چند دقیقه خودمونی

به نام خدا

 

پنجشنبه هشتم مهرماه 89

 

خدا رو شکر که بعد از مدتها فرصتی شد تا فارغ از نوشتن مطالب علمی و کلان یه مطلب خودمونی هم داشته باشیم !  اصولاً سیاست و هدف این وبلاگ از ابتدای سال 88 بر این قرار گرفته تا از نوشتن مطالب شخصی و بی حاصل خودداری بشه و تمام ظرفیت وبلاگ در راستای اهدافی بالاتر بکار گرفته بشه تا هم خلق الله از ورود به این وبلاگ ضرر نکرده باشند و با دونستن ولو یک کلمه اضافه تر و متعالی کردن گنجینه دانششون که ان شالله همین جوری عالی هستش امروزشون بهتر از دیروزشون بشه و بتونند از مطالبی که یادمی گیرند تو زندگی شخصی خودشون استفاده کنند یا تو جمع های خانوادگی و دوستانه بتونند حرفی واسه گفتن داشته باشند و در زمینه نکات کاربردی بهداشتی پزشکی ، مسائل تحلیلی روز اجتماعی ، سیاسی ، مذهبی و .. اونچه که می دونند با دیگران به اشتراک بگذارند و از هم یادبگیرند و  این وسط هم ثوابی نصیب ما بشه .

 

البته در اتخاذ این رویه ، رشد شخصیتی و تکامل روحی روانی خودم هم بی تاثیر نبوده ، الان که به گذشته نه چندان دور – مثلاً  اوایل دهه 80 – نگاه می کنم می بینم که خیلی کامل تر و پخته تر شدم و به قضایا با دید واقع بینانه تری نگاه می کنم و شاید اگه یک بار دیگه زمان به عقب برگرده و مثلا رو مهر 1380 قرار بگیره و قرار باشه از اونجا شروع کنم مطمئناً خیلی از کارهایی که از اون موقع کردم رو نمی کنم و خیلی حرفها رو نمی زنم و خیلی مطالب رو هم تو وبلاگم نمی نویسم !

 

البته که چنین نخواهد شد و شاید هم طبیعت اون موقع و اون سن و سال و اون شرایط این طور اقتضاء می کرده و خیلی هم غیرطبیعی نبوده و ماشین زمانی هم برای بازگشت به گذشته درکار نیست ( که اگه بود برای من نوستالژیک چی می شد ! )  و ما فقط حق داریم از گذشته درس بگیریم و نقاط ضعف رو شناخته و برطرف کنیم و بعضی اشتباهاتی که در گذشته کردیم رو حداقل دیگه از این به بعد تکرار نکنیم و گذشته رو چراغ راه آینده کنیم .

 

حالا بازم این خوبه ! بازم جای جبران حداقل بعد از این هست اما امان و صد امان از وقتی که انسان از این دنیا می ره و وقتی به اعمالش که بهش عرضه می شه نگاه می کنه ملتمسانه خواهش می کنه که اجازه بدن فقط برای چند لحظه به این دنیا برگرده تا جبران کنه ولی دیگه خیلی دیر شده .. خیلی دیر و فقط برزخی هستش که تا روز حساب در پیش رو داره و خدا می دونه اون روز درباره آدم چطور قضاوت بشه و چه حکمی از طرف دادگر عادل صادر بشه .. فقط باید پناه برد به خود خدا از اون روز .. این حکایت ما فقط ماکتی کوچیک از حال اون دنیای ماست که دیگه دست ما اونجا به هیچ جا بند نیست .. شاید هم یه جور هشداره  برای اینکه حالی مشابه رو همین جا تجربه کنیم تا به خودمون بیاییم و اونجا دیگه مثل اینجا که به گذشته نگاه می کنیم آه نکشیم .  

 

بنابر رویه وبلاگ از ابتدای سال 88 بنا ندارم خیلی مطالب شخصی و خصوصی و حرفهای خودمونی بنویسم و سعی ما بر اینه که این وبلاگ ان شالله تا حد ممکن جای طرح مباحث کلان و کاربردی باشه چون شخصیت واقعی من هم حول و حوش همین چیزها دور می زنه اما حتما شما هم موافق هستین که هر از چندگاهی ایراد نداره و به جایی بر نمی خوره  ما هم چند کلمه خودمونی و شخصی بنویسیم !

 

به هر حال گاهی وقتها برای تنوع لازمه ، ضمن اینکه بعضی از خوانندگان عزیز ما هم که ان شالله حتماً غرضی ندارند و در وجودشون هم مشکل خاصی نیست و چیزی وول نمی زنه خیلی به این جور مطالب علاقه دارند و ظاهراً این همه مطلب علمی و کلان خیلی  به چشمشون نمی آد که طرح مباحثی خاص از یک موضوع خاص هر شیش ماه یکبار تو این وبلاگ توجه شون رو به سرعت جلب می کنه !! خدا ان شالله همه ما رو هدایت کنه !

 

دلیل اصلی اینکه چرا از طرح مباحث شخصی اجتناب می کنم رو بالا گفتم اما دلایل دیگه ای هم داره ، از جمله اینکه متاسفانه احساس کردم خیلی جنبه و ظرفیت بالایی برای طرح این مباحث تو محیط عمومی مثل وبلاگ وجود نداره و کلا تو این مملکت خیلی نمی شه همه جا صادق بود و صادقانه همه چیز رو رو کرد و عده ای همیشه مترصد هستند که از آدم یه آتو بگیرند و همون رو بکنند چماق و بکوبند تو سرآدم !

 

من اگه اینجا تمام سال رو مباحث کلان و علمی و از این دست مطالب بنویسم و فقط یک مطلب هر شیش ماه یه بار مسائل شخصی و خصوصی بنویسم و اون چه رو که در دل دارم صادقانه عنوان کنم عده ای هستند که همون مطلب بیشتر به چشمشون می آد !

 

و جوری رفتار می کنند که انگار ما همیشه خدا نشستیم داریم به این موضوعات فکر می کنیم و از خواب و خوراک افتادیم ! من اصلا دوست ندارم کسی در مورد من این جوری فکر کنه چون واقعا در واقعیت این جور نیست و برای همینه که دوست ندارم دیگه خیلی وارد این مباحث حتی در جمع های خانوادگی بشم .

 

اگه هم بشم حق دارم هر حرف یا نظری دارم تو وبلاگ خودم یا یه جمع عنوان کنم و هیچ کس نمی تونه بیاد بگه تو چرا چنین مطلبی رو نوشتی یا ننوشتی و اگه دلم بخواد هرروز روزی شیش تا مطلب شخصی هم تو وبلاگ بذارم مطمئن باشین حتماً این کاررو می کنم و اون چه که برام مهمه تشخیص خودمه نه اینکه قرار باشه به حرف  مفت دیگران اعتنایی کنم چون اصلا هیچ وقت چنین اخلاقی نداشتم و همیشه در نهایت به اون چه که خودم خواستم عمل کردم !

 

هیچ کس هم مجبور نیست اگه از مطالب وبلاگی خوشش نمی آد یا یه جورایی دلش رو بهم می زنه و مطابق میلش نیست بازم به اون وبلاگ سر بزنه ، من خودم به شخصه این طور هستم و اگه از جایی خوشم نیاد امکان نداره برای بار دوم اونجا برم حالا می خواد وبلاگ یا سایت باشه یا یه مکان یا خونه یا شهر و هیچ وقت هم خودم رو مجبور نکردم چیزی رو که خلاف میلم هستش قبول کنم .

 

اما از عجایب روزگار اینه که بعضی ها ظاهراً نشون می دن که مثلا از مطالب وبلاگ یا فلان مطلب خاص خوششون نیومده و کلی هم دری وری می گن اما بعد که IP بازدیدکننده ها رو چک می کنی می بینی پای ثابت بازدیدهای روزانه هستند !

 

به نظر من اگه آدم واقعاً از جایی خوشش نیاد یا مطلبی برخلاف میلش باشه حتی نباید وقت خودش رو بابت نظر گذاشتن یا ایمیل زدن و آف گذاشتن هم تلف کنه و صفحه رو که بست دیگه نباید بازش کنه .. من که خودم این جوری هستم اما متاسفانه بعضی ها حرف و عمل شون یکی نیست ، البته بعضی ها به لحاظ روحی روانی واقعاً بیمار هستند و طبیعیه که با یک بیمار خیلی نباید کاری داشت و ازش به دل گرفت.  

 

نکته بعد درباره اینکه بهتره خیلی مطالب شخصی و خصوصی خیلی باز نشه اینه که متاسفانه بعضی ها خودشون رو تحصیلکرده و روشنفکر و امروزی و .. می دونند اما هیچ گاه حاضر نیستند به اعتقادات و اخلاق دیگران احترام بگذارند ، مثلا اگه من بیام از خصوصیات اخلاقی خودم و اون چه که دوست دارم در زندگی آیندم باشه بنویسم و دوست داشته باشم نوشته باشم تا دیگران هم بدونند و بخونند بدون اینکه نظر خاصی از کسی خواسته باشم  سریع بعضی ها می آن از سر تعصب بیجا یا بیدار شدن نوعی حس قشری گرایی کور یا ژست ناصحانه از موضع بالا می گن که این جوری باشی تا آخر عمر مجرد می مونی و چه و چه !!

 

خب اگه واقعاً هم همین طور باشه این مشکل من خواهد بود و من خودم بهتر می تونم مشکلم رو حل کنم و خودم رو بهتر می شناسم و نیازی به دلسوزی یا نصیحت کسی ندارم و بهتره آدم تو این جور موارد که شناخت کاملی از کسی نداره اظهار نظر بیجا نکنه و اصولاً لازم نیست آدم همیشه اظهار نظر کنه بخصوص زمانی که نه ازش در اون مورد بخصوص نظرخواهی شده و نه اصلاً در حال یا آینده اون قضیه بهش ارتباطی پیدا می کنه !

 

هرکس می تونه برای زندگی خصوصی خودش و اینکه چطور زندگی کنه و با چه کسی و با چه خصوصیات اخلاقی مورد دلخواهی زندگی کنه تصمیم بگیره و اگه کسی چنین اخلاق و مرام و خصوصیاتی رو دوست نداره به نظر من حتی جای اینکه وبلاگ طرف رو هم بخونه نداره چه برسه به باقی موضوعات .

 

ضمن اینکه برای یک آدم درون گرا مثل من اگه هزارسال هم بگذره و همینی باشم که الان هستم و تغییر اساسی تو زندگی ام حاصل نشه آب هم از آب تکون نمی خوره و لزومی نیست کسی واسه ما دلش بی خود بسوزه !

 

دو سه هفته پیش مادرم و برادرم سه چهار روز رفتند شمال اما از اونجا که من هیچ وقت از شمال خوشم نیومده و بهم خوش نگذشته و هیچ احساس خاصی اونجا بهم دست نمی ده و همیشه سفر به شمال از دوران بچگی جزو خاطرات بد من بوده و از فرهنگ  و اخلاق مردمان اون نواحی – ضمن احترام به همه خوانندگان عزیز این وبلاگ که مال اونجاها هستند و امیدوارم درک کنند – خیلی خوشم نمی آد نرفتم و  تک و تنها خونه موندم و اون سه چهار روز تنهایی جزو بهترین روزهای زندگی من شد !

 

موندن در کنار کتابخونه و کامپیوترم و استفاده از اونها برام خیلی لذت بخش تره و از اول هم تا جایی که خودم یادم می آد یا دیگران من رو می شناسند زندگی من همین جوری بوده و همیشه دنبال علم و یادگیری بودم و حتی در بچگی سرغذا خوردن باید حتما همراه غذا خوردن کتاب یا روزنامه یا مجله می خوندم ! والا از گلوم پایین نمی رفت !

 

می گن لحظه جون دادن شیطان باارزش ترین چیزهای مادی رو که آدم خیلی دوست داره می آره جلوش جوری که آدم نمی خواد ازشون دل بکنه و از دنیا بره و خدا می دونه من چطور می خوام از کتابخونه و کامپیوترم دل بکنم با خیال راحت ارتحال کنم !!

 

اونهایی که من رو از دوران کودکی تو دنیای واقعی می شناسند می دونند و معروفم که از اول هم آدم ساکت و آرومی بودم و هیچ گاه در بچگی به شیطنت های مرسوم دوران کودکی مشهور نبودم و یادم نمی آد شیطنت خاصی انجام داده باشم و همیشه یه گوشه می نشستم یا کتاب می خوندم یا جدول حل می کردم یا به هر حال ولو یه ورق پاره تو دستم برای مطالعه وجود داشت !! و سرم به کار خودم گرم بود و هیچ وقت دنبال ماجراجویی و وحشی بازی و کارهای خطرناک نبودم و مطمئناً الان هم اگه بخاطر ضعیفی چشم معافیت پزشکی نمی گرفتم و از بچگی به ماشین علاقه داشتم هیچ وقت سراغ ماشین و رانندگی نمی رفتم چون نه اعصابش رو دارم و نه  معتقدم بلانسبت شما مردم ما بخصوص تو تهران از نظر رانندگی بسیار آدمهای وحشی و بی قانون و لاابالی هستند که بیشتر از نصفشون صلاحیت گواهینامه ای که دستشونه رو ندارند .

 

الان هم مثل بچگی هستم و خیلی تفاوتی نکردم و همون اخلاق و خصوصیات رو دارم و اکثر اوقات فراغتم یا مطالعه ست یا پشت کامپیوتر و برای خالی نبودن عریضه و تنوع یه تلویزیون و فیلم و سریالی هم شبها با خانواده تماشا می کنیم که نگن کلا از ما بریده !

 

برخلاف بسیاری از جوونهای امروزی که سریال و فیلم LOST و فرار از زندان و 24 تماشا می کنند من از سریال ها و فیلم های قدیمی و خاطره انگیز خوشم می آد و از هزاربار دیدن  کمال الملک و هزاردستان و اجاره نشین ها و از این دست سیر نمی شم که نمی شم !! با دیدن سریال پدر سالار می رم به خاطرات سال 74 و با دیدن سریال خودروی تهران یازده روزهای پاییزی سال 76 و ایام مقدماتی جام جهانی 98 فرانسه برام زنده می شه  ، خانه سبز رو که می بینم یاد زمستون 75 و آخرین روزهای حیات پدربزرگم و شب عید 76 می افتم و با سریال جایزه بزرگ مهران مدیری ایام عید 84 برام زنده می شه .

 

تو محله نازی آباد که می رم و خونه پدربزرگ مادربزرگ مرحومم رو می بینم که امروز مسکن دایی بزرگترمه و اون دوتا پارک و اون حسینیه و اون محل و اون افراد رو که می بینم خاطرات دهه 70 برام زنده می شه و می خوام های های گریه کنم ! خاطراتی که حداقل هفته ای یکی دوروز پنجشنبه جمعه ها و عیدها رقم می خورد و اون موقع چیزی بنام اتوبان نواب نبود که ده دقیقه ای اونجا برسی و باید یه مسیر طولانی یک ساعته رو از خیابون نواب اون موقع و پل امام زاده معصوم و سینما کیهان و تیسفون و هلال احمر و راه آهن و کشتارگاه ( میدون بهمن ) می رفتی تا برسی اونجا !!

 

ذره ذره اون مسیر و محل و پارک ها بخصوص پارک قدیمی اونجا بنام سردار جنگل - حتی بیشتر از محل خودمون – برام خاطره ست ، مراسم های ترحیم  پدربزرگ مادربزرگم هم برام خاطره ست و اخیراً هم که الحمدالله تو اون خونه شادی بوده و دو تا دختر دایی هام نیمه ازدواجی کردند و مراسم هایی بود از ته دل و با همه وجود کار کردم و تو مراسم ها ننشستم  هم بخاطر دایی بزرگم هم بخاطر اون خونه که جای جای اش از در ورودی گرفته تا طبقه سوم و پشت بومش واسه من و خیلی های دیگه خاطره ست و بقول پسر خاله ام که تو بخش اعظمی از خاطرات اون خونه شریک ماست و الان خارجه از خاطرات اون خونه باید یه فیلم ساخت ... تلخی ها و خاطرات بد اون خونه هم الان برامون شیرین می زنه !  الان که دارم این مطالب رو می نویسم اشکهام داره همین جور می آد و جلوگیری از اومدنشون نمی کنم و خیلی خوبه دارم سبک می شم .. من خودم به شخصه تا چند وقت پیش نمی دونستم آدم نوستالژیکی هستم ..  تازه فهمیدم !

 

به هر حال درست یا غلط ، عجیب یا واقعی من همینی ام که هستم ،  راه زندگی خودم رو پیدا کردم و متوجه علائق ، تواناییها و خصوصیات خودم شدم و دوست دارم زندگی و برنامه زندگی ام رو متناسب با اونها تنظیم کنم و جلو برم و قرار نیست در این مسیر من خودم رو با کسی هماهنگ کنم و پا روی علائقم بذارم و کارهایی کنم که بهشون اعتقادی ندارم یا هیچ وقت ازشون خوشم نیومده و با روح و درون مایه من سازگار نیستند و  نیازی هم ندارم بخوام آویزون کسی بشم یا جواب کسی برام تعیین کننده باشه  یا اصلاً کسی این قدر ارزش داشته باشه که بخوام بخاطرش از خیلی چیزها بگذرم .

 

در تمام عمرم هم هیچ وقت این قدر راحت نبودم و قرار هم نیست بخاطر حرف این و اون این راحتی رو بهم بزنم و زیربار هر کاری و هر شرطی برم .. شاید اگه پنج شیش سال پیش بود چرا شرایط خیلی فرق می کرد اما حالا دیگه تجربه هایی رو که لازم بود بکنم کردم و چیزهایی رو که لازم بود ببینم دیدم و حرفهایی رو که قرار بود بشنوم شنیدم و به حدی از شناخت رسیدم که نذارم تحت هر شرایطی شخصیت و غرورم خدشه دار بشه .. دیگه بسه .. حالا دیگه خیلی فرق کرده و حاضر نیستم زیربار هر حرف و شرایطی برم و منم برای خودم حرفها و علائق و شرایطی دارم و هرکس می خواد در ادامه راه با من همراه باشه باید خودش رو با همه اونها چه غلط چه درست و چه عجیب و چه واقعی وفق بده و هیچ کس هم مجبور به چنین کاری نیست همون طور که من مجبور نیستم  اون طور که دوست ندارم زندگی کنم  و هیچ کس نمی تونه من رو مجبور کنه زندگی رو انتخاب کنم که قلباً دوست ندارم و با روحیات و خصوصیات و علائق من سازگار نیست .

 

بنابراین لزومی نداره نه کسی بیخود دلسوزی کنه نه تو چیزی که بهش قراره مربوط نباشه وارد بشه و نفیاً یا اثباتاً اظهار نظری کنه و نه لزومی به اینه که ما بیایم اونچه رو که تو دل داریم صاف و پوست کنده عنوان کنیم تا کسی مجبور نباشه زحمت اظهار فضل به خودش بده !

 

درضمن با توجه به اینکه ما تو آخر هر مطلب نکات آموزشی مذهبی داریم و همین طور بخش " پزشکی دراسلام "  داریم و بعضی مطالبمون هم بوی مذهبی می ده من دوست ندارم اونچه رو که در دل دارم و بهش اعتقاد دارم تماماً عنوان کنم چون ممکنه اثر همه این مطالب مذهبی رو خنثی کنه و بعضی عزیزانی که خیلی امروزی فکر می کنند اون رو سریع بپای دین و افراد متدین ( اگه ما هم باشیم ! ) بگذارند و گناه بدبینی شون هم صاف بیافته گردن ما !! از این بابت فضا مهیا نیست .

 

در مورد بخش " پاسخ سوالات رایج بهداشتی پزشکی "  در مطلب قبلی و مطالب قبل مربوط به این قسمت توضیحات کافی رو دادم و فقط به این بسنده می کنم که دنبال راهی می گشتم تا هم مطالب مشکل پزشکی و بهداشتی که خیلی مورد نیاز مردم هستند مطرح بشن هم اینکه حالت کلیشه ای نداشته باشه که یه جور کپی کاری صورت بگیره و عین یه مطلب راجع به مثلاً یه بیماری مثل آبله مرغان رو لفظ قلم بیاییم اینجا از ب بسم الله تا آخر بذاریم که خیلی هاش به درد مردم نمی خوره و هم وقت ما گرفته می شه هم وقت ملت !

 

در نهایت به این رسیدم که مطالب کاربردی و در حین حال تخصصی بهداشتی پزشکی ریز بشه و اون چه که بدرد یک فرد زیردیپلم تا دکترای فیزیک هسته ای که می تونه خواننده این وبلاگ باشه بخوره مطرح بشه و برای خود من هم جمع و جور کردنش راحت تره و صلاح رو در این دیدم که مطلب این قسمت به شکل پرسش و پاسخ و طرح مسئله بالینی باشه تا درکش برای همه راحت تر باشه و حتی عزیزان علوم پزشکی هم بتونند ازش استفاده کنند .

 

تنها مشکل این قضیه اینه که ممکنه کسی که از این قضیه آگاه نیست و می آد چنین مطلبی رو می بینه این تصور براش پیش بیاد که ما داریم اینجا سوالات پزشکی مردم رو جواب می دیم و مطب مجازی باز کردیم داریم طبابت می کنیم در صورتی که دفعه قبل هم توضیح دادم نه اون سوالات ، سوالات مردمه و نه ما به طبابت از پشت کامپیوتر و از راه دور اونم بعضاً مواجهه با سوالات فوق تخصصی ! که اصلا در حیطه ما هم نیست اعتقاد داریم و این کار رو کار درستی می دونیم و ممکنه باعث ایجاد توقع کاذب و نابجا بشه و عزیزان از ما برنجند .

 

خدا می دونه که این طور نیست و من اصلا دوست ندارم کسی ازم دلخور بشه و حتی مثل دنیای واقعی گفتم که حاضرم به سوالاتی که جنبه آگاهی بخشی و مشاوره و آموزش در زمینه های بهداشتی پزشکی دارند جواب بدم چون از پونزده سالگی کارم این بوده و همیشه تو فامیل و آشنا هرکس تو این زمینه ها کاری داشته یا سوالی ابهامی چیزی داشته زنگ زده و بهش راهنمایی های لازم رو دادم حتی اگه سر غذا بوده باشم یا حالم خوب نبوده باشه یا تو مترو و اتوبوس بوده باشم یا مشغول تماشای فوتبال بوده باشم ! بعضی وقتها هم که ما رو از خواب بیدار کردن !

 

/ 0 نظر / 130 بازدید