ویژه نامه نوروزی
ساعت ۱٢:٠٦ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ٢۳ اسفند ۱۳۸٦ : توسط : مجید

به نام خدا 

پنجشنبه 23   اسفند ماه 1386 ( ویژه نوروز 87 ) 

یا مقلب القلوب والابصار ، یا مدبر الیل والنهار ، یا مُحَوِل الحول والاحوال   حَِول حالَنا الی اَحسَن الحال

 خب سال 86 هم تموم  شد ، یک سال دیگه  هم از عمر ما هم گذشت و خدا می دونه چقدر دیگه فرصت داریم تا تو این دنیا باشیم و  به بنده های خدا خدمت کنیم و  برای زندگی ابدی و اصلی  خودمون هم  پشتوانه تهیه کنیم ، سالها و ماهها و  روزها و ساعتها و دقیقه ها و ثانیه ها همین جوری بسرعت  دارند می آن و می  رن و ما فقط این وسط داریم تماشاشون می کنیم که چطور می آن و می رن و همین طور غرق تو چیزهای زودگذر و مادی هستیم  .  فقط برگهای تقویم زندگی ماست که یکی یکی داره کنده می شه و  هر روز که می گذره یک روز بیشتر به خط آخر نزدیک می شیم ولی اصلا متوجه نیستیم که نیستیم ! خداکنه تا اون روز و  لحظه ای که تو این دنیا برامون  عمر  مقدر شده از ثانیه ثانیه زندگی مون بتونیم به بهترین نحو در جهت رضای خدا و تلاش برای سعادت دنیا و آخرت خودمون و خدمت به بندگان خدا استفاده کنیم . 

 این آخرین مطلب وبلاگ 100 درد  در سال 86 هستش که تقدیم شما می شه و تا 15 فروردین87 که اولین مطلب وبلاگ در سال جدید تقدیم شما می شه وبلاگ آپدیت نخواهد شد ، این دفعه سعی کردم مطالب  علمی و خشک  نباشن  چون نزدیک عیده گفتم برای این عید بزرگ منم  مثل همه مطبوعات و رسانه ها  یه PAKAGE متفاوتی داشته باشم که حال و هوای شادی و خنده داشته باشه والا به خدا  من هیچ نسبتی با اسکاتلندی ها ندارم ها!!!!!!! خیلی هم مهمون نوازم و قربون همه مهمون هامون  هم می رم !  امیدوارم بخونید و بخندید و لذت ببرین .  تو ایام عید هم سعی می کنم هرروز نظرات ، آفها و ایمیل های شما رو ببینم و اگه موردی بود که لازم به جواب دادن بود و تو قسمت نظرات عنوان شده بود   استثناً تو همین قسمت نظرات جواب می دم . 

 امیدوارم که تا امروز و بخصوص   در سال86  تونسته باشم در جهت افزایش دانش بهداشتی پزشکی شما و  جواب به سوالات و مشکلات  شما  در حد سواد و معلومات ناچیز خودم  کاری کرده باشم و قدمی برداشته باشم  . من تو این وبلاگ دو هدف مهم رو دنبال می کنم  اول نوشتن دیدگاههای شخصی در مورد مسائل مختلف و  حتی  مسائل شخصی بنا بر دلایلی خاص و کاملا کنترل شده    که به همه فامیل و آشنا و کسانی که من رو از نزدیک می شناسند و اینجا رو می خونند توصیه می کنم روش زیاد تمرکز نکنند و سریع بگذرند هدف دوم انتقال کاربردی ترین و دم دست ترین اطلاعات بهداشتی پزشکی به مخاطبان غیر علوم پزشکی که بتونند با کمترین سختی و فشار آوردن به مغز و وقت  مبارک!  به کاربردی ترین مسائل حیطه علوم پزشکی دسترسی داشته باشند و علاوه بر اینکه خودشون استفاده و عمل  می کنند به دور و بری هاشون  هم منتقل کنند  ، تو نوشتن مطالب بهداشتی پزشکی هم  همیشه مخاطبان رو غیر علوم پزشکی فرض می کنم هرچند بسیاری از مطالب اینجا برای بچه های علوم پزشکی هم قابل استفاده ست . چون خودم قربانی یه  سیستم آموزشی خشک و غلط هستم دوست دارم یه بدعت جدیدی رو بذارم و سخت ترین و پیچیده ترین مطالب علوم پزشکی رو خیلی خودمونی و قابل فهم و کاملا    کاربردی به همه منتقل کنم نه اینکه اطلاعات مربوط به یه بیماری یا دارو رو بیام خیلی خشک عیناً از کتاب اینجا کپی کنم ! باور کنید هر مطلب قبل از اینکه اینجا گذاشته بشه کلی روش کار می شه تا قابل درک و استفاده برای همه باشه و تو بخش درمانگاه هم مطالب حداقل دوسه تا کتاب رفرانس معتبر پزشکی مطالعه و اونهایی که  دونستنشون  برای همه مفیده کاملا ساده و به زبون خودمونی اینجا گذاشته می شه .  به نظر من این یکی از بهترین شیوه های آموزش بهداشت محسوب می شه و توانایی رقابت با آموزش چهره به چهره رو که بهترین نوع آموزش هستش رو هم داره ،  ولی اینکه چقدر تو این  اهداف موفق بودم رو شماها باید بگین  ، من هیچ چشمداشتی در قبال این کارم ندارم اما اگه واقعا مطالب اینجا براتون مفیده و استفاده داره و   دیدین دو سه ماهی گذشت  ازم خبری نشد یا به هر طریق دیگه ای اطلاع پیدا کردین که از این دنیا  رفتم اگه سختتون نبود  برام هر شب جمعه یه فاتحه بخونید .  

 از اوایل امسال بخشی رو به وبلاگ اضافه کردم با عنوان این که گفتی یعنی چه ؟  که  معنی واژه ها و اصطلاحات روتین و خفن  پزشکی  رو خیلی خودمونی  برای مردم  می گفتم   ولی بعد از  مدتی تصمیم گرفتم این بخش رو تو بخش های دیگه ادغام کنم یعنی هر جا واژه خفن پزشکی می گم سریع پشت سرش تو پرانتز خیلی خودمونی و ساده توضیحش رو هم بدم که فکر کنم این جوری بهتر باشه. در مورد بخش درمانگاه  هم هفته پیش توضیح دادم که از این به بعد اگه عمری باقی بود  مثل دو هفته گذشته بجای کیس هایی که خودم طراحی می کردم بیشتر کیس های مورد سوال امتحانات علوم پزشکی  ایران و جهان  و رفرانس های معتبر رو بررسی می کنیم جوری که هم به درد بچه های علوم پزشکی و اونهایی که امتحان پره انترنی و دستیاری دارند بخوره هم جوری توضیح می دم که غیر علوم پزشکی ها هم راحت  بفهمند و اطلاعات مفیدی هم گیر اونها  بیاد .   

سال 86 برعکس سال 85 که برای خانواده ما سال وحشتناکی بود از مرگ پدرم و عموم گرفته تا عمل قلب عمه ام  حداقل تا اینجاش که سال خوب و موفقی بوده ، تموم شدن کارهای دارایی پدرم و حتی  عموم جوری که از 14 فروردین امسال دوباره درگیرشون شدم  و تا شهریور طول کشید  و شش ماه اول امسال به نوعی روزهای دارایی و انحصار وراثت و دادگاه و بانک و دفترخونه و این اداره اون اداره  بود ! پشت سر هم !   خرید یه آپارتمانی که مدتها تو برنامه خانوادگی مون  بود و خوشبختانه خرداد و تیر موفق شدیم بخریمش و بدیم اجاره و در عرض هفت هشت ماه هم  کلی رفت روش !  که به قول مامانم یه پشتوانه خوبی برای آینده من و برادرم هم محسوب می شه    ،  رفتن پسرخاله ام از ایران تو اواخر اردیبهشت ماه که ویزاش جور شد و  برای همیشه از شر خانواده پدری و در به دری  راحت شد و ازدواجش تو آبان ماه با یه دختر اوکراینی که باعث شد بعد کشیدن هفده سال  درد بی مادری زندگی اش سر و سامون بگیره و صاحب زندگی بشه  ،   منضبط شدن مسائل مالی خود من ، گرفتن یه جشن تولد برای عوض کردن حال و هوای غم زده خانواده  تو تیرماه ، خرید ماشین برای داداشم تو تابستون که تنها عشق زندگیش همینه! ( هر چند از نظر من کلا  ماشین خریدن ضرره نه موفقیت ! )   عمل موفقیت آمیز کیست زانوی عمه کوچیکم بعد مدتها درد و و ناراحتی و خوب بودن جواب پاتولوژیش تو شهریورماه   ، نقاشی خونه مون تو شهریور ماه ،  تموم شدن سربازی داداشم و بلافاصله مشغول بکار شدنش تو یه مغازه بزرگ و معروف بالای میدون ولیعصر  با بیمه و حقوق خوب تو آذر و دی  ، و دست آخر هم معاف شدن من بعد از شش سال و نیم انتظار و استرس و جنگ اعصاب تو اسفند ماه  !

  کلا برای ما  سال خیلی خوبی بود هرچند سر طرح پزشکی از لیسانس حقم رو خوردند و شاید تنها نکته منفی امسال برای من همین بود   که واگذارشون هم  کردم به خدا و به نظر من خدا و شماها بهترین قاضی هستید که بگین  حق کی بود و حق کی نبود  ، به قول یکی از دوستان اگه این آقایون نعوذبالله  جای خدا بودند الان حُر بن یزید ریاحی ته جهنم بود ! چون وضعیت گذشته و وضعیتهایی که بسته به شرایط متغیر   بوده  رو به وضع حال یکی  بازم ترجیح می دادن !  مدتی بود که چون درگیر کارهای معافیت و ذوق و شوق معاف شدن  بودم و نصیحت های دوستان رو هم  می خوندم و استفاده می کردم و برام آرام بخش بود  فراموشش کرده بودم اما این دوروزه که تو دانشگاه برای امتحان امروزش کارت می دادن و دختر خانم های ترگل ورگلی که ادعای تحصیل تو پزشکی دارند یا می گن علاقه دارند  نه تو عمر تحصیل دبیرستان که پیشکش !  بلکه تو همون چهارسال دانشگاه هم لای سسیل و هاریسون و نلسون  و امثال اینها رو باز نکرده بودند و چهارتا کنگره و همایش پزشکی حتی به عنوان مستمع آزاد هم نرفته بودند ولی با شرایط مسخره و عجیب غریبی که دانشگاه مادر ! مملکت و عقلای تصمیم گیرش !  برای طرح گذاشتند  و سن زیر 25 و معدل دبیرستان و کارت پایان خدمت و معافیت  و قبول نداشتن فرجه قانونی شش ماهه ! و این چیزها به یکباره مستعد و نخبه برای پزشکی شناخته  شدند !! رو می دیدم خیلی ناراحت شدم و حتی علائم آنزین صدری هم  بهم دست داد  . برای اولین بار فهمیدم در خود شکستن یه انسان و یه مرد  یعنی چی و واقعا خیلی هنر کردم و جلوی خودم رو گرفتم تا همون جا گریه نکنم چون تا آستانه  گریه کردن رفتم ،  این سه روز گذشته از سخت ترین روزهای زندگی من بود . ممکنه  خیلی ها بخصوص برای فرافکنی هم که شده  این حرف من رو مسخره کنند یا بگن عجب آدم از خود راضی و مغروری !  اما مطمئن باشین اگه می گذاشتند من تو امتحان این طرح شرکت کنم هیچ کدوم از اینها که امروز امتحان دادند  نمی تونستند با یکی مثل من رقابت کنند و قبول شدن هم  تو چنین شرایطی که رقبای جدی با انواع و اقسام شرایط مسخره و غیر تاثیر گذار برای تحصیل در پزشکی کنار گذاشته بشن  به نظر من حتی  ذره ای  هم ارزش نداره . من یا یه حرفی رو نمی زنم یا اگه می زنم بهش مطمئنم ،  هیچ کدوم از اینها اندازه من تو این چندساله ( شاید از دوره راهنمایی حتی ) تو زمینه پزشکی کار نکردند و زحمت نکشیدند و حتی هزینه نکردند ، دلم واقعا داره می سوزه .  

 سال 87 هم برای من سال بسیار بسیار استراتژیکی محسوب می شه ، احتمالا تو یکی دو تا امتحان ارشد تو این سال شرکت خواهم کرد و ممکنه دوباره مشغول به تحصیل تو مقطع بالاتر بشم  ، احتمال اینکه جایی مشغول بکار بشم خیلی زیاده ،  در مورد ازدواج هم با اون ذهنیتی که شما و جامعه از ازدواج دارین اون جوری   چندان تو سال 87 منتظر نباشین ولی اگه دختر خوبی پیدا  بشه احتمال اینکه حداقل یه قدمی  رو  بردارم هم هست  ولی فکر نمی کنم بیشتر بتونم تو سال 87 اگه شرایط همین جوری باشه و اتفاق خاصی نیافته  جلوتر  برم  و چندان  منتظر شیرینی و پلوی  خود عروسی تو 87 هم  نباشین !! دختر خوب و اهل زندگی واقعا الان  زیاد پیدا نمی شه  .  اونهایی که چهار پنج ساله خواننده مطالب من هستند بدونند من الان هم که کارت معافیت دستمه و یه جورایی مشکل مسکنم هم حل شده  زیر اون حرفهای قبلی نزدم و نخواهم هم زد  ولی اون موقع شرایط خیلی مناسب تر بود و موردهای خیلی خوبی برام پیش می اومدند که بعید می دونم با این وضعی که می بینم مثل اونها دیگه باشه .  اون موقع چون مشکل سربازی  ومسکن  داشتم دستم بسته بود و نمی تونستم کاری بکنم  ولی الان که  شرایطم فرق کرده متاسفانه مورد خوب و مناسب  حداقل برای من زیاد نیست و از این بابت ها حیطه انتخابم چندان گسترده نیست ولی تو فکرش هستم و احتمال اینکه تو سال 87 وضع من تو این مورد یه تکونی بخوره هست    ،    کلا سال 87 سالی  هستش که می تونم  بهش سال آغاز  سرنوشت بگم .   

  امیدوارم که  سال خوب  ، خوش  ، شاد و موفقی رو در کنار خانواده محترم شروع و با خوبی و خوشی هم  به پایان ببرید ، کنار سفره هفت سین  هم یاد ما باشین و برای من هم دعا کنید .  تو این عید بزرگ سعی کنید شاد باشید و از شاد بودن لذت ببرین که دنیا همش دوروزه  ، می گذره تموم می شه می ره و ما باید هنر شاد بودن و از غم ها شادی ساختن و شادی رو بوجودآوردن رو یادبگیریم .   اگه پیشنهادی هم در جهت بهتر شدن کیفیت این وبلاگ دارید خوشحال می شم گوش کنم . فقط یه توضیح به خوانندگان قدیمی بدم که تو سال جدید چون قالب وبلاگ عوض شده و می شه  کلمات کلیدی مطالب رو کنار قالب گذاشت که خیلی برای خوانندگان جدید می تونه سهل الوصول و مفید باشه و بعضی مطالب آرشیوی اصلا نمی دونم چی شده !!!!!!! ممکنه بعضی مطالب قدیمی رو برای اینکه کلمه  کلیدی اش  رو کنار قالب بذارم دوباره تکرار کنم اگه دیدین تعجب نکنید و فکر نکنید حواسم نبوده .  لحظات خوبی رو در کنار خانواده محترم داشته باشین که این روزها تکرار نشدنی هستش .    

توصیه های امنیتی !!  ویژه ایام عید  :  

  یه راه ساده ای وجود داره  ، اسفند ماه با فامیل هایی که می دونین رفت و آمدشون خسارت زاست !! به  یه بهانه ای قهر کنین و بعد سیزده بدر   دوباره آشتی کنین !!  

 می تونین  اواخر اسفند ماه شایعه راه بندازین که یه بیماری واگیردار مثل سل گرفتین !! و تا چند هفته نمی تونین با بیرون تماس داشته باشین و کسی هم نباید با شما تماس داشته باشه !!!!!  ولی بعد سیزده بدر دوباره شایعه  کنین که تشخیص اون دکتر  اشتباه بوده !! رفتم پیش یه دکتر فوق تخصص !! گفته هیچی نبوده ! چائیده بودی !!! 

 برای یک بار در طول زندگی هم که شده یه آیفون تصویری بذارین ، این جوری همیشه  رو همه مهمون ها کنترل دارین !!فقط در رو رو اونهایی که کم خرج تر و کم خسارت ترن !! باز می کنین!! بشینین حساب کنین می بینین  این یه خرج نه فقط برای عیدهای نوروز بلکه برای کل زندگی تون  می صرفه !!!!! 

 مهمون هایی  رو که دچار انواع و اقسام اختلالات مربوط به چربی ، قند ، ناراحتی قلبی  ، فشار خون ، زخم معده و امثال اینهاهستند از عواقب و عوارض مربوطه در صورت عدم پرهیز بترسونید و موقع پذیرایی  هیچی طرفشون نگیرین ! و خودتون رو علاقه مند و دلسوز سلامتی اونها نشون بدین ! البته قبلش سعی کنین سوابق پزشکی همه مهمانان رو  با آخرین روشهای اطلاعاتی !!  بدست بیارین و اگه طرف  حتی یه خال هم تو بدنشه همون رو بهانه کنین نه آجیل جلوشون بذارین نه کاکائو نه موز ! از قدیم گفتند انسان سالم محور توسعه پایدار !! پس تا می تونین در توسعه میهن و ایضاً توسعه اقتصادی جیب مبارک خودتون !  مشارکت کنید !!  

مهمون ها که نشستند و صحبت ها که شروع شد در حین صحبتها ، همون اول کاری بگین در اثر برف و بارون هایی که از دی اومد این سقف بالاسرتون نَم داده و هر آن ممکنه ریزش کنه! ولی گذاشتین بعد عید درستش کنین ! از ترس جونشون هم که شده زیاد نمی شینند !!  آقایونی که از این کت شلوار ارزون ها   می رن می خرن حواسشون باشه تا جایی که می تونند شق و رق تردد کنند ! و از هرگونه خم و راست شدن بی دلیل پرهیز بفرمایند ! چون ممکنه هرآن ِجر بخورن ! و اونجایی که نباید هویدا باشه در معرض دید عموم !! قرار بگیره ! برای پیشگیری من توصیه می کنم شلوار آستین کوتاه عزیزان !  همرنگ کت و شلوار باشه تا اگه احیانا جِر خوردند !! آبروریزی به حداقل برسه !   

  جلوی مهمون مرتب از سنگینی خرج و مخارج بگین ، از حقوق هایی که نمی رسه ، از وضعیت مسکن  و اجاره خونه ها ، از گرونی ها و امثال اینها و اگه دیدین همچنان طرف عین خیالش هم نیست و  داره بی مهابا به تناول ادامه می ده بهش بتوپید که بابا  پرتقال کیلویی هزار و خورده ای ، پسته کیلویی هفت تومان ، کاکائو بسته ای دوتومان ، مرتیکه !! بازم روت می شه بخوری؟!!!!!!!!

  مقداری آجیل کور و میوه دست دوم و ریز با نازل ترین قیمت   ویژه مهمون هایی که رفتاری شبیه قوم یاجوج و ماجوج!!  دارند تهیه و از گذاشتن  هر نوع جنس دست اول و مرغوب جلوی اونها  جدا خودداری بفرمایید که هر گونه غفلت موجب پشیمانی است !!!!!!!   

  اگه مهمونتون ماشین داره و ماشینش دزدگیر داره به بر و بَچ بسپارین هر ده دقیقه یک بار یه لگد محکم !! به اونجای !! ماشین اون عزیز وارد بیارن و  مرتب برن رو اعصاب طرف !! شیوه مقبولیه و اغلب جواب می ده !! اون عزیز نه تنها در موعد مقرر منزل شما رو ترک خواهد کرد بلکه  حالا حالاها هم از ترس مالش اون وَرها آفتابی نخواهد شد !!!!! اگه دیدین طرف بی خیاله و همین طور داره بی رحمانه می خوره یه اس ام اس بزنین یه خط گنده رو در ماشینش بکشن!! این طوری دیگه اگه کلاهش  هم بیافته اون ورا نمی آد ورداره !!!  

  یه معتمد  انتخاب کنین و هرموقع  براتون مهمون اومد با اس ام اس یا Missed Call بهش علامت بدین دَم به ساعت یه زنگ کوتاه بزنه و قطع کنه اما شما همچنان گوشی رو تو دستتون نگه دارین و به صحبت ادامه بدین و جلوی مهمون بلند بلند بگین : چشم .. الان که مهمون داریم اما  بعدش حتما می آییم و از این صحبتها و بعد که مکالمه قطع شد و مهمون ها ازتون جریان رو پرسیدند بگین یکی از دوستان تو بیمارستانه و  حالش هم خرابه و  می خواد من رو ببینه اما گفتم الان مهمون داریم!! بعدش می آییم !! این ترفند هم معمولا می گیره ! می تونین بجای بیمارستان از داستانهای دیگه ای بسته به شرایط و هنر خودتون بهره بگیرید  !!!!! 

به همون معتمد بگین موقع عیددیدنی رفتنتون زرت و زرت بهتون زنگ بزنه ! آقا کلاس داره ها!!! 

اگه صبح روزهای عید به خوابی عمیق فرو رفته بودین و  سطح هوشیاری تون در حد خرس قطبی   موقع خواب  زمستونی ! بود و دیدین کله سحر !  دارند زنگ می زنند اصلا و ابدا اعتنا نکنین و به ادامه خواب  شیرینتون ادامه بدین !! اگه مهمون ها بعدا ازتون گله کردن که چرا در رو باز نکردین بهشون بگین  آخه مرتیکه بی شعور !! آدم عاقل صبح کله سحر هم پا می شه می ره عید دیدنی ؟!!!!! اون عید دیدنی تو سرت بخوره !!!!! 

مهمون ها که اومدن سریع  الکی یه سر برین دستشویی و موقع بیرون اومدن جوری دستهاتون رو به شلوارتون بمالین که انگار حسابی باهاشون اون تو کار کردین !! بعد با همون دستها برین آجیل رو هَم بزنین و شیرینی ها و کاکائو و میوه ها رو هم جابجا کنین و مرتب دستمالی کنین !!  بعد تعارف رو شروع کنید !  بازم جرات   دارن بخورن؟!!
 زمانی که مهمون ها در حال خوردن هستند مثل عقاب !! چهارچشمی خوب نگاه کنین و ببینین از هر چیزی چقدر می خورن !! و زمانی که شما رفتین بازدیدشون رو پس بدین  فقط دوبرابرش رو بخورین !  و بیشتر نخورین که یه وقت مدیون بشین  !! کاری کنین که هنوز سال به دوهفته نرسیده به خاک سیاه بشینند ! تا بفهمند هرجا که آدم می ره اون چیزمیزها  رو برای دکور گذاشتند  !!     

  اگه مهمون تون از این خانم هاست که یه مَن به خودشون می مالند ! مقداری شیرینی خامه ای !! تهیه و بدین بچه ها بخورن و دور دهنشون رو هم نشورین  !! بعد به بچه یاد بدین مرتب بره به خانمه ابراز علاقه کنه و بخواد که ببوستش !! خانمه از ترس آرایشش هم که شده   و چندجا دیگه که بعدا باید برن زمان کوتاهتری در منزل شما اقامت خواهند داشت و خسارات وارده به حداقل خواهد رسید !!! 

اگه آدم سبیل کلفتی  می خواد بیاد خونه تون عید دیدنی قبلا تدارک لازم رو ببینید و یکی دو بسته پشمک  اعلاء !! تهیه کنین و هی بهش تعارف کنین !! یارو  رو  مدام شرمنده  کنین ! 

نَرین پرتقال بخرین اندازه کله  .... !! به خاک سیاه می شینین ها !!!!!!!!! اگه برای بچه ها دارین میوه می گذارین و پرتقال هاتون درشت هستند براشون اصلا پرتقال نذارین  به صرفه تره!  

  بچه ها تو عیددیدنی ها همیشه منتظر عیدی هستند و بهتره اگه انصافا عیدی درکاره!!!همون اول که اومدن بدین چون بچه ها هرچقدر منتظر عیدی باشند بیشتر می خورن و ضرر وارده  دوچندان می شه!!!!!اما همون اول که عیدی بگیرن دیگه خونه شما کاری ندارن ! دارن ؟ پس به بابا مامان اصرار که دیگه بریم!!!!!!پس عیدی بچه هارو نذارین  آخرسر!  

اگه مجبور شدین که عیدی بدین و چاره دیگه ای نداشتین یه وقت ور ندارین اسکناس نو و تانخورده عیدی بدین !! تو این گیر و داری که بانکها حقوق ها و عیدی های معمولی رو هم بزور می دن اسکناس نو  گیر کی می آد ؟ جز از ما بهترون  ؟!! و خدانکنه که همچین شائبه ای تو فامیل و آشنا درمورد شما بوجود بیاد که بیچاره می شین !! قبل از عید یه نوارچسب ! بخرین و اسکناس های کهنه  و پاره ای  رو که همین جوری هم صدتا وصله خوردن !  رو یه سه چهارتا دیگه  هم چسب بزنین و بدین دسته بچهه !!!! این جوری شاید دل پدر و  مادر بچه اگه از سنگ هم باشه آب بشه و بهتون ترحم کنند و پولتون رو پس بدن !!!!!! 
 تا می شه پسته و بادوم و فندق آجیل رو اون زیر میرها بگذارین چون اگه رو باشه بدبخت می شین ! و موقع آجیل ریختن هم زیاد هَم نزنین و قاطی نکنین !   
 می تونین مقداری پودر فلفل !  تهیه و تو کاسه آجیل هر مهمون بریزین ! روش خیلی خوبیه و جواب خوبی هم خواهید گرفت و در ضمن کلاستون هم بالا می ره که رفتین آجیل فلفلی خریدین !! منتها اگه ذائقه خودتون هم با فلفل سازگار نیست باید قید اون کاسه آجیل رو هم بزنید ! ولی حداقلش مطمئنین که چون  این دیگ برای شما نجوشیده برای بقیه هم .... !!  
 اون چیزهایی رو  که تو خونه  خیلی چشمتون رو گرفته و دوست دارین  زیاد زیاد برای خودتون بمونه ! رو موقع تعارف کردن به مهمون سریع رد کنین !!و شونصد ساعت جلوی طرف نگیرین تا انتخاب کنه!  آجیل ریختن برای  هرکس و خانواده ای فرق فوکوله !! برای اونهایی که خیلی عصا قورت داده و اتوکشیده و جنتلمن هستند زیاد زیاد بریزین و خیالتون راحت باشه که نهایت دوسه تا پسته و تخمه می شکنند ! ولی برای خانواده های پرجمعیت و دارای بچه و یاجوج و ماجوج !! تا جایی که می تونین سر کاسه رو خالی نگه دارین !!  از چند روش توصیه شده دیگه هم حتما استفاده بفرمایین ! در ضمن همیشه برای بچه ها نصف بالغین آجیل بریزین ! نه به دلایل پزشکی و این چیزها ! بنابردلایل صد در صد اقتصادی !!!!!!!!!!!!!!
 اگه دیدین آجیلتون کمه یا  داره ته می کشه و هنوز مهمون هایی موندن که باید بیان ! یه تریاژ یا دسته بندی رو مهمون ها انجام بدین ! یعنی درست حسابی ها و اونهایی رو که بدرد می خورن رو تمام و کمال پذیرایی کنین !! ولی باقی رو یه استکان چایی هم جلوشون گذاشتین و یه شیرینی هم جلوشون گرفتین بسه !!!! چون میوه هم گرونههههه دیگه  !!!!!!  
  اگه کاسه های آجیل خوری تون اندازه ظرف آش رشته ست !! تا دیر نشده برین چنددست کوچیک و کم عمق که با یکی دوتا قاشق آجیل خوری ریختن پُر می شه بخرین ! خیلی استراتژیکه !! همین طور در مورد قاشقی که آجیل رو باهاش می ریزین هم دقت کنین ! اگه دیدین به صرفه نیست و زیاد زیاد می ریزه با قاشق غذاخوری و بلکه مرباخوری بریزین !! از پیمانه های شربت های آنتی بیوتیک بچه ها هم می تونین استفاده کنید !  
 از نظر تغذیه ای برای اینکه اشتهای طرف کور بشه اول از همه شیرینی بگیرین بعد شکلات و بعد از اونها کاکائو و آجیل !! تو پذیرایی هاتون تاخیر نندازین ! زمانی که طرف اومد نِشَست مثل مسلسل پذیرایی رو شروع و سریع به پایان برسونین و از قبل با بقیه هماهنگ کنین که دور دومی هم درکار نباشه !!!!!!!!و هی سیخونک نزن که پاشو یه دور دیگه بگیر !! ( خدا بیامرزه بابام رو ! ما عیدها سر این قضیه چقدر بحث می کردیم ! ) 
 میوه رو با ظرف جلوی طرف نگیرین ، خودتون  اون پشت مُشت ها  براساس سن و جنس!مهمانان تو بشقاب بچینین چون مثلا اگه موز باشه و کم باشه برای هرکی یکی می افته و طرف دوتا نمی تونه ورداره !!!!یا یه پرتقال گنده رو یه بچه 6 ساله کامل نمی خوره و از این محاسبات  اقتصادی !!!!! بازم تاکید می کنم رفتین میوه بخرین درشت نخرین !! خیار ، نارنگی و سیب ریز  بهترین انتخابها هستند !!!!   

   تعارف الکی نکنین ! حرف مفت هم نزنین ! کسی عید شام وناهار خونه کسی نمی مونه!!یعنی اگر هم بخواد بمونه شما باید با انواع و اقسام ترفندها نذارین !!  اگه دیدین قضیه جدیه و ناهار شام می خوان بمونند مُجازین دور دوم و بلکه سوم پذیرایی رو هم انجام بدین !! شما که قراره ضرر بدین پس حداقل کمتر بدین !!! 

 دستور بالایی برای وقتی بود که شما میزبان هستین ! ولی وقتی مهمونی می رین جایی ساعتی برین که یا ناهار خراب شین رو سر طرف یا شام !!!! چترتون رو که تو خونه طرف پهن کردین حالا حالاها جمع نکنین ! زیر شلواری هم با خودتون ببرین یادتون نره !!!!!  

اگه رفتین جایی عید دیدنی برای کلاس گذاشتن هم شده هر چیزی رو هم  که بهتون گرفتن ورندارین و اگه ورداشتین سریع تو دهنتون نگذارین !بذارین تو بشقاب و اگه خوردین هم بازم  اگه حواس صابخونه نبود آشغالش رو بذارین توجیبتون !در مورد آجیل هم  برای پوست پسته ها  همین عملیات !! رو انجام بدین و کلا بشقاب شما موقع خداحافظی باید خیلی باکلاس جلوه کنه ! این عملیات رو قبل از عید مدام تمرین و هر بار سعی کنین در کمترین زمان بیشترین بهره رو ببرین !!
   هرجا رفتین سعی کنین از اون چیزهایی که تو جیب جا می شه موقعی که حواس صابخونه نیست و غریبه هم در جمع نیست به اندازه دلخواه !تو جیب های مبارک بگذارین ، تمرین بالا رو برای این مورد هم  حتما انجام بدین !! 
 قبل از اینکه برای عید دیدنی  رو سر یارو خراب شین ! یه SMS به طرف بزنین که فلانی!بدبخت شدی رفت !!!!  ما داریمممممم می آییییییییم !!!!!! آماده باش آماده باش !!!!!!!!!  
 دوستانه به آقایون توصیه می کنم بعد از سال تحویل حتی اگه ننه بزرگ 90 ساله و بابای 80 ساله دارین  اول برین خونه پدرخانم و مادر خانمتون بعد خونه فک و فامیلهای خودتون ! نگاه هم به حرف خانمتون و تعارفات الکی نکنین و در سال جدید همون اول سالی  دو دستی  قبر خودتون رو نکنید !!!!!!! 
   می تونین برای اینکه همون اول سالی کار طرف رو یکسره کنین و دیگه نه کل سال و نه هیچ وقت دیگه چشمتون به ریختش بخصوص  این مهمون های سالی یه  باری !! همون سالی یک بار هم نیافته ! داخل  آجیل و کاکائو و شیرینی و میوه رو با سیم هایی که براحتی دیده نشن به برق 220 ولت !! متصل و پذیرایی رو به شکل سلف سرویسی انجام بدین ! اما اگه خودتون می خواین پذیرایی کنین می تونین از سموم مختلف !! استفاده بفرمایید !  
 آقا پسرهایی که در آن واحد با شونصدتا دختر هستند سال که تحویل شد سریع یه متن تبریک بنویسند و به کل یوم !  GF های محترمه Send کنند و آخر اون متن هم حتما اضافه بفرمایند که تو اولین کسی هستی که بهش سال نو رو  تبریک می گم عزیزم !!  
 دختر خانم های مجرد تو دید و بازدید ها و زمانی صحبت از ازدواجشون  و این حرفها می شه لپهاشون رو گل بندازن و سرخ بشن و  بگن ما قصد ازدواج نداریم و می خوایم  درس بخونیم و از این ادااطفارهای  دخترهای امروزی  ! اگه این طوری که گفتم  بگن  کتبا و رسما تضمین می کنم که سال دیگه همون موقع همون جا کنارشوهرشون نشسته باشن ! کسی چه می دونه؟شاید نی نی هم داشته باشن !!!!!!!!
  اگه آقاپسرهای مجرد جایی می رن که دختر دم بخت دارن و یه جورایی هم  چشمشون طرف رو گرفته قید آجیل خوردن و کاکائو و میوه و این چیزها رو بزنند و مثل بچه آدم بشینند سرجاشون و نهایت یه دوتا پسته بشکنند بندازن تو پیش دستی شون ! این تو بمیری دیگه از اون تو بمیری ها نیست ! ولی  یه برآورد سرانگشتی از چیزهایی که چشمشون رو گرفته ولی بخاطر مسئله مهمتری !! نخوردن بکنند  و جاهای دیگه که رفتند سوبله !! تلافی کنند !!!!  
اگه می خواین بچه هاتون توسری خور و مظلوم بار نیان تو ایام عید مجبورشون کنید پای تمام فیلم های سینمایی کانال های مختلف تلویزیون بشینند !! بهتون اطمینان می دم علاوه بر اینکه از اون حالت مظلوم بودن و ساکتی بیرون می آن  تا آخر سال هم  یه جنایتی ! قتلی ! آدم ربایی !  چیزی هم می کنند !  
  تو عید دیدنی ها زرت و پرت زیادی و ِافه الکی  اومدن موقوف !!!! تاجایی که می تونین خودتون رو گرفتار و مفلس و بدبخت و بدهکار نشون بدین والا در سیصد و شصت و چند روز باقی مونده  باید کل یوم فامیل و آشنا رو ساپورت کنین !!!!!! 
  خانم هایی که پارسال سیزده بدر سبزه گره زدن و امسال شوهر کردن آدرس اونجایی رو که سبزه گره زدن حتما در اختیار دختران دم بخت !! بگذارند ولی اونهایی که پارسال سبزه گره زدند ولی امسال شوهر نکردند دیگه سبزه گره نزنند که افاقه نمی کنه ! باید شاخه درخت گره بزنند !!!! 
 و  برادرانه به آقایون ، بخصوص آقایون مجرد توصیه می کنم کمتر کاکائو و  آجیل و پسته تناول بفرمایند ! گرفتار مشکلاتی می شن که علاوه بر سیزده روز توی خونه موندن و کلافه شدن بیچاره شون می کنه !!!!!   

                 چنددستور ساده برای عیدی گرفتن شما  !! :   

 هرجا نشستین از مُحَسنات عیدی گرفتن  بگین ، عیدی دادن رو یه عمل خداپسندانه معرفی کنید و بگین هرکس دل کسی رو شاد کنه خداهم دلش رو شاد می کنه ! اغلب جواب می ده ! 

 اگه دیدین طرف بچه بوچه نداره براش از خاطرات گذشته بگین ، از بچگی هاتون ، مزه شیرین عیدی گرفتن هاتون ، از این که چقدر منتظر عید بودین تا عیدی بگیرین و ... ، دل صابخونه از سنگ هم که باشه آب می شه !! 

 وقتی رفتین پیش بزرگ خاندان ، بگین مرتب برامون مهمون می آد  و می ره  و سرمون حسابی شلوغه ، بلیت   هم  برای مسافرت گرفتیم اما با خودمون گفتیم مگه می شه از دست آقابزرگ یا خانم بزرگ عیدی نگیریم ؟!! عیدی اینها برکت امسال ماست !! مطمئن باشین آقابزرگ یا خانم بزرگ تا این چیزها رو بشنوه از چندرغاز حقوق بازنشستگی اش هم که شده صرف نظر می کنه و راضی از خونه اش می آین بیرون !! 

 تو مجالس عید و زمانی که همه ساکت شدن از بچه صابخونه ( اگه داشت )  بپرسین : خب عزیزم ! تا حالا چقدر عیدی گرفتی ؟!! این بهترین نوع یادآوری سنگین و موجه برای صابخونه ست !! 

 اگه عملیات قبلی افاقه نکرد ! وقتی صابخونه حواسش بود به بچه اش بگین یه عیدی خوب براش درنظر گرفتین موقعی که اومدن خونه تون بهش می دین ! این جوری صابخونه شرمنده می شه و دست خالی از اونجا بیرون نمی آین ! خرتون که از پل گذشت و موقع بیرون اومدن و پوشیدن کفش ها  بگین راستی  ما امشب می ریم مسافرت ، تا بعد از تعطیلات هم نمی آییم!!  

  

   خاطراتی از من : 

  بچه که بودم یه  روز عموم من رو برد مغازه شون تا با هم از اونجا بریم سینما ، صاحب کار عموم که مرد پولداریه ما رو دید و احوال پرسی کرد و به عموم گفت بهم کاکائو بده ،  عموم اشاره کرد که برم باهاش دست بدم ، نگو تو دستش پر پیچ و مهره بود و کلا مشتش بسته بود و حالا من بزور داشتم مشتش رو باز می کردم تا باهاش دست بدم !!!! اونم هاج و واج مونده بود !!!!! 

 کلاس پنجم دبستان بودم که امتحان نهایی داشتیم ، من چون از اول زیاد به امتحان اهمیت نمی دادم  فقط یه نگاه به برنامه امتحانی کرده بودم و زیاد روش دقت نکرده بودم ، موقع دوتا امتحان آخر که رسید نشستم حسابی جغرافی خوندم ، ظهر که با مامان رفتیم حوزه امتحانی دیدیم همه کتاب علوم دستشونه ! پرسیدیم قضیه از چه قراره ؟!!! خود بچه ها و مادرهای بچه ها گفتند خب امروز امتحان علومه دیگه !!!!! و من جای علوم و جغرافی رو جابجا دیده بودم !! خلاصه رفتم نشستم سر جلسه و امتحان رو دادم و چون همیشه علومم خوب بود از پسش بر اومدم و شدم 5/17 که سومین نمره بالای کلاس بود ، ولی خدا می دونه اگه امتحان ریاضی بود باید چه خاکی به سرم می ریختم !!!!!

  خدا بیامرزه اموات شما رو ، پدربزرگ ما ( از طرف مادری ) یه چیزی تو مایه های اسدالله خان سریال پدرسالار بود ! زمانی که از در می اومد تو  همه فک و فامیل از خود بچه هاش گرفته تا نوه ها کُل یوم ! ماست ها رو کیسه می کردند !  بچه که بودیم یه روز که با مامان و داداشم و پسرخاله ام رفته بودیم خونه شون چون ظهرها عادت داشت بخوابه و نباید صدا از کسی در می اومد مارو بردند طبقه بالا که اونجا به هم بیافتیم !!!!!! پسرخاله ام هم از اون شرها بود  ! یه دونه از این  چادرخونه سازی ها داشت آورده بود سه نفری رفته بودیم توش و بهم افتاده بودیم ! مامانم و مادر بزرگ مرحومم هم داشتند مارو نگاه می کردند و می خندیدند که یک مرتبه مامانم روش رو به طرف در برگردونده بود دیده بود پدربزرگمون عصبانی با یه عرق گیر سفید و عصا به دست !! در آستانه در ایستاده بود ! مامان فقط یه جیغ کوتاه کشیده بود ! خلاصه اومد با عصا زد کاسه کوزه ما رو بهم ریخت !

عید 72 با خانواده رفته بودیم شیراز ، یه شب تو شاهچراغ با عموم و  داداشم داشتیم قدم می زدیم دیدیم یه گوشه ای یه خانواده دهاتی نشسته بودند سفره پهن کرده بودند داشتند غذا می خوردند ، مادربزرگ اون خانواده تا مارو دید با همون دستهای سیاه ! یه لقمه نون و پنیر و گوجه ! درست کرد  صاف آورد طرف من !!!! ( دقت کنید من !! من الان هم تو خونه شله زرد نذری از بیرون می آرن نمی خورم ! ) و اصرار که بخور عزیزم !!!! خلاصه با هر بدبختی بود لقمه رو گرفتم ولی بردم یه گوشه ای پرتش کردم تو سطل آشغال !!

   تو همون سفر شیراز سوار ماشین بودیم داشتیم می رفتیم حافظیه ، راننده ماشین ناراحتی اعصاب داشت و هرکی بوق می زد سرش داد می زد و دری وری می گفت ! یه راننده مینی بوس درست کنار ما داشت می اومد و هی بوق می زد ! و راننده ماشین هرچی بهش تذکر می داد فقط می خندید ! یک مرتبه مثل فیلم های پلیسی راننده ماشین ما پیچید جلوش ! و از مینی بوس کشیدش پایین و پرتش کرد رو کاپوت ماشین و تا جایی که می خورد طرف رو  وحشیانه می زد  ! عاقبت یکی از آشناهاش که پلیس بود اما لباس شخصی تنش بود اومد راننده مینی بوس رو گرفت و گفت می برم کلانتری ! خلاصه دوسه ساعت طول کشید ما بریم حافظیه ! موقع پیاده شدن هم چقدر راننده عذر خواهی کرد و کرایه هم نگرفت ! 

 سیزده مرداد 73 بود که عموی کوچیکم ، یکی از شوهر عمه هام ، یکی از شوهرهای دختر عمه هام و پسرخاله بابام تصمیم گرفتند مجردی برن شمال ، منم با اینکه هیچ وقت عشق شمال نبوده و نیستم ولی چون احساس کردم سفر خوبی خواهد بود باهاشون رفتم ، خوشبختانه چون دو سه تا قرص خورده بودم تا آخر سفر طوریم نشد .  وسط راه بعد از کندوان که نگه داشتیم تا صبحونه بخوریم کره رو گذاشتند وسط و همه شون یه ذره یه ذره می خوردند ولی من چون تو بچگی چنین  عادتی نداشتم ! کارد رو گذاشتم و یه تیکه بزرگ کره ورداشتم ! چشمهای همه شون چهارتا شده بود ! گفتند این جوری تا آخر سفر ما رو بدبخت می کنی ! و از دستم کارد رو گرفتند !!  یه دو روزی رفتیم دریاچه ولشت چادر زدیم و بعد اون هم  رفتیم کلاردشت  ، هوا تاریک شده بود که رسیدیم کلاردشت ، دنبال جا برای چادر می گشتیم که دیدیم کنار رودخونه دونفر چادر زدن و گفتیم ماهم می ریم روبروشون چادر می زنیم ، چادر که برپا شد اومدن که با ما آشنا بشن ، گفتند تو تهران  حوالی میدون اعدام پارچه فروشی داریم و از این حرفها و آخر سر  پرسیدن : شام چی دارین ؟ شوهر دختر عمه ام از ترس اینکه مبادا بخوان بیان با ما شام بخورن گفت گوجه پلو ! ولی فکر کنم می خواستن مارو دعوت کنند .  خلاصه آقا نشسته بودیم تو چادر داشتیم شام می خوردیم که یک مرتبه دیدیم صدای رقص و آواز !!  داره می آد !! چادر رو زدیم بالا دیدیم بعلههههه !! عزیزان از اون مایعاتی !! که با گالن گذاشته بودن کنار رودخونه تا خنک بشه میل کردن و تو اون هوای سرد که ما دوتا دوتا پیرهن پوشیده بودیم با شلوارک ! کنار چادر آتیش روشن کرده بودند و از تو هیلمن زردی هم که داشتند صدای نوار رو زیاد کرده بودند  و می رقصیدن ! تا اینکه نمی دونم کی خبر داده بود ماشین گشت اومد و اون گالن رو پیدا کرد و بردشون ! قبل رفتن  چون تو حالت طبیعی خودشون نبودند  اومدن یه یخدون بزرگ صندوقی پر از جوجه های تو آبلیمو و پیاز  خوابونده و نوشابه مشهدی دادن گفتند برای شما ! و بردنشون و ما هم موقع برگشتن تو راه درست کردیم و خوردیم و برای توی خونه هم بس شد !! 

 عید 75 بود که رفتیم خونه دختر عمه ام عید دیدنی ،  نشسته بودیم  دختر خواهر شوهرش که همسن من بود اومد تو سلام علیک کرد صاف اومد نشست پیش من ! چون به پشتی تکیه داده بودم جوری نشست که دستش انگار می خواست بیافته تو گردن من ! خلاصه به انواع و اقسام رنگ ها در اومدم و عرق شر شر از سر و روم می بارید ! بعد چند دقیقه دیگه طاقت نیاوردم رفتم اون طرف نشستم ! الان اون دختر گرافیک یا معماری  می خونه و یه جایی هم  مشغول شده و بعد مدتها آخر شهریور که برای تشیع جنازه یکی از فامیل های مشترک بهشت زهرا رفته بودیم اونجا دیدمش ، تقریبا همه اون چیزی رو که من  متنفرم یه دختر داشته باشه یک جا داره ! از رانندگی کردن گرفته تا حجاب نه چندان مناسب و  ولنگ و بازی  و روی بیش از حد معمول و سوسول بازی های رنگ و وارنگ  و جو زدگی شدید مدرنیزم و کلا حاشیه رو چسبیدن و تو کارهای حاشیه ای غرق شدن و  اصل رو ول کردن !  این جورآدمها به خیال خودشون فکر می کنند خیلی مدرن و امروزی هستند  در صورتی که فقط خودشون رو گول می زنند .  مادرشون فرمودند دخترم که ازدواج کنه باید براش خدمتکار بگیرن تا یه وقت سبزی پاک نکنند پوست دستشون آسیب ببینه!! 

  مرداد 80 که برای اولین بار پرونده معافیت پزشکی ام قبل از  ورود به دانشگاه باز شد ما رو معرفی کردند بیمارستان  یک  ناجا ، اونجا یه ستوان دوم بد اخلاق رشتی مسئول ارجاع به درمانگاهها  و کارهای اداری بود و منم که تا حالا از نزدیک با نظامی ها برخورد نداشته بودم جلوش هول می شدم ، یه جایی رو گفت انگشت بزن و منم با اینکه قبلش تو دوتا انتخابات هم شرکت کرده بودم اما از بس برخوردش بد بود قاطی کرده بودم و نمی دونستم با کدوم انگشت باید انگشت می زدم !!! شستم !! رو بردم جلو!!!!!!!!!!!!!! 

 سال 81 بود که یک روز تو خیابون دانشگاه با چندتا از بچه ها داشتیم قدم می زدیم و من داشتم در مورد موقعیت خانم ها تو جامعه صحبت می کردم ، یه خانم مسنی داشت از روبرو می اومد و صحبتهای ما رو شنید و برگشت به من گفت اگه خانم ها نباشند که امورات شما نمی گذره !!!!!! 

 خرداد 81 بود ، سر یه قضیه ای که اون موقع خیلی ِبهَمم ریخته بود یه روز پنجشنبه صبح پاشدم رفتم بهشت زهرا سر قبر مادربزرگم نشستم کلی گریه کردم تا سبک بشم ، موقع برگشتن با خودم گفتم چه خوبه یه سر هم تو مقبره شهدای هفتم تیر برم و اونجا رو از نزدیک ببینم چون تا حالا نرفته بودم  ، وارد که شدم دیدم چند جفت کفش مردونه و زنونه دم در هستش و با خودم گفتم حتما اینجا امنیت داره دیگه ! کتونی هایی رو که سه هفته هم نبود خریده بودم ! همون جا پارک ! کردم و رفتم تو و کل رفتن و اومدنم ده دقیقه هم نشد اما وقتی که برگشتم دیدم جاتَره و بچه نیست !! یه جفت دم پایی پاره جای کتونی های نوی ما  سبز شده بود ! خلاصه همون دم پایی پاره ها رو با همون تیپمون پوشیدیم و اومدیم تو اتوبوس و بعدش هم مترو ! ملت هرچی نگاه می کردند متوجه نمی شدند بین تیپ و لباس های ما  با دم پایی پاره ها چه ارتباطی وجود داره !! شما حسابش رو بکنین پیرهن لیمویی آستین کوتاه ، شلوار کرم قهوه ای ، عینک آفتابی تو جیب و یه جفت دم پایی پاره به پا !!!!! ولی من که طرف رو خیلی دعا کردم چون این قدر معرفت داشت که حداقل یه جفت دم پایی پاره گذاشته بود تا پابرهنه تا خونه نرم !  

 آذر 82 رفته بودیم درمانگاه برای کارآموزی ، اونجا یه سری دختر دانشجوی پرستاری رو هم از دانشگاه شاهد می آوردن . یه روز که تو واحد بیماریها نشسته بودیم یکی شون ازم یه سوال پرسید و منم که باهمه راحتم و برام خیلی سخته با کسی رسمی و خشک صحبت کردن باهاش خیلی راحت و صمیمی شروع کردم به صحبت ( خداییش بی قصد و  غرض ! ) دیدم مسئولمون که یه خانم کارشناس تقریبا سی ساله بود داره لبخند می زنه و بعد چند دقیقه رفت بیرون ، ظاهرا یکی از بچه هامون تو نخ دختره بوده و رفته بوده بهش گفته بوده چه نشستی که پرنده پرید !!!!اونم با عجله اومده بود که نذاره ! من رو کشید بیرون و گفت بابا داری نمی دونم چی چی ما  رو بلند می کنی ؟!! فرداش خانم کارشناس بیماریهای مرکز بهم گفت تا حالا کسی بهت گفته بود که خوب بلدی مخ دختر جماعت  رو بزنی ؟!!!!! 

 همون موقع کارآموزی رفته بودیم واحد تزریقات ، قرار شد اولین نفری که ازدر  اومد تو رو من تزریقش رو انجام بدم  !  به شانس ما یه آخوند 80 – 90 ساله ! از در اومد تو ! خلاصه چشمتون روز بد نبینه که چنان بوی بدی از یه جاییش متصاعد  می شد ! که داشت حالم بهم می خورد و با هر بدبختی بود آمپولش رو زدم ولی بوش تا شب و بلکه تا فرداش تو بینی ام بود و نمی رفت که نمی رفت ! ماه رمضون هم بود و شبش که داشتم تو خونه شام می خوردم اون بو همچنان بود که بود !!!!!! عجب شامی خوردم  اون شب ! فرداش مامان رو راضی کردم بهش یه آمپول ب کمپلکس بزنم تا حداقل با دل درست یه تزریق انجام بدم !!

  شهریورماه که داشتیم خونه رو نقاشی می کردیم روزهای آخرش بود که یه روز عصر که نقاشها رفتند مامان گفتند ببین انباری رو ( که کوچیک هم هست ) می تونی خودت رنگ کنی ؟ ماهم انباری رو تخلیه کردیم و قوطی رنگ و قلم رو برداشتیم شروع کردیم به نقاشی ! مامان که دو تا قلم زد و دیگه نتونست ادامه بده اما من یه دور تا آخر کل سقف و دیوار ها رو رنگ زدم اما چه رنگ کردنی  !!! موهام ، نوک دماغم ، دستهام ، لباسهام ،  شلوارم  همه و همه رنگی شده بودند و یه قیافه مضحکی پیدا کرده بودم که اگه بودین می دیدین از خنده غش می کردین! فرداش نقاشها اومدن گفتند کی اینجا رو رنگ زده ؟ گفتم من ! گفتند بد نیست ! پرسیدم نقاش خوبی می شم ؟ گفتند اصلا حرفش رو نزن !!!!!!!!!! 

شنبه هفته پیش رفتم نظام وظیفه مدارکم رو برای صدور کارت معافیت بدم ، چون صبح خیلی زود رفته بودم نیم ساعت فقط پشت در معطل شدم تا در رو باز کنند !  و تو هم که رفتم دوباره نیم ساعت تو راهرو قدم می زدم تا صبحونه شون رو بخورن و ساعت اداری شروع بشه ، یکی گفتش آقا اون موقع که تو بیدار شدی خروسها هم خواب بودند !!!!!!!!  راستی پرونده رو آوردند و همه برگهای اصلی رو جدا و مهر معاف دائم  زدند و لاشه پرونده رو دادند به خودم و گفتند بین بیست تا پنجاه روز دیگه کارتت می آد دم در .

  همین شنبه که تعطیل بود صبح مامانم  و داداشم رفتند بهشت زهرا ،  من چون هفته پیش رفته بودم گفتم من نمی آم . قبل از رفتن مامان  به من که تو حالت خواب و بیداری بودم سپرد نیم ساعت دیگه زیر برنج رو خاموش کنم و و اگه آب خورشت کم شد توش آب بریزم ، بیدار که شدم سر موقع زیر برنج رو خاموش کردم و دیدم آب خورشت هم داره کم می شه یه مقدار آب توش ریختم و فکر کردم که بسه و با خیال راحت !  رفتم حموم ، از حموم که بیرون اومدم  یه بوی سوختگی !!! حس کردم که تو کل اتاق پیچیده ! رفته دیدم چشمتون روز بد نبینه خورشت قیمه به طور کامل سوخته بود !!!!!!!! ظاهرا آبی که باید توش می ریختم خیلی بیشتر از اونی بوده که من ریختم ! زنگ زدم گفتم خورشت سوخت دارین می آیین یه چیزی بخرین بی نهار نمونیم!! 

     با آرزوی این که سال نو ، سال 87 ، برای شما ، خانواده محترم و همه ملت ایران سالی همراه  شادی  ، موفقیت ، سلامتی و سربلندی باشه  تا پنجشنبه 15 فروردین ماه  87 اگه عمری بود  همگی شما رو به خدا می سپارم ، ان شالله  در کنار خانواده محترم سال خوبی رو شروع کنیدو داشته باشید  ........ تا سال دیگه خدا حافظ و نگهدار همگی شما.