اَلسلام عَلی اَهلِ لا ِالهَ الاللهُ

 

 

 

به نام خدا

 

پنجشنبه شانزدهم خردادماه 1387

 

 

 

معمولا  عصر پنجشنبه ها  اگه  فوتبال نداشته باشه و خودم  یا در سطح خانواده برنامه خاصی نداشته باشیم می رم بهشت زهرا ، البته از دی پارسال  به بعد بخاطر سرمای هوا کمتر رفتم اما برنامه معمولم  بخصوص تو شش ماه اولسال اینه ، زیاد هم رفتن  و اومدنم سخت نیست چون از سر خیابونمون مترو که سوارشم با یه عوض کردن خط حدود سی چهل دقیقه ای می رسم اونجا و یه دو سه ساعتی اونجام و تو حال و هوای خاص  اونجا  قدم می زنم و فکر می کنم و برای لحظاتی هم که شده از قید و بند این دنیا خارج می شم و  به همه عزیزانم هم  که اونجان مثل عموم ، پدرم ، پدربزرگهام ، خاله ام و مادربزرگم و همین طور اگه حال و حوصله داشته باشم و توان بدنی ام اجازه بده اقوام دورتر سر می زنم ( خیلی  برام سخته ،  چون فاصله هاشون از هم خیلی زیاده ! )  و باهاشون  لحظاتی  رو خلوت می کنم ،  با توجه به شرایط امروزم این برنامه فعلی منه و اینکه در آینده هم همین جوری باشه یا  تغییراتی کنه معلوم نیست و به شرایط اون موقع  بستگی داره . 

 

کلا این رفتن ها و سرزدن ها  بیشتر از اون که برای  اموات نفع داشته باشه برای خود ماها مفیده که بعد یک هفته حرص و جوش خوردن و کارهای دنیا بریم یه مقدار از این دنیا فاصله بگیریم و برامون   یادآوری بشه که  بالاخره آخرش همین جاست ، آخر همه حرص و جوش خوردن ها ، کینه ها ، قهر و آشتی ها  ، دعواها ،  توهین ها ، رویاها و تخیلات واقعی و غیر واقعی برای زندگی   ، ضایع شدن حق و حقوقمون     و   خیلی چیزهای دیگه .

 

البته آدم تا زمانی که زنده ست باید تمام سعی اش رو بکنه که خوب و با کیفیت زندگی کنه و پله های ترقی رو یکی یکی بالا بره و هم برای خودش مفیدباشه هم برای مردم و  هم برای  کشور و این مسئله نباید باعث رکود و سستی در زندگی  بشه ولی گاهی وقتها بسته به شرایط هر شخص هر چند روز یک بار  لازمه این چیزها براش  یادآوری بشه تا زیاد اسیر بالا و پایین این دنیا نشه و با یه لبخند دنیا خودش رو گم نکنه و با یه پشت  کردن دنیا  بهش هم ماتم نگیره .

 

من تا الان حداقل از نظر روحی روانی  زندگی خوبی تو این دنیا نداشتم ، بیشتر زندگی من با استرس و فشارهای روحی  ، فوت عمو و پدرم در عرض شش ماه و یکسری خلاء های عاطفی و معنوی که می تونستند و می تونند با پر شدنشون  روح حاکم برجریان زندگی ام رو عوض کنند گذشته و هنوز اون طور که باید و شاید از زندگی ام استفاده و  لذت نبردم و اگه الان بمیرم به معنی واقعی کلمه جوان ناکام هستم !

 

قبلا معنی  این کلمه چندان برام مفهوم نبود اما حالا و بخصوص تو این شرایط معنی اش رو بخوبی درک می کنم !! در ارتباط با تحصیل هم که می دونین بخاطر یکسری گزینش های غلط و کج سلیقگی ها نتونستم تو جایگاه واقعی که استعداد و علاقه اش رو داشتم قرار بگیرم ،  باور کنید اگه تو هر مملکتی غبر از اینجا به دنیا می اومدم تا الان به یه جایی رسیده بودم و یه چیزی شده بودم و می تونستم هم برای خودم مفید باشم هم برای  مردم ولی نگذاشتند ( یکی از مسائلی که خیلی ناراحتم می کنه و تو خلوت خودم خیلی بابتش گریه می کنم همینه)

 

 دروغ چرا ، در حال حاضر چندان علاقه ای به ادامه زندگی تو این دنیا ندارم و هرروز که داره می گذره بیشتر از این دنیا بدم می آد ، برای کسی مثل من و با اخلاق و روحیات  من زندگی کردن تو همچین دنیایی چندان آسون نیست ولی به هر حال چون تقدیر خدا فعلا اینه ماهم سرمون رو در مقابل تقدیرش خم می کنیم و می سوزیم و می سازیم تا ببینیم چی سر راه ما قرار خواهد گرفت و چی قراره برامون پیش بیاد .

 

من برخلاف خیلی ها  از مرگ نمی ترسم  که هیچ ،   تو این شرایط با آغوش باز هم   ازش استقبال می کنم ، یعنی اون قدر از خودم  و اعمالم مطمئنم که ترسی از مرگ و بعدش نداشته باشم .  تا الان تو زندگی ام تمام واجبات و در حد توانم مستحبات  رو انجام دادم  ، خدا رو همیشه از ته دل باور و قبول داشتم ،  هیچ موقع حق کسی رو نخوردم ، هیچ موقع هیچ کسی رو اذیت نکردم و همیشه سرم به کار خودم بوده ، هیچ موقع خودم رو با یه دانشگاه رفتن و مدرک گرفتن  ولو از یه سوپور شهرداری هم برتر و بالاتر ندونستم و از موضع بالاتر و بیشتر دونستن جوری که  طرف احساس کوچیکی بکنه بااین قشر و امثال اونها صحبت نکردم .

 

 تا الان هرکاری از دستم برمی اومده چه مادی چه معنوی برای همه بدون اینکه چشمداشت و منتی داشته باشم برای دل خودم و رضای خدا انجام دادم ، هیچ وقت بین کسانی تبعیض نگذاشتم ،  هیچ وقت هیچ کسی رو تحقیر نکردم و رو کسی الکی عیب و ایراد نگذاشتم ، هیچ وقت هیچ کسی رو  بی جهت و بدون دلیل از خودم ناراحت نکردم و اگه بعضی وقتها هم چنین چیزی به نظر رسیده مشکل از من نبوده چون من تا از چیزی  اونم با مدرک و دلیل مطمئن نشم اصلا عنوانش نمی کنم !

 

نمی گم امام زاده هستم و مطمئناً منم در طول زندگی ام مرتکب گناهانی شده ام اما عمده گناهانی که مرتکب شدم به نحوه خاصی بوده که دلیل مشخصی هم  داشته که تا حدودی  رفع علت شون ازدست من خارج بوده  و  مهم تر اینکه که  خود خدا در جریان کامل همه چیز و همه رازهای دل  من  هست و می دونه اگه یه سری محدودیت هایی نداشتم و دستم باز بود همون ها رو هم مرتکب نمی شدم .

 

 با همه این صحبتها چرا باید از مرگ بترسم ؟ اونم مرگی که می تونه تو این شرایط زندگی اصلی ام رو اصلا شاید بهتر هم بکنه !  البته خوشحال نشین !  چون من اصلا اهل خودکشی و این حرفها نیستم !! ولی زندگی  دنیوی که در حال حاضر دارم چندان زندگی خوب و هدفمند و مناسبی نیست و  شاید خودم هم نمی دونم دارم چی کار می کنم !!

 

البته دارم تمام سعی ام رو می کنم و همه ظرفیت های موجود در دستم  رو هم بکار گرفتم و  هر لحظه ممکنه یه جرقه ای بخوره و  همین زندگیم کاملا از این رو به اون رو بشه چون در حال حاضر بشدت محتاج انگیزه ام و اگه این انگیزه و روحیه ادامه کار   در درون من بوجود بیاد اوضام خیلی فرق می کنه ولی الان زندگی ام وارد یه رکودی شده که حتی تو درس خوندنم هم مشکل بوجود آورده و درست نمی تونم درس بخونم  .

 

  متاسفانه اون جوری هم که خودم  دوست داشتم تا الان نتونستم نه فقط برای خودم بلکه برای خانواده و  مردم و کشور مفید باشم ولی امیدوارم اگه قراره خدا همچنان من رو تو این دنیا نگه داره رخدادهای آینده جوری باشه که هم خودم بتونم از زندگی لذت ببرم و  هم بتونم تا زمانی که هستم فرد مفیدی  برای خودم و   دیگران باشم .

 

بزرگترین روهای خوشی که تا الان  زندگی بهم نشون داده یکی همین معافیت سربازی بوده که البته خدارو بازهم شکر می کنم ولی خب  بدموقعی معاف شدم ! یعنی اون موقعی که اوج مشکلاتم بود و اگه معاف می شدم دستم از بابت کارهای خوبی که  سر راهم قرار گرفته بودند و ادامه تحصیل و  باقی مسائل !  خیلی باز بود اما خب  قسمت این بود که الان معاف بشم و من هم راضیم به  رضای خدا .

 

  در ضمن همین کارت معافیت هم  تازمانی که کار مناسبی برام پیدا نشه شاید آنچنان ارزشش حس نشه ولی بازم با همه این حرفها ارزش داره .  یکی هم قضیه خونه خریدن و کلا نداشتن مشکل مسکن بود که حداقل الان تو این شرایط  به دردم نمی خوره !

 

کلا تا جایی که من متوجه شدم پیش اهل قبور رفتن بیشتر از نظر روانی برای زیارت کنندگان تسلی بخشه   ، نمونه اولش خود من که از  اون موقعی که می رم اونجا تا موقعی که می خوام برگردم روحم خیلی آروم و سبک می شه و خودم هم  کاملا این رو حس می کنم ، بخصوص زمانی که اونجا قدم می زنم و فکر می کنم  حتی اگه به اون شکل هم گریه نکرده باشم و اشکی نریخته باشم ولی موقع برگشت واقعا دوست ندارم دوباره برگردم این طرف چون نه فعلا  چیزی هست که جذبم کنه نه انگیزه آنچنانی   وجود داره و زمانی  هم که برمی گردم تا چند ساعت حال خوبی ندارم و یه بغض و دل تنگی  راه گلوم رو می گیره وشب که دارم وبلاگهای دوستان رو می خونم از فرط خستگی  چشمام به سختی باز می مونه!!

 

 

  نمونه های دیگه هم زیادند مثلا  طرف قبر بابام یه پیرمردی هستش که هر هفته برای خانمش که  سال 84 فوت کرده می آد و قبرش رو می شوره و خیرات می کنه و می شینه رو صندلی کلی دعا و قرآن می خونه یا دو تا قبر پایین بابام که قبر یه دختر خانم جوون 18 ساله  هستش که تیر 84 فوت کرده و پدرش که خیلی هم جوونه هر هفته می آد با گلهای رنگ و وارنگ قبرش رو تزئین می کنه و بالا سرش شمع روشن می کنه  ، یا حتی قبر کناری بابام که برای یه سرهنگ خلبانه که دو روز بعد بابام فوت کرده و از عکس روی قبرش و تیریپ خانواده اش می شه فهمید که از اون خانواده های به قولی های کلاس هستند جوری که دخترهاش خیلی امروزی ! می گردند  ولی اونها هم با اینکه اصلا اهل دعا و قرآن خوندن و این چیزها به نظر نمی آن ( شاید تو خونه خودشون باشن ،  نمی دونم بهتره اظهار نظر قطعی نکنم  )  می آن تا به شیوه خودشون تسلی پیدا کنند !

 

یه نکته دیگه  هم قبور هنرمندان و ورزشکارانه ، قطعه هنرمندان که اصلا روزهای پنجشنبه جمعه نمایشگاهه !! اکثرا برای همه چیز می آن ِالا اون چیزی که بخاطرش اومدن ! قطعه نام آوران که برای ورزشکارانه و دقیقا روبروی قبر بابای من هم هستش  هم دست کمی ازقطعه  هنرمندان نداره! چه خوبه عزیزانی که این جور جاها می رن یه زحمتی بکشن یه دوخط  قرآن هم برای خالی نبودن عریضه  بخونند !!

 

ولی شرمنده همه شهدا هستم ، اون زمانی که می رسم قطعات شهدا دیگه هوا داره تاریک می شه و  سریع باید برم مترو سوارشم برگردم والا اون جا هم  که تو مسیر برگشت منه حال و هوای خاص و معنوی بخصوص اون موقع داره و اگه می شد حتما بیشتر وقت می ذاشتم ولی نه وقتش رو دارم و نه راستش رو بخواهین  خوشم می آد زیاد در کنار تیریپ های خاصی باشم که شهدا و ارزش ها و اسلام   رو  به مصادره خودشون درآوردند و اونجا رو اون موقع قرق کردند . 

 

از همه جالب تر خانواده شوهر یکی از دختر عمه هامه . آخرتیرماه می شه چهارسال که مادرشوهر یکی از دختر عمه هام فوت کرده ولی تو این چهارسال علی رغم سرما و گرما حتی یک هفته هم نشده که این خانواده اونجا نرن ، برادر شوهر بزرگ دختر عمه ام چون مادرش سه شنبه فوت کرده سه شنبه ها و جمعه ها می ره ، این فامیل ما پنجشنبه عصری که بعضی وقتها منم  که رو مود پیاده روی نباشم باهاش می رم می ره ، اون یکی برادرش  و خواهرش و پدرش نزدیک غروب می رن و بعد اذان برمی گردند و اونجا با پدر و مادر صاحب قبر کناری که یه دختر ده ساله بوده و یکی دوتا از سنگ تراش هایی که اونجا می گردن و آشنا شدن  پاتوق دارند !! این خانواده جز خانم هاشون بقیه چندان اهل دعا خوندن و قرآن  و این چیزها نیستند ولی خب این جوری با شستن قبر و گل گذاشتن و چیدن گل ها روی قبر و شمع و  این کارها  تسلی پیدا می کنند و وقتشون رو سپری می کنند که  به نظر منم هیچ اشکالی نداره و  باید اجازه داد هرکی هر جور راحته و آروم می شه  عمل کنه به شرطی که ضرری متوجه دیگران نکنه   ( یکی از تئوری های سیاست انگلیسی !! ) .

 

ولی  تنها  ایرادشون اینه که تو تاریکی اونجان و این اصلا درست نیست ، چون ارواح سرگردانی وجود دارند که تو تاریکی دایره عملشون بیشتر می شه و می تونند به بدن زنده ها تو اونجا مسلط بشن و باعث ایجاد اختلالات روانی و رفتاری توبدن زنده ها بخصوص خانم ها بشن ، خانم ها چون قدرت  پذیرندگی بیشتری دارند ( البته اگه به بعضی تازه به دوران رسیده های زیاده طلب  حرمت شکن برنخوره !! اگه  قبول نمی کنند برن کتاب گفتگو با مردگان تالیف مرحوم sheved zemond ترجمه مرحوم کاظمی خلخالی انتشارات عصر کتاب  صفحه 71 قسمت پاورقی  رو بخونند  ، البته اگه بتونند گیر بیارن ! ولی من مطمئنم کسانی  که این قدر بی حیا هستند  که حرف پیامبر اسلام رو قبول نمی کنند حرف یه دانشمند انگلیسی و چهارتا روح معمولی ! رو که دیگه اصلا قبول نمی کنند !! ولی خوب مومنین واقعی غربال شدند   )  و ارواح راحت تر می تونند طبق گفته خودشون به بدن خانم ها  مسلط بشن و برای همین هم بوده که معروفترین و مشهورترین مدیوم ها ( واسطه های ارواح و زمینی ها در جلسات احضار روح ) زن بودند .

 

یه نکته دیگه هم اینه که بعضی ها اصلا رعایت  هیچ چیز و هیچ جا رو نمی کنند و حرمتی حتی برای این جورجاها هم قائل نیستند ، واقعا توقع می ره که آدم زمانی که وارد این

/ 0 نظر / 11 بازدید