چند برابر شده !! )

 فرداش با دوتا از شوهرهای دختر عمه هام و شوهر عمه ام رفتیم پزشکی قانونی ، تا کارهاش انجام بشه طول کشید ، اونجا بیشترین گریه رو برای بابام تا الان کردم ، یکسری فرم هم اونجا پر کردیم و از اونجا برای بهشت زهرا آمبولانس گرفتیم ، در مورد تشییع جنازه هیچ صحبتی نمی کنم چون تا نباشید باور نمی کنید که خانواده ما چه کردند و همه ملت اموات خودشون رو ول کرده بودند داشتند مارو نگاه می کردند !!!!! تو تشییع پدربزرگم ( بهمن 75 ) و عموم ( خرداد 85 ) هم همچین صحنه هایی تکرار شده بود و غوغایی بود که آدم تا نبینه باور نمی کنه ! دیگه محرم و نامحرم رو فراموش کرده بودند و مردهای غریبه رو که می خواستند تابوت رو بلند کنند یا دور قبر جمع شده بودند هل می دادند و می زدند !!! نماز میت رو هم فرمانده داداشم ( داداشم تو واحد روحانیون خدمت کرد و تمام فرماندهانش که روحانی بودند اومده بودند ) خوند . بابای من اگه می خواست می تونست از راه نادرست بهترین زندگی رو ( حداقل صد برابر زندگی فعلی مون ) برامون فراهم کنه و ما اگه می خواست از اون کارها بکنه که دستش هم باز بود حداقل الان صاحب یه مغازه نزدیک به میلیارد تو لاله زار بودیم اما خب به خاطر پول و مادیات هیچ وقت دین و ایمان خودش رو فنا نکرد و دو سه هفته قبل مرگش هم چکی دستش اومده بود که راحت می تونست پنج تا هم از روش برداره و کسی هم نفهمه و همه همکارانش هم گفته بودند بدکاری کردی گفتی !! اما گفته بود من از این پولها هیچ وقتنخوردم و نمی خورم . خلاصه پارسال این روزها و روزهایی که داره می آد برای خانواده ما روزهایتاریک و سختی بود و دردسر های دارایی و انحصار وراثت و این مسائل شروع شد . خیلی وقته رنگ شادی رو به خودمون ندیدیم ولی همچنان به آینده امیدواریم ، خدا هیچ موقع برای کسی بد نمی خواد و این چیزها هم در طول زندگی پیش می آد و باید ایمانمون و اطلاعاتمون راجع به مرگ رو قویکنیم تا بتونیم آسون تر تحملشون کنیم ، خدا ان شالله همه اسیران خاک و گذشتگان ما و شما رو بیامرزه و روح اونها را در راحتی و شادی قرار بده و همه ما زنده ها رو هم اول بیامرزه بعد ببره .